📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوشانزدهم
▪یک آجر، چند متر جلوتر کف فرش افتاد و آجرهای بعدی بینوبت به پنجرهها و درِ شیشهای شبستان کوبیده میشد.
▫نمیدانستم کدام طرف فرار کنم؛ مرتضی و امیر هر دو مقابلم ایستاده، خیره به شیشههایی که یکییکی خرد میشد، چشمشان مدام سمت من میچرخید و نگاهشان اضطرارِ محض بود.
▪از نعرههایی که با چند متر فاصله پشت در و دیوار مسجد هوار میشد، حتی قطرات خون در رگهایم میلرزید و پیرمرد خادم از انتهای شبستان سمت ما میدوید.
▫دست او بدتر از تن من تکان میخورد؛ با همین حال به هم ریخته، یک دسته کلید از جیبش بیرون کشید و رو به مرتضی به لکنت افتاد: «این کلید دفتره... برید اونجا... در رو قفل کنید...»
▪دستش طوری میلرزید که چند بار با دستگیره جنگید تا بلاخره همان در پشتی را باز کرد و لبهای خشکش، سفید شد: «بیاید برید...»
▫این عبای بلند دور قدمهایم میپیچید، پاهایم درست چفت کفش نمیشد، نفهمیدم چطور از شبستان بیرون زدم و هنوز در باز بود که دیدم درِ اصلی از جا کنده شد.
▪امیر جلوتر از من رفته بود؛ فریاد میزد فقط بدوم... مرتضی در پاشنۀ در یک لحظه برگشت و پیرمرد سمت در اصلی میدوید: «از جون مسجد چی میخواید؟! برید بیرون...»
▫چند نفر با کفش و صورتهای پوشیده، از روبرو وارد شبستان شده؛ یکی چوب دستش بود... یکی یک تکه آجر... نفر سوم بالای سرش قمه میچرخاند...
▪نفر اول پیرمرد را زمین انداخت، نفر دوم با لگد میزد و مرتضی همانجا در قاب در، دستش سمت کمرش رفت.
▫از وحشت گلولهای که احتمالاً همین حالا شلیک میکرد، نفسم بند آمد ولی او به طرفم چرخید، اسلحه را کف دستم کوبید و بیصدا نفس کشید: «اینو بده به امیر...»
▪تن سرد اسلحه کف دستم چسبید و او یک قدم عقبتر رفت: «اینجا با اسلحه گیر بیفتیم، دیگه نمیشه جمعش کرد... شما برید...»
▫فرصت نداد یک کلمه بپرسم... فقط یک لحظه نگاهش سمت امیر رفت و بلافاصله برگشت؛ در را رو به صورتم بست و از پشت شیشه دیدم سمت پیرمرد دوید.
▪امیر پشت به من، گوشۀ عبایم را میکشید و اصلاً نمیدید یک قدم عقبتر چه خبر شده ولی یک لحظه برگشت و تا اسلحه را دستم دید، همانجا ایستاد.
▫نگاهش پشت سرم، گم شد؛ همان جایی که دیگر مرتضی نبود... فقط یک لحظه مکث کرد و بیمعطلی اسلحه را از دستم چنگ زد.
▪همان چند قدمی که دویده بود، سمت در برگشت ولی من از قاب شیشهای روی در، فقط شانههای پهن مرتضی را بین چوب و قمه میدیدم...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوهفدهم
▪دست امیر روی دستگیرۀ در... انگار آهن بین فشار انگشتانش خُرد میشد ولی نمیشد در را باز کند... اسلحه بین دست دیگرش میلرزید... نگاهش از پشت همین شیشهها تا وسط شبستان رعشه میکشید...
▫از پنجرههای شکستۀ شبستان، فقط عربده بیرون میزد... امیر بین من و مرتضی، داشت جان میکَند و من از گوشۀ شیشه، قمۀ اول را دیدم که مماس شانه و گردن مرتضی ضربه زد...
▪روی همان شانه، قامتش ترک برداشت... خون از سرشانۀ کاپشن تا روی فرش شرّه میکرد و او فقط چند قدم عقب رفت... میخواست خودش را نگه دارد... ولی نشد... قمۀ دوم را وسط سینه زدند و با کمر زمین خورد...
▫از صدای کشیدن ضامن کلت، نگاهم سمت امیر پرید و دیدم اسلحه را رو به شیشه گرفته، انگشتش روی ماشه میلرزید... فقط یک لحظه دستگیره را پایین کشید و من از ترس، یک قدم عقب رفتم...
▪دیگر نه مرتضی پیدا بود، نه پیردمرد... با چوب و میلگرد و سنگ و قمه میزدند... با هر ضربه، روی همان ستون سنگی که کنارش افتاده بود، خون میپاشید و زمین زیر قدمهای من خالی میشد...
▫صورت و شانههای امیر رو به در، نگاهش بین من و شیشه؛ همانجایی که داشتند مرتضی را میکشتند، نفسنفس میزد و... آخر دستگیره را رها کرد...
▪هم انگشتش از روی ماشه عقب کشید... هم خودش قدمقدم عقب میرفت... ولی نگاهش پشت شیشهها مُرد...
▫فقط یک لحظه مکث کرد و قبل از اینکه بچرخد، چیزی پشت سرم کف حیاط کوبیده شد... صدایی شبیه شکستن شیشه و تا چرخیدم، منفجر شد...
▫دیگر نه سنگ بود، نه آجر... کوکتل مولوتوف بعدی از پنجرههای شکسته، داخل شبستان افتاد و جیغ من در گلو حنّاق شد...
▪تشخیص نمیدادم این عربدهها از داخل شبستان است یا پشت دیوارها... مرتضی هنوز آنجا بود... زنده یا مرده، نمیدانم... ولی فرش و پردههای مسجد آتش گرفت...
▫آنهایی که تا چند ثانیه پیش سنگ و چوب و قمه میزدند، از در اصلی بیرون دویدند و من از این فاصله فقط لباس خیس و خونی مرتضی را میدیدم؛ تنی که انگار در فرش فرو رفته بود و پیرمرد چند قدم آنطرفتر... ولی هیچکدام تکان نمیخوردند...
▪امیر هر چه عقب کشیده بود، برگشت؛ همان دستگیرهای که به هوای من، جرأت نکرده بود باز کند، بلاخره پایین کشید ولی قبل از اینکه یک قدم داخل شود، کوکتل سوم وسط فرش ورودی افتاد و آتش طرف در، شعله کشید.
▫هر دو دستم به شیشه، چنگ میزدم یکی کاری کند ولی فقط فشار انگشتان امیر را روی آستین ساعدم حس میکردم... میخواست من را با خودش بکشد، ولی نمیدانم کجا... داد میکشید ولی یک کلمه نمیفهمیدم و همان لحظه کوکتل بعدی وسط باغچه حاشیۀ حیاط افتاد و آتش مثل آب، روی خاک راه افتاد...
▪برگ و شاخه و تنۀ درختها همه با هم گُر گرفتند... هر چه از مرگ فرار کرده بودم، اینجا تمام درها را به رویم بست... کنج حیاط همین مسجد... بین آتش...
▪بوی بدن سوخته... موی سوخته... چوب و فرش سوخته... ریههایم داشت میسوخت... دیگر حتی نمیشد سرفه کنم... خفه شدن درد داشت...
▫امیر تنم را هر سمتی میکشید، آتش زودتر میرسید و دوباره پا پس میکشید؛ پرچم و کتیبه و حتی سردر کوچک مسجد آتش گرفتهبود و بلاخره ساعدم را رها کرد.
▪کاپشنش را از تنش درآورد؛ شبیه یک شنل، روی سر و شانههایم گرفت و بین هر کلمه، با سینهای زخمی سرفه میکرد: «من... ردت... میکنم... نترس...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
Khamenei.ir14030426_44208_1281k.mp3
زمان:
حجم:
12M
خواندن روزانه
🔺_ سوره فتح
🔺_ دعای ۱۴ صحیفه سجادیه
🔺_ و دعای توسل
🍎 بچهها قناعت رو از سفرهی خونه یاد میگیرن!
🥗 بهاندازه برداشتن، 🍞 دور نریختن نعمتها و 🙏 شکرگزاری، درسهاییه که با رفتارمون به فرزندانمون میدیم.
❤️ تربیت فقط با حرف نیست؛ بچهها سبک زندگی ما
رو یاد میگیرن! 🌱
#تربیت_فرزند
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
💥 اگه این علائم رو داری [ عصبی ] هستی !!
🎙دکتر عزیزی
#سلامت_روان
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💵 گرانی دلار همه رو خسته کرده
آمریکا باید به کمک بیاد ...
#جهاد_تبیین
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 هدیه ویژه رهبر انقلاب آیتالله سید مجتبی خامنهای به دست یوسف سلامی رسید.
#لبیک_یا_خامنهای
https://eitaa.com/samn910
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻مصاحبه اختصاصی نوسان با یکی از دانش آموزان معترض فرانسوی
➕وضعیت توالت ها افتضاح هست
در هر کلاس ۴۵ نفر هستیم
کلاس ها خیلی سرده
ماهها هست معلم نداریم
و...
https://eitaa.com/samn910
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از معترضین تو فرانسه، به ماشین آتشنشانی سنگ پرت میکنه، بقیهی معترضین حسابی از خجالتش درمیان!
همه جای دنیا ماشین امداد خط قرمزه، حتی اگه خشمگین و معترض باشی!