📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوپنجم
▪حریف؟! آن دختری که در بیشتر مسابقاتش برنده میشد، خیلی وقت بود حریف هیچکس نمیشد، حتی حریف دل خودش... که هنوز برای شاهرخ میپرید ولی مطمئن بودم دیدارمان به قیامت افتاده؛ البته اگر واقعاً خدا و قیامتی وجود داشت!
▫بیخیال هر مبارزهای، تا رسیدن به فرودگاه بیروت روی همین صندلی کِز کردم؛ با همین مدارک جعلی از گیت فرودگاه رفیق حریری، بیدردسر عبور کردیم ولی امیر و مرتضی دیگر سکوت من را هم باور نمیکردند.
▪احساس میکردم حتی نفس کشیدنم را میشمارند؛ تمام طول راهروی هواپیما و سالن فرودگاه، دو طرفم بودند و آن دو مرد، مثل سایه پشت سرم.
▫از چند ساعت نشستن، ستون فقراتم خشک شده بود؛ دلم میخواست جایی دراز بکشم ولی محکوم به همین صندلیهای فرودگاه بودم آن هم بین امیر و مرتضی!
▪چشمم به تابلوی اطلاعات پرواز بود؛ چرا در ردیف شهرها، اصلاً اسم تهران نبود؟
▫یک لحظه سمت امیر چرخیدم تا بپرسم ولی پشیمان شدم؛ سایۀ اخمش سنگینتر از آن بود که حرفی بزنم!
▫دو طرفم مثل دو مجسمۀ سنگی، معلوم نبود کجا را نگاه میکنند! جز یکی دو کلمه با هم حرف نمیزدند و من نمیدانستم به کدام یکی رو بزنم ولی بلاخره خواهش کردم: «میشه برم جایی دراز بکشم؟»
▪امیر انگار از خواب پریده باشد، با تأخیر به طرفم چرخید و مرتضی بیآنکه بچرخد، محکم جواب داد: «نه!»
▫خیره به نیمرخ صورتش ماندم و خودش با لحنی نرمتر ادامه داد: «فقط میتونی بری تو مصلی... چیز... شما چی میگید؟... نمازخونه... که اونم چون ما نمیتونیم بیایم تو قسمت خانمها، کنسله!»
▪از همین چند کلمهای که بلاخره حرف زد، جرأت کردم بپرسم: «پرواز تهران ساعت چنده؟»
▫انگار امیر میدانست؛ نفس بلندی کشید و مرتضی باز هم به طرفم نچرخید: «اسرائیل تهدید کرده اگه پرواز ایرانی تو بیروت بشینه، میزنه!»
▪یک لحظه مغزم قفل کرد! پس من دقیقاً اینجا چه غلطی باید میکردم و مضطرب پرسیدم: «میخواید با من چیکار کنید؟» و جوابی که اصلاً انتظار نداشتم: «یه سر میریم زیارت!»
▫از اینکه در بدترین شرایط سر به سرم میگذاشت، عصبی شدم و قبل از اینکه دهانم باز شود، تمام محاسبات ذهنم را به هم زد: «مجبوریم با یه پرواز عراقی بریم نجف، از اونجا با پرواز ماهان میریم ایران.»
▪اینقدر احمق نبودم که نفهمم بهانه روی بهانه میچینند! کلافه از بازی بی سر و تهی که راه انداخته بود، کاملاً به طرفش چرخیدم و طلبکار شدم: «مگه تو فرانسه نیروهای ایرانی، منو تحویل نگرفتن؟ اصلاً شما از جون من چی میخواید؟!»
▫باید همان دو مرد جایی همین طرفها بودند؛ از روی صندلی پریدم و اعتراض کردم: «من میخوام با همونا برگردم ایران...»
▪همزمان چرخیدم تا مأموران ایرانی را پیدا کنم؛ درست ردیف پشتی نشسته بودند و چشم هر دو، دقیقاً روی من زوم کرده بود!
▫امیر با حالتی بیحوصله روی صندلی ولو شده، حتی سمتم نچرخید ولی صبر مرتضی اصلاً تمام نمیشد: «شما در اختیار همون آقایون قرار دارید ولی فعلاً همسر این آقا هستید و بیمار بنده! پس مجبوریم همراه هم باشیم.»
▪از جذبۀ صورتشان، به خصوص حرصی که در چشم مرد جوانتر بود، پشیمان شدم؛ برگشتم و بی سر و صدا نشستم.
▫انگار قرار نبود کسی بفهمد این دو نفر با ما هستند و یک لحظه فکر کردم تحمل امیر و مرتضی خیلی راحتتر است!
▪چشمم دوباره سمت تابلوی اطلاعات چرخید ولی اینبار دنبال اسم تهران نبودم؛ چند ردیف پایینتر، بلاخره نام نجف را دیدم و زمان پروازی که هنوز چهار ساعت باقی مانده بود...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔻فعالیت تولید محتوا دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر
کاری از گروه رسانه شهید آرمان
پایگاه بسیج خواهران مجیبه
شهر جدید امیرکبیر🌱
https://eitaa.com/samn910
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#امور_فرهنگی
#روز_کودک🧒
🔻فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر به مناسبت روز کودک🎈
کاری از گروه رسانه شهید آرمان
پایگاه بسیج خواهران مجیبه
شهر جدید امیرکبیر🌱
https://eitaa.com/samn910
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#امور_فرهنگی
#روز_کودک🧒
🔻فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر به مناسبت روز کودک
کاری از گروه رسانه شهید آرمان
پایگاه بسیج خواهران مجیبه
شهر جدید امیرکبیر🌱
https://eitaa.com/samn910
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥خداحافظی تلخ دختربچهٔ محجبه از همکلاسیهایش
معلم خطاب به مسئولان دولتی جمهوری آذربایجان: لعنت خدا بر ظالمان
صبح نزدیک
🎥خداحافظی تلخ دختربچهٔ محجبه از همکلاسیهایش معلم خطاب به مسئولان دولتی جمهوری آذربایجان: لعنت خدا
🔥"الا لعنة الله علی القوم الظالمین من الاولین والآخرین"
@zekrroozane ذڪـر روزانہ@zekrroozane ذڪـر روزانہ - حدیث کساء . (علی فانی).mp3
زمان:
حجم:
7.5M
#اَلٰابِـذِكْـرِٱللّٰـهِتَـطْـمَـئِـنُّٱلْـقُـلُـوبُ
صوتی #حدیث_کساء🌹
این صوت حدیث کساء را در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند.....
🔰آیت الله #بهاالدینی:
بهترین راه برای رهایـی از مشکلات و رسیدن به حاجات چهار چیز است:
✨نذرکردن گوسفند
♦️برای فقراء
✨خواندن حدیث کساء
♦️بطور پی در پی
✨پرداخت صدقه
✨ختم صلوات
#کسا
حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السّلام و افتخار تشیّع است.
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوششم
▪در طول زندگیام حتی مشهد هم نرفته بودم چه رسد به نجف و کربلا!
▫بازگشت به ایران، حکم اعدامی بود که دلم میخواست زودتر اجرا شود ولی اینها رسماً زجرکشم میکردند و نمیدانستم تا کجا قرار است دنبالشان کشیده شوم؟
▪تکیه به صندلی، چشمم هنوز به تابلوی اطلاعات پرواز مانده؛ همان تابلویی که اسم تهران از ردیف پروازهایش خط خورده بود و متلکی که فیالبداهه به ذهنم رسید: «یه روزی هواپیمایی هما، دومین ایرلاین برتر دنیا بود! حالا تو دنیا که هیچ، حتی تو لبنان هم اجازه نداره بشینه!»
▫مرتضی نمیدانم انتهای سالن، زاغ سیاه چه کسی را چوب میزد ولی باز هم نگاهش از آنجا جدا نشد؛ فقط یک لبخند زد و امیر از کنارم بلند شد.
▪احتمالاً دیگر حوصلۀ بحث کردن هم نداشت ولی برای من، همین کَلکَل، آخرین وسیلۀ انتقام بود و مخصوصاً صدا را بلندتر کردم: «تا الان جمهوری اسلامی چقدر پول تو جیب حزبالله ریخته؟ میخواستید دنیا رو بگیرید ولی دیگه تو لبنان هم راهتون نمیدن!»
▫حرفم تمام نشده، امیر به طرفم چرخید؛ درست بالای سرم ایستاد و خیره در چشمم، انگار جوابم را حفظ بود: «هما تا سال ۱۳۶۰ دومین ایرلاین امن دنیا بود نه دومین ایرلاین برتر! البته وقتی تعداد پرواز کمه، حادثه هم کمه!»
▪از گوشۀ چشم، خندۀ مرتضی را دیدم؛ طلبکار بحثی که در مورد ایران هیچ ربطی به این خارجی نداشت، طرفش چرخیدم و خودش جواب نگاهم را داد: «البته به من ربطی نداره اما بستن فرودگاه دست حزبالله نبود! فعلاً دولت لبنان اگه بتونه، خود حزبالله هم تعطیل میکنه ولی همین حزباللهی که خیلی ازش شاکی هستی، جادۀ فرودگاه بیروت رو بست فقط به یه دلیل! حمایت از پروازهای ایرانی!»
▫بین این دو نفر بد گیر افتاده بودم و امیر کمی سمت صورتم خم شد: «یادته بهت گفتم از این به بعد هر چی بگی، همون اندازه میشنوی؟»
▪با نگاهم مثل سیخ در چشمش فرو رفتم: «هنوز خیلی چیزا دارم بگم...» بلافاصله کنارم نشست؛ دست به سینه، شانهها را بالا گرفت و صدا صاف کرد: «فعلاً چهار ساعت وقت داری! هر چی میخوای بگو!»
▫نگاه مرتضی هنوز انتهای سالن، گیر کرده بود و من بدتر از خودش هر چه بلد بودم، ردیف کردم: «سومین پایتخت پاک دنیا، آزادترین حکومت، بزرگترین تولیدکنندۀ فولاد آسیا، قدرتمندترین نیروی هوایی آسیا، تورم یک درصدی... همه تو دوران پهلوی بود ولی وقتی انقلاب شد...»
▪حرفم تمام نشده، مرتضی از کنارم پرید؛ به امیر فقط یک اشاره کرد و مثل برق، غیب شد!
▫طوری به سرعت سمت انتهای سالن رفت که اصلاً نفهمیدم پشت کدام ستون پیچید و امیر با خونسردی فقط نگاه میکرد.
▪مطمئن بودم سراغ همان چیزی رفته که یک ساعت زُل زده بود و مضطرب پرسیدم: «چی شده؟»...
📖 ادامه دارد...