📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوسیزدهم
▪از همین ترسی که به دل کلماتش افتاده بود، چیزی در ذهنم جرقه زد.. اگر شناسایی میشدم؟...
▫اصلاً نمیشد جلوی جریان فکرم را بگیرم؛ همهچیز شبیه دومینو به هم میخورد و میریخت! اگر شناسایی میشدم؟... اگر میشد خودم را به مردم برسانم؟... میشد از دست اینها خلاص شوم؟... واقعاً میشد؟...
▪ماشین چند متر حرکت کرد؛ مسیر کمی باز شده بود، ترافیک آهسته جلو میرفت و امیر به طرف من چرخید.
▫از سنگینی نگاهش هیچچیز پیدا نبود ولی انگار دستم را خوانده باشد، با صدایی خفه تهدید کرد: «مطمئن باش اگه حماقت کنی، آخرین باره!»
▪بلافاصله صورتم را سمت شیشه گرفتم تا بیش از این دست دلم را از نگاهم نخواند ولی مطمئن بودم این آخرین فرصت را نمیبازم!
▫سالها در پیست شمشیربازی، عادت کرده بودم تا آخرین ثانیه مبارزه کنم! حتی اگر هیچ امیدی برای پیروزی نبود، باز هم تا لحظۀ شنیدن سوت داور میجنگیدم و محال بود اینجا برای نجات خودم، کوتاه بیایم!
▪تماس مرد جوان تمام شده؛ یک دست به فرمان، با دست دیگر به سرعت روی موبایل تایپ میکرد، شاید به کسی پیام میداد و هیاهوی داد و فریاد هر لحظه بلندتر میشد.
▫مطمئن بودم این چیزی که در فضا معلق مانده، مِه نیست! اصلاً هوا آنچنان سرد نبود؛ دود بود که آسمان را خاکستری کرده و از پشت شیشه، چشمم را آب انداخته بود.
▪حدس میزدم مثل سالهای قبل، سطل آشغالها را آتش زدند و نگاهم با ذوق به شیشه چسبیده بود تا بهتر ببینم چه خبر شده!
▫یک لحظه از ذهنم رد شد اگرچه به زور تا تهران آمدم ولی شاید همین امشب ایران رها شود و از همین خیال، بیاختیار خندیدم!
▪خندهام بیصدا بود ولی امیر شنید و بیملاحظۀ این دو نفر، خط و نشان کشید: «اون بیرون کسی موافق و مخالف سرش نمیشه!»
▫صورتم هنوز سمت شیشه بود؛ اصلاً نمیخواستم نگاهش کنم، درست مثل حساسترین لحظات مسابقه، باید تمام حواسم به کشف اولین فرصت بود و یک لحظه چیزی مقابل چشمم، به سرعت تکان خورد.
▪چند نفر مثل شبح از کنار شیشه رد شدند؛ چند نفر دیگر دنبالشان دویدند و فریادهایی که اصلاً واضح نبود.
▫خودم هم نفهمیدم چرا ترسیدم؛ شاید چون همهچیز زیادی غیرعادی بود! امیر تکیهاش را از صندلی کنده بود؛ کاملاً به طرفم خم شده، آرنج هر دو دست روی زانو، کف دستها به طرف من، آمادۀ واکنش سریع بود!
▪سرم را کمی کج کردم تا از بین دو صندلی جلو بهتر ببینم؛ در نور ماشینها، فقط دود و هالۀ سرخ آتش پیدا بود. دستهایی که در هوا کف میزدند، کلمات نامفهومی که عربده میکشیدند؛ با هر عربده، من هیجانزدهتر میشدم و یک لحظه متوجه شدم خبری از شاسیبلند دوم نیست!
▫از همین فاصله، نگاهم روی پهلوی مرتضی، دنبال برجستگی اسلحه میگشت و راننده دوباره تماس گرفت: «ما الان جدا شدیم... من از مسیر دوم میرم...»
▪تمام طمعم به قفل در بود؛ میشد یک لحظه باز کنم و فرار؟!
▫در تیررس نگاه امیر، مطمئن نبودم بتوانم جم بخورم و همان لحظه صدایی در سرم منفجر شد... شیشۀ عقب، از هم پاشید و امیر با هر دو دست، سر و شانهام را پایین کشید.
▪نگاهم با وحشت تا شیشۀ جلویی فرار کرد؛ هر دو شیشه با هم خرد شده بود، دست امیر هنوز شانهام را کف صندلی فشار میداد و فریادی که در گوشم شکست: «پیاده شید...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوچهاردهم
▪گلولهای که به شیشۀ عقب خورده، شیشۀ جلو را هم پودر کرده بود و چشم من فقط دنبال ردّ خون میگشت.
▫مرتضی از ماشین پایین پرید؛ راننده سرش را روی کنسول وسط دو صندلی، خم کرده بود و خیره در چشمم داد میکشید: «برو پایین!»
▪نمیدانستم این گلوله چطور از بین ما رد شده و به هیچکس نخورده ولی خبری از خون نبود و یک لحظه حس کردم سر و شانهام رها شد؛ دست امیر دیگر پشتم نبود، دستگیره را کشید و به ثانیه نکشیده، پیاده شد.
▫بلافاصله صدای باز شدن در را از همین طرف شنیدم؛ مرتضی در را باز کرده بود، با سرشانههای پالتو تنم را میکشید و امیر هم رسید.
▪از وحشت گلولۀ بعدی، مغزم از کار افتاده بود؛ تنم در هم مچاله شده و مرتضی با یک تکان، من را بیرون کشید.
▫نمیدانستم دستهای کدام یکی، سر و شانه و کمرم را مدام فشار میداد تا همچنان خم باشم و نعرهای که از سمت جمعیت گوشم را کَر کرد: «اینا مأمورن... لباس شخصی...»
▪باورم نمیشد همین شال و عبای عربی و استایل سادۀ این سه مرد، مدرک جرم باشد و فکّم طوری قفل کرده بود که نمیشد جیغ بزنم من تینا راستین هستم!
▫بین اینهمه دود، حتی نمیشد نفس بکشم؛ اختیار قدمهایم با خودم نبود، تنم را میکشیدند و فقط عربدۀ "بیشرف، بیشرف" میشنیدم.
▪سر و گردنم رو به زمین بود؛ نگاهم در این تاریکی و هجوم دود و بوی آتش، فقط کفش و ساق پاها را میدید و با همین کمر و شانهای که به زور خم شده بود، یک لحظه چرخیدم.
▫از ماشین فاصله گرفته بودیم ولی خبری از نفر سوم نبود! نگاهم عرض خیابان را دوید و دیدم چند نفر، دور ماشین را گرفته و راننده را پایین کشیدند.
▪انگار جریان خون در تنم بند آمده باشد، همین سرِ آویزان روی گردنم گیج رفت؛ صدایش را نمیشنیدم ولی با نگاه تارم میدیدم مرد جوان بین چند نفر، گیر افتاده و درست در جهت مخالف ما میدوید.
▫نمیفهمیدم چرا امیر و مرتضی برنمیگردند؟... چرا این مرد اصلاً اینطرف را نگاه نمیکند؟... چرا جمعیت را با خودش، سمت دیگر میکشید؟... لحظۀ آخر نفهمیدم با چه زدند، ولی کنار دیوار پیادهرو، زمین خورد.
▪سرشانههای پالتو بین دستهای امیر و مرتضی کشیده میشد اما نگاهم جایی همانسوی خیابان جا مانده بود و فقط میخواستم یکی این آدم را نجات دهد!
▫نفسهای مضطربش پشت تماسهای آخر در گوشم مثل نبض میزد؛ فریادهای آخرش که التماسم میکرد پیاده شوم و باورم نمیشد آنچه بالای سرش هوا رفت، یک تکه بتن است!
▪بین اینهمه دود و لابلای آدمهایی که انگار دیوانه شده بودند، همهچیز شبیه صحنههای بریده بود ولی دیدم همان تکّه بتن را روی سرش کوبیدند... و تمام شد...
▫تنش تکان نمیخورد و باز هم بیخیالش نمیشدند... بدنش را چند نفر با هم روی زمین میکشیدند و دیگر چیزی ندیدم...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔰 آخرین رهگیریها نشان میدهد امریکا و رژیم اسراییل به مجموعه مرتبطین خود در شبکههای اجتماعی فارسی زبان دستور دادهاند یک کمپین سراسری ایجاد ترس را کلید بزنند.
🔹هدف این کمپین انتشار گسترده اطلاعات نادرست و گمراهکننده برای ایجاد هراس جمعی در ایران است. با وجود حساس بودن شرایط و جدی بودن تهدید علیه کشور، امریکا و رژیم اسراییل همچنان مهمترین اقدام در ایران را از بین بردن انسجام اجتماعی، قطبیسازی، سلب اعتماد از مسئولان و وادار کردن مردم به رفتارهای هیجانی میدانند. 🔸مجموعهای از اکانتهای فیک و کانالهای تلگرامی برای تولید ترس جمعی در ایران سازماندهی شدهاند. به این اکانتها ماموریت داده شده کوچکترین اختلاف سیاسی یا اختلال خدماتی در ایران را تا حداکثر مقدار ممکن بزرگنمایی کنند. شبکه منافقین و سلطنتطلبان با شبکه تحت کنترل امان، موساد و سیا یکپارچه شده است. این تحرکات در روزهای آینده تشدید خواهد شد و برخی اکانتها و چهرههای داخلی درگیر آن خواهند بود. #ثامن_مرکزی
@zekrroozane ذڪـر روزانہ@zekrroozane ذڪـر روزانہ - یکشنبه زیارتامامعلیۖفاطمهۜ ۩صدقی.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
🕌 زیارت امیرالمؤمنین امام علی (ع) و حضرت زهرا (س)
در روز یکشنبه 1️⃣
🎙 با صدای مهدی صدقی
☀️بسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحِيم☀️
❇️ السَّلاَمُ عَلَى الشَّجَرَةِ النَّبَوِيَّةِ وَ الدَّوحَةِ الهَاشِمِيَّةِ المُضِيئَةِ المُثمِرَةِ بِالنُّبُوَّةِ
❇️ المُونِقَةِ (المُونِعَةِ) بِالإِمَامَةِ وَعَلَى ضَجِيعَيكَ آدَمَ وَ نُوحٍ عَلَيهِمَا السَّلاَم
❇️ السَّلاَمُ عَلَيكَ وَعَلَى أَهلِ بَيتِكَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِين
❇️ السَّلاَمُ عَلَيكَ وَ عَلَى المَلاَئِكَةِ المُحدِقِينَ بِكَ وَ الحَافِّينَ بِقَبرِكَ
❇️ يَا مَولاَيَ يَا أَمِيرَ المُؤمِنِينَ هَذَا يَومُ الأَحَدِ وَ هُوَ يَومُكَ وَ بِاسمِكَ وَ أَنَا ضَيفُكَ فِيهِ وَ جَارُكَ
❇️ فَأَضِفنِي يَا مَولاَيَ وَ أَجِرنِي فَإِنَّكَ كَرِيمٌ تُحِبُّ الضِّيَافَةَ وَ مَأمُورٌ بِالإِجَارَة
❇️ فَافعَل مَا رَغِبتُ إِلَيكَ فِيهِ وَ رَجَوتُهُ مِنكَ بِمَنزِلَتِكَ وَ آلِ بَيتِكَ عِندَ اللَّهِ وَ مَنزِلَتِهِ عِندَكُم
❇️ وَ بِحَقِّ ابنِ عَمِّكَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ عَلَيهِم أَجمَعِين
🕌 زیارت حضرت زهرا (س)
❇️ السَّلاَمُ عَلَيكِ يَا مُمتَحَنَةُ امتَحَنَكِ الَّذِي خَلَقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امتَحَنَكِ صَابِرَةً
❇️ أنَا لَكِ مُصَدِّقٌ صَابِرٌ عَلَى مَا أَتَى بِهِ أَبُوكِ وَ وَصِيُّهُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيهِمَا
❇️ و أَنَا أَسأَلُكِ إِن كُنتُ صَدَّقتُكِ إِلاَّ أَلحَقتِنِي بِتَصدِيقِي لَهُمَا لِتُسَرَّ نَفسِي
❇️ فاشهَدِي أَنِّي ظَاهِرٌ بِوِلاَيَتِكِ وَ وِلاَيَةِ آلِ بَيتِكِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيهِم أَجمَعِينَ
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با اصلاح سبک آب خوردن نصف مشکلات کبدتون رو حل کنید 🤔
https://eitaa.com/samn910
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 سوگند میخورم
دنیای بعد از شهادت آقای ما، دیگر برای شما دنیای قبلی نخواهد بود
این شروع انحطاط دنیای تاریک و شیطانی غرب است
انشاءالله
https://eitaa.com/samn910
🎥سخنگوی سپاه: آینده از آن ملتی است که بزرگترین تهدید دشمن را به طنز کوچه و بازار تبدیل می کند.
https://eitaa.com/samn910
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 این آخَغین نبَغده...
🔺ناپلئون بر می گرده
https://eitaa.com/samn910
🔥بعد از عربستان، فرانسه هم در آتش و دود است.
انتقام الهی نوبت به نوبت کار خود را انجام میدهد.