eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.7هزار ویدیو
90 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وسی‌ویکم ▪دستم سمت پارچ آب رفت؛ نصف لیوان را پُر کردم بلکه راه نفسم باز شود ولی دیگر آب هم از گلویم پایین نمی‌رفت. ▫از روی صندلی بلند شدم؛ تا همان اتاق بزرگ رو به حیاط، نفهمیدم چطور خودم را کشاندم و در را پشت سرم بستم. ▪انگار می‌ترسیدم بین این دیوارها هم شاهرخ من را ببیند؛ تا پشت پنجره پاورچین رفتم و گوشۀ پرده را چند سانتی‌متر کنار زدم. ▫ماشین هنوز همانجا زیر طاق نصرت درخت‌ها بود و هیچ سایه‌ای پشت شیشۀ عقب تکان نمی‌خورد. ▪از پشت پنجره کنار رفتم، لب تخت نشستم؛ هر چه می‌خواستم از فکرش فرار کنم، بدتر دنبالم می‌دوید و همان لحظه در باز شد. ▫شاهرخ تا پای تخت آمد، کنارم نشست و انگار نه انگار یکی در این حیاط جان می‌کَند، عاشقانه دل به دلم داد: «حالا که پیدات کردم، بلدم چجوری فقط واسه خودم نگهت دارم!» ▪لحنش شبیه بوی قهوه گیج‌کننده بود ولی قلبم زُق‌زُق می‌کرد و بی‌خیال خاطرخواهی، پرسیدم: «چرا مثل رئیس مافیا رفتار می‌کنی؟» ▫از تیزی سؤالم، خماری عشق از سرش پرید: «تو چرا نمی‌فهمی این آدم و اطلاعاتی که داره، می‌تونه سر همۀ ما رو به باد بده؟!» ▪نمی‌خواستم باز هم فریبم دهد: «این که الان اینجا افتاده، چی‌کار می‌تونه بکنه؟» ▫انگار شاهرگش را زده باشم، خون در صورتش پاشید: «بقیه‌شون چی؟! مطمئن باش الان دارن وجب به وجب تهران رو می‌گردن...» ولی حرفش تمام نشده، دوباره صدای سگ، سکوت حیاط را به هم زد. ▫بلافاصله از کنارم بلند شد؛ از پشت پنجره کشیک کشید و شاید همان کسی که منتظرش بود، رسید که رو به من چرخید و با آرامشی مصنوعی، حرف را عوض کرد: «تو فعلاً استراحت کن!» ▪مثل برق از اتاق بیرون رفت و من از ترس آدم‌هایی که خبر کرده بود، روی همین تخت، خشکم زد. ▫به سرم زد از پشت پنجره نگاه کنم ولی جرأت نمی‌کردم و چند لحظه بعد، صدای زنی را شنیدم؛ تا پشت در رفتم، گوشم به در چسبیده ولی فقط صدای خنده بود و پچ‌پچ! ▪بلاخره در را باز کردم، تا سالن مردد رفتم و اول از همه او را دیدم؛ با همان موهای طلایی، چشم‌های روشن، صورت عروسکی و مثل همان شب، عشوه از لحنش می‌ریخت: «دیشب بچه‌ها ترکوندن! حکومت از صبح داره به همه پیامک می‌زنه امشب کسی تو خیابونا نیاد!» ▫شیوا بود؛ همان زنی که همراه شایگان پشت سالن کنفرانس خبری، دنبالم آمد و می‌گفت رابط ورزشکاران ایرانی است! ▪متلکی که همان شب در مورد شاهرخ به من انداخت: «اسم این پسرحاجی رو زیاد نبر!» و امروز هم تا چشمش به من افتاد، با خنده به طرفم چرخید: «بلاخره این پسر حاجی رو تور کردی؟!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وسی‌ودوم ▪شایگان با صدای بلند خندید، شاهرخ چند قدم طرف من آمد و درست، شانه به شانه‌ام ایستاد: «من این شمشیرباز افسانه‌ای رو تور کردم! سیستم اطلاعاتی چند تا کشور به خط شد تا این خانم رو پیدا کنم!» ▫یک قدم عقب رفتم، شاهرخ طرفم چرخید و من خیره در چشمش، با صدایی خفه به رُخش کشیدم: «اون شبی که این دو نفر منو بردن آپارتمان داراب، قسم خوردی تو همون آپارتمان چال‌شون می‌کنی!» ▪خنده روی صورتش، مثل یک تیک عصبی پرید؛ نگاهش ثابت ماند و شیوا یا نشنید یا خودش را به نشنیدن زد: «خب! کجاس؟!» ▫به طرفش چرخیدم، باورم نمی‌شد این زن را برای حرف کشیدن از امیر خبر کرده باشند و شایگان جواب داد: «تو ماشین.» ▪شال بافت شیری رنگی که دور گردنش پیچیده بود، باز کرد و روی مبل انداخت؛ موهاش دور شانه، روی خز پالتو، شبیه یک چتر طلایی چرخید و دوباره پرسید: «تا حالا که حرف نزده؟» ▫شاهرخ سرش را بالا گرفت و شیوا طرف در رفت: «سوئیچ ماشین دست کیه؟» شایگان سوئیچ را سمتش پرت کرد، او روی هوا گرفت و با یک چشمک به شایگان از در بیرون رفت. ▪خیره به در شیشه‌ای که پشت سرش بست، ضربان قلبم بالا رفت و شاهرخ درست مقابلم ایستاد: «خیلی چیزا هست که ازش خبر نداری... پس دیگه از من حساب نکش!» ▫باورم نمی‌شد باز هم من بدهکارش باشم و او سمت آشپزخانه، صدا بلند کرد: «پروین... قهوه!» ▪چند قدم خودش را تا کاناپه کشید، همانجا ولو شد؛ دستش را دراز کرد تا به کنترل برسد، تلویزیون را روشن کرد و بلافاصله صدای گویندۀ خبر در سرم کوبید. ▫شبکۀ بی‌بی‌سی بود و اخبار دیشب تهران؛ پروین، فنجان قهوه را روبروی شاهرخ، گوشۀ میز جا داد و شایگان نزدیک تلویزیون نشست: «دیشب ترامپ اعلام کرد مشهد سقوط کرده!» ▪شاهرخ مات تلویزیون، اصلاً اینجا نبود؛ قلب من جایی پشت این دیوارها، در همان ماشین می‌تپید و شایگان خودش جواب داد: «البته حرف مفت زیاد می‌زنه ولی فکر می‌کنم دیشب پیشروی نیروها عالی بوده! به‌خصوص سمت مراکز حساس!» ▫تصاویر بی‌بی‌سی، بستن خیابان‌های تهران توسط مردم بود و من با هر پلکی که می‌زدم، یک کوکتل‌مولوتف دیگر در سرم منفجر می‌شد! ▪چرا در این گزارش، فقط شعار می‌دادند؟ چرا هیچ‌کس نمی‌دوید؟ چرا کسی روی زمین نبود؟ چرا از آن همه خون و قمه و میلگرد، حتی یک تصویر هم اینجا نبود؟ ▫️شاهرخ یک پا روی پای دیگر اداخته، هر دو پا را با حالتی عصبی می‌لرزاند؛ قهوه مقابلش مانده و حواسش به این هم نبود! ▫خبر بعدی، وعدۀ ترامپ برای رسیدن کمک آمریکا بود ولی نگاه شاهرخ مدام سمت در می‌چرخید و به چند دقیقه نکشید که شیوا برگشت. ▪چشمم به رنگ تیرۀ رژ لبش بود تا یک کلمه بگوید ولی او روی کاناپه، کنار شاهرخ نشست و دستش را سمت فنجان قهوه دراز کرد: «کسی نمی‌خوره؟!» ▫شایگان با خونسردی جواب داد: «یخ کرده!»، دست شیوا برگشت و شاهرخ مضطرب‌تر از من سؤال کرد: «چی شد؟» ▪شیوا بی‌خیالِ قهوه، تکیه به مبل زد؛ دکمه‌های پالتو را با حوصله باز کرد و شمرده جواب داد: «فعلاً یه دکتر مطمئن خبر کنید... اینجوری نمیشه کاری کرد.» ▫شاهرخ پا از روی پا پایین انداخت؛ تکیه‌اش را از کاناپه جدا کرد و به طرف شیوا خم شد: «یعنی چی؟» ▪با هر دو دست، موهای طلایی‌اش را پشت گوش کشید و مطمئن حرف زد: «آخرش حریف من که نمیشه... بلدم با یه مرد سرسخت چی‌کار کنم!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 آقای شهید: 🧬❌ویروس بدبینی را نباید گسترش داد.
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به رهبری گفتم دیگه روم نمیشه پیش علما برم چون کسانی مثل حاج آقا جاودان وحاج اقا عالی ورفیعی بخاطر حمایتشون از من به بدترین شکل ازطرف مدعیان انقلابی فحش ناموسی وناسزا شنیدند.... به من میخاید بگید بگید به خانواده من و دیگران کاری نداشته باشید... https://eitaa.com/samn910
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀💔 سال گذشته و لحظه ورود رهبر انقلاب به حسینیه امام خمینی(ره) در مراسم شام شهادت حضرت زهرا (س)😭 ✨ ────────── ✨
صبح نزدیک
به رهبری گفتم دیگه روم نمیشه پیش علما برم چون کسانی مثل حاج آقا جاودان وحاج اقا عالی ورفیعی بخاطر حم
🚨بادا که زخم حنجره و دست بگیرند آنانکه اهل نوشیدن و تحریر جرعه های حق و حقیقت نیستند! 📌 بهم گفته بودن هیچ کاری برای کشور نکرده اما فهمیدم سوابق خدمتی‌ش تو دنیا نظیر نداره 📌 بهم گفته بودن وسط بازه ، اما دیدم سر هر بزنگاهی آبرو شو خرج انقلاب و وطنش کرده 👌خدا قوت خدمت همه فرماندهان و همه مسئولینی که وسط جنگ پای نظام و کشورم مردانه ایستادند علی الخصوص سران قوا دکتر قالیباف دکتر پزشکیان و حجت الاسلام محسنی اژه ای و تمامی فرماندهان مقتدر نیروهای مسلح
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 توضیحات وزیر علوم درباره دو خبر دروغ که اخیراً منتشر شده ✨ ────────── ✨ https://eitaa.com/samn910
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بمیرم برات آقا...😭 تا حالا فیلم کامل این صحنه رو دیده بودین؟ 👆 ببینید چقدر قشنگ حواسشون به همه بچه ها هست و با اشاره نشون میدن... تکرار نمی شوی اقا... https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وسی‌وسوم ▪با هر کلمه‌ای که می‌گفت گیج‌تر می‌شدم؛ دلم می‌خواست خیال کنم دل این زن به رحم آمده تا دکتر خبر کند ولی حتی از چشم‌هایش زیر اینهمه ریمل، خط چشم گربه‌ای و سایۀ نقره‌ای می‌ترسیدم! ▫شاهرخ فقط یک لحظه مکث کرد؛ سمت شایگان چرخید و نگاه شایگان در هوا، انگار داشت لیست مخاطبینش را چک می‌کرد: «دکتر مرادی مطمئنه ولی فعلاً ایران نیس... دکتر شاملو هم جدیداً خیلی همکاری نمی‌کنه... دکتر مهرنیا هم...» ▪شاهرخ مهلت نداد حرفش تمام شود و طرف شیوا برگشت: «خودت نمی‌تونی یه کاریش کنی؟» و شایگان بلافاصله پشتش را گرفت: «اینجوری بهتر می‌تونی ارتباط بگیری!» ▫شیوا از خنده ریسه رفت: «من دانشجوی اخراجی ترم چهار پرستاری هستم!» ، شاهرخ قهقهه زد: «همون چهار ترم، از سر این مرتیکه زیاده!» و شایگان انگار پروندۀ این زن، کف دستش بود: «همون کارایی که به خاطرش از دانشگاه اخراج شدی، الان به درد این آدم می‌خوره!» ▪از خندۀ آخر شایگان حالم به هم خورد؛ می‌شنیدم شیوا لیست خرید پانسمان و پماد و آنتی‌بیوتیک می‌دهد و دیگر نمی‌خواستم ریخت نحس این زن را ببینم؛ از جا کندم و به همان اتاق بزرگ رو به حیاط برگشتم. ▫دوباره تا پشت پنجره رفتم و از گوشۀ پرده، نگاهم تا شیشۀ عقب ماشین فرار کرد؛ انگار تکان می‌خورد، شاید من اشتباه می‌کردم و همان لحظه، در باز شد. ▪شاهرخ در چهارچوب ایستاده بود؛ خیره به وحشت چشمم، صورتش گُر گرفت و قبل از اینکه حساب بکشد، طلبکار شدم: «موبایل می‌خوام...» ▫چند قدم جلو آمد و من از پنجره فاصله گرفتم ولی دیر شده بود؛ از همان گوشۀ پرده، ردّ نگاهم را زد و آهسته سؤال کرد: «واسه چی؟» ▪آن‌قدر آهسته پرسید که بدتر ترسیدم و یک قدم عقب‌تر رفتم: «می‌خوام با خانوادم حرف بزنم...» ولی لب‌هایم بسته نشده، عربده کشید: «پس پشت این پنجره چه غلطی می‌کنی؟» ▫خبر نداشت هر روز از خیالش، دیوانه‌تر می‌شدم؛ ندیده بود هر شب از فکرش خوابم نمی‌برد، باید شیرفهمش می‌کردم و بدتر از خودش داد کشیدم: «من اگه می‌خواستم غلطی کنم، خیلی وقت داشتم!» ▪نفس‌هایش با حرارت بیرون می‌زد؛ دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد و من حرف دلم را این‌بار بی‌صدا گفتم: «تا همین دیشب که تو اون ساختمون پیدام کردی، فقط دنبال یه راهی بودم با تو تماس بگیرم...» ▫عصبانیت روی خطوط صورتش جا ماند؛ نگاهش تا چشمم به زحمت رسید و من خسته از اینهمه شک، سپر انداختم: «اگه می‌تونی باور کن... اگه نمی‌تونی، بذار برم... دیگه طاقت جنگیدن ندارم...» ▪هنوز شک از چشمانش می‌چکید و من دستم را سمت پنجره گرفتم؛ همان مسیری که به ماشین می‌رسید: «اگه می‌بینی نگرانشم، چون آدمم... چون دلم نمی‌خواد یکی جلو چشمم بمیره...» ▫شاید باور نمی‌کرد و من هر مدرکی داشتم، رو کردم: «هر بار تونستم دورش بزنم، زدم... می‌دونستم ممکنه گیر بیفته... ممکنه کشته بشه... ولی هر جا راه فرار داشتم، فرار کردم...»  ▪فقط نگاهم می‌کرد و چه نگاه سنگینی! انتظار داشتم یک کلمه بگوید ولی با شانه‌هایی افتاده، سمت در رفت و نرسیده به چهارچوب، سمتم برگشت: «فعلاً نمی‌تونی موبایل داشته باشی تا تکلیف این عوضی مشخص بشه!»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وسی‌وچهارم ▪در را که پشت سرش بست، توانم تمام شد؛ هر چه رمق باقی مانده بود، در همین دعوای آخر ته کشید... قرار نبود مقابل مردی که فکر می‌کردم دوستم دارد، این‌قدر از احساسم دفاع کنم... ▫دیگر سمت پنجره نچرخیدم... نمی‌خواستم حتی در خلوت خودم، به خیانت متهم شوم... اصلاً انگار دیوانه شده بودم... ▪دست به دیوار، خودم را تا پای تخت کشیدم و همان‌جا افتادم... صدای تلویزیون از پشت دیوارها همچنان در سرم بود؛ اخبار تظاهرات و تهدید به جنگ و خنده‌های بی‌مکث شیوا، سکوت شاهرخ و شایگان که ظاهراً رفته بود! ▫نفهمیدم لیست خرید شیوا کی رسید؛ نمی‌دانستم امیر را برای پانسمان کجا بردند و نمی‌خواستم از این اتاق خارج شوم؛ شاهرخ هم دیگر سراغم را نگرفت تا وقت ناهار که پروین دنبالم آمد. ▪دور میز، شیوا نبود و خبری که کنجکاوش بودم، شایگان با خنده به شاهرخ داد: «ناهار برده اون‌طرف با هم بخورن!» ▫شاهرخ رو به پروین یک کلمه گفت که نفهمیدم و با لبخندی خسته، از شایگان سؤال کرد: «به نظرت به شام می‌رسه یا نه؟» ▪پروین یک بطری الکل برای شاهرخ آورد؛ از تصور مست کردن و دیوانگی‌هایش، دستم بی‌حس شد و شایگان چند لحظه فکر کرد: «آدم خیلی سختیه... برای شام بعید می‌دونم ولی احتمالاً به ناهار فردا برسه!» ▫از مزخرفاتی که مثلاً رمزی می‌گفتند، حدس می‌زدم شیوا چه غلطی می‌کند ولی نمی‌خواستم به چیزی فکر کنم. ▪عجالتاً بعد از روزها که هر غذای مانده و سردی خورده بودم، یک بشقاب برنج و کباب مقابلم بود؛ با تمام مخلفات ولی هر دانه برنج در گلویم گیر می‌کرد. ▫هر چه چشمم را می‌بستم، یک تکه بتن روی سرم سقوط می‌کرد؛ کسی قمه می‌کشید و انگار جایی روی همین سفره خون می‌پاشید! ▪نگاهم یک لحظه به شعلۀ روشن گاز افتاد و از وحشت آتشی که هنوز حرارتش یادم بود، صورتم خیس عرق شد... و سؤالی که از دیشب هزار بار تا مغز استخوانم را سوزانده بود: اصلاً چیزی از بدن خادم پیر مسجد و مرتضی باقی مانده؟... ▫شاهرخ و شایگان از برنامۀ امشب برای فراخوان پهلوی می‌گفتند و من دیگر نمی‌خواستم یک کلمه بشنوم... قاشق و چنگال از دستم در بشقاب جا ماند و تنم تا اتاق فرار کرد. ▪همین یک ساعت پیش اتفاقی نگاهم از پنجره به حیاط افتاد و دیدم شیوا به اتاقکی پشت درخت‌ها می‌رود؛ حدس می‌زدم امیر همانجا باشد، شایگان تخمین زده بود تا فردا ظهر... ولی نه برای ناهار فردا که تا دو شب بعد هم خبری نشد! ▫اخبار بی‌بی‌سی و صدای آمریکا، تکرار تصاویر خیابان‌های ایران بود؛ تهدیدهای آمریکا و... شاهرخ که هر بار وارد اتاقم می‌شد، به بهانه‌ای بیرون می‌زدم! ▪بی‌نهایت دلتنگش بودم ولی می‌دیدم هر وعده با غذا و هر ساعت از روز، یک گیلاس پُر می‌خورد و حتی از حرف زدن با این آدم مست می‌ترسیدم!... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد