eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.7هزار ویدیو
89 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وچهارم ▪دستش را که پایین آورد، چشمش خیس بود و نفس‌هایی که پس از ماه‌ها هنوز بوی غم می‌داد: «آره... قبول کرد... راضی شد بچه رو نگه داره... ولی دیگه دیر شده بود...» ▫️مرتضی پاها را کاملاً کشیده، هر دو دست را روی قفسۀ سینه قلاب کرده بود؛ خیال می‌کردم خوابیده ولی حرف امیر تمام نشده، چشمش را باز کرد. ▪️تکیه‌اش را از روی صندلی جدا کرد؛ شاید دیگر نمی‌خواست بشنود، از جا بلند شد و سمت انتهای راهرو رفت ولی امیر، اصلاً اینجا نبود و من سؤال کردم: «چرا؟» ▫️پشت سر هم پلک می‌زد تا هر چه در چشمش جمع شده، همان‌جا مخفی بماند و خودش را جمع و جور کرد: «اینا رو گفتم که بدونی منم آدمم... منم از دست دادم...» ▪️فکرم هنوز پیش فرصتی که از دست رفته بود، جا مانده و اجازه ندادم ادامه دهد: «چرا دیر شده بود؟» ▫️فقط یک نفس بلند کشید؛ انگار زیر آوار گذشته، گیر افتاده و کلماتش همه شکسته و درهم بود: «من باید پریسا رو با خودم برمی‌گردوندم... نباید کوتاه می‌اومدم... ولی به خاطر خودش، قبول کردم تنها بمونه ایران... شبی که فهمیدم می‌خواسته چی‌کار کنه، بلافاصله بلیط گرفتم تا برگرده... می‌گفت از خدا خواسته اونو ببخشه... می‌گفت دیگه به این قضیه فکر نمی‌کنه ولی من می‌ترسیدم تنها ایران بمونه... اولین بلیط واسه دو هفته بعد بود... ۲۳ خرداد... آخرین بار، ساعت ۱۱ شب با هم حرف زدیم... بهش گفتم زود بخواب، فردا پرواز داری... فردا شب پیش خودمی... ولی... چند ساعت بعد همه‌چی تموم شد... هیچی ازش نموند... نه از خودش... نه از بچه...» ▪️این‌بار واقعاً نشد ادامه دهد... با کف هر دو دست صورتش را گرفت، شانه‌هایش فقط یک لحظه تکان خورد و بلافاصله خودش را نگه داشت. ▫️نمی‌دیدم پشت این دست‌ها، با همین انگشت بریده، چشمانش چه خبر شده ولی نفس‌های خیسش را می‌شنیدم. ▪️مرتضی را دیدم که از انتهای راهرو برمی‌گشت و از همانجا، چشمش به امیر بود. کنار صندلی که رسید، یک تک سرفه کرد و تا امیر دستش را پایین آورد، با لحنی گرفته گفت: «اذان گفتن... تو برو... من هستم...» ▫️سرش را کج کرده بود تا من صورتش را نبینم و به زحمت خودش را از جا بلند کرد. ▪️پاهایم‌ را جمع کردم تا راحت‌تر رد شود ولی نمی‌خواست ساق پایش مماس زانوهایم شود؛ مکث کرد تا بلند شوم و همین که از کنارم رد شد، با همان نفس‌های خیس، حرف آخر را زد: «می‌فهمم هر کاری تونستی کردی که برنگردی... ولی منم هر کاری می‌تونستم کردم تا فقط زنده بمونی...» ▫️از انتهای راهرو، دو مهماندار، چرخ سروِ غذا را می‌آوردند؛ امیر با شانه‌هایی شکسته از کنارشان رد شد و مرتضی بیخ گوشم، خیلی خلاصه خبر داد: «وقتی برسیم بیروت، مستقیم منتقل میشی ایران.» ▪️از اسم ایران، یک‌بار دیگر تنم تکان خورد و او دوباره تهدیدم کرد: «ان‌شاءالله فهمیده باشی حریف من نمیشی!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وپنجم ▪حریف؟! آن دختری که در بیشتر مسابقاتش برنده می‌شد، خیلی وقت بود حریف هیچ‌کس نمی‌شد، حتی حریف دل خودش... که هنوز برای شاهرخ می‌پرید ولی مطمئن بودم دیدارمان به قیامت افتاده؛ البته اگر واقعاً خدا و قیامتی وجود داشت! ▫بی‌خیال هر مبارزه‌ای، تا رسیدن به فرودگاه بیروت روی همین صندلی کِز کردم؛ با همین مدارک جعلی از گیت فرودگاه رفیق حریری، بی‌دردسر عبور کردیم ولی امیر و مرتضی دیگر سکوت من را هم باور نمی‌کردند. ▪احساس می‌کردم حتی نفس کشیدنم را می‌شمارند؛ تمام طول راهروی هواپیما و سالن فرودگاه، دو طرفم بودند و آن دو مرد، مثل سایه پشت سرم. ▫از چند ساعت نشستن، ستون فقراتم خشک شده بود؛ دلم می‌خواست جایی دراز بکشم ولی محکوم به همین صندلی‌های فرودگاه بودم آن هم بین امیر و مرتضی! ▪چشمم به تابلوی اطلاعات پرواز بود؛ چرا در ردیف شهرها، اصلاً اسم تهران نبود؟ ▫یک لحظه سمت امیر چرخیدم تا بپرسم ولی پشیمان شدم؛ سایۀ اخمش سنگین‌تر از آن بود که حرفی بزنم! ▫دو طرفم مثل دو مجسمۀ سنگی، معلوم نبود کجا را نگاه می‌کنند! جز یکی دو کلمه با هم حرف نمی‌زدند و من نمی‌دانستم به کدام یکی رو بزنم ولی بلاخره خواهش کردم: «میشه برم جایی دراز بکشم؟» ▪امیر انگار از خواب پریده باشد، با تأخیر به طرفم چرخید و مرتضی بی‌آنکه بچرخد، محکم جواب داد: «نه!» ▫خیره به نیمرخ صورتش ماندم و خودش با لحنی نرم‌تر ادامه داد: «فقط می‌تونی بری تو مصلی... چیز... شما چی میگید؟... نمازخونه... که اونم چون ما نمی‌تونیم بیایم تو قسمت خانم‌ها، کنسله!» ▪از همین چند کلمه‌ای که بلاخره حرف زد، جرأت کردم بپرسم: «پرواز تهران ساعت چنده؟» ▫انگار امیر می‌دانست؛ نفس بلندی کشید و مرتضی باز هم به طرفم نچرخید: «اسرائیل تهدید کرده اگه پرواز ایرانی تو بیروت بشینه، می‌زنه!» ▪یک لحظه مغزم قفل کرد! پس من دقیقاً اینجا چه غلطی باید می‌کردم و مضطرب پرسیدم: «می‌خواید با من چی‌کار کنید؟» و جوابی که اصلاً انتظار نداشتم: «یه سر میریم زیارت!» ▫از اینکه در بدترین شرایط سر به سرم می‌گذاشت، عصبی شدم و قبل از اینکه دهانم باز شود، تمام محاسبات ذهنم را به هم زد: «مجبوریم با یه پرواز عراقی بریم نجف، از اونجا با پرواز ماهان میریم ایران.» ▪این‌قدر احمق نبودم که نفهمم بهانه روی بهانه می‌چینند! کلافه از بازی بی سر و تهی که راه انداخته بود، کاملاً به طرفش چرخیدم و طلبکار شدم: «مگه تو فرانسه نیروهای ایرانی، منو تحویل نگرفتن؟ اصلاً شما از جون من چی می‌خواید؟!» ▫باید همان دو مرد جایی همین طرف‌ها بودند؛ از روی صندلی پریدم و اعتراض کردم: «من می‌خوام با همونا برگردم ایران...» ▪هم‌زمان چرخیدم تا مأموران ایرانی را پیدا کنم؛ درست ردیف پشتی نشسته بودند و چشم هر دو، دقیقاً روی من زوم کرده بود! ▫امیر با حالتی بی‌حوصله روی صندلی ولو شده، حتی سمتم نچرخید ولی صبر مرتضی اصلاً تمام نمی‌شد: «شما در اختیار همون آقایون قرار دارید ولی فعلاً همسر این آقا هستید و بیمار بنده! پس مجبوریم همراه‌ هم باشیم.» ▪از جذبۀ صورت‌شان، به خصوص حرصی که در چشم مرد جوان‌تر بود، پشیمان شدم؛ برگشتم و بی سر و صدا نشستم. ▫انگار قرار نبود کسی بفهمد این دو نفر با ما هستند و یک لحظه فکر کردم تحمل امیر و مرتضی خیلی راحت‌تر است! ▪چشمم دوباره سمت تابلوی اطلاعات چرخید ولی این‌بار دنبال اسم تهران نبودم؛ چند ردیف پایین‌تر، بلاخره نام نجف را دیدم و زمان پروازی که هنوز چهار ساعت باقی مانده بود... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
🔻فعالیت تولید محتوا دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر کاری از گروه رسانه شهید آرمان پایگاه بسیج خواهران مجیبه شهر جدید امیرکبیر🌱 https://eitaa.com/samn910
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧒 🔻فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر به مناسبت روز کودک🎈 کاری از گروه رسانه شهید آرمان پایگاه بسیج خواهران مجیبه شهر جدید امیرکبیر🌱 https://eitaa.com/samn910
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧒 🔻فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر به مناسبت روز کودک کاری از گروه رسانه شهید آرمان پایگاه بسیج خواهران مجیبه شهر جدید امیرکبیر🌱 https://eitaa.com/samn910
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥خداحافظی تلخ دختربچهٔ محجبه از هم‌کلاسی‌هایش معلم خطاب به مسئولان دولتی جمهوری آذربایجان: لعنت خدا بر ظالمان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@zekrroozane ذڪـر روزانہ@zekrroozane ذڪـر روزانہ - حدیث کساء . (علی ‌فانی).mp3
زمان: حجم: 7.5M
صوتی 🌹 این صوت حدیث کساء را در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند..... 🔰آیت الله : بهترین راه برای رهایـی از مشکلات و رسیدن به حاجات چهار چیز است: ✨نذرکردن گوسفند ♦️برای فقراء ✨خواندن حدیث کساء ♦️بطور پی در پی ✨پرداخت صدقه ✨ختم صلوات حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السّلام و افتخار تشیّع است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا