4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 آقای شهید:
🧬❌ویروس بدبینی را نباید گسترش داد.
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به رهبری گفتم دیگه روم نمیشه پیش علما برم چون کسانی مثل حاج آقا جاودان وحاج اقا عالی ورفیعی بخاطر حمایتشون از من به بدترین شکل ازطرف مدعیان انقلابی فحش ناموسی وناسزا شنیدند.... به من میخاید بگید بگید به خانواده من و دیگران کاری نداشته باشید...
https://eitaa.com/samn910
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀💔 سال گذشته و لحظه ورود رهبر انقلاب به حسینیه امام خمینی(ره) در مراسم شام شهادت حضرت زهرا (س)😭
#فاطمیه
#ایام_فاطمیه
✨ ────────── ✨
صبح نزدیک
به رهبری گفتم دیگه روم نمیشه پیش علما برم چون کسانی مثل حاج آقا جاودان وحاج اقا عالی ورفیعی بخاطر حم
🚨بادا که زخم حنجره و دست بگیرند آنانکه اهل نوشیدن و تحریر جرعه های حق و حقیقت نیستند!
📌 بهم گفته بودن هیچ کاری برای کشور نکرده اما فهمیدم سوابق خدمتیش تو دنیا نظیر نداره
📌 بهم گفته بودن وسط بازه ، اما دیدم سر هر بزنگاهی آبرو شو خرج انقلاب و وطنش کرده
👌خدا قوت خدمت همه فرماندهان و همه مسئولینی که وسط جنگ پای نظام و کشورم مردانه ایستادند علی الخصوص سران قوا دکتر قالیباف دکتر پزشکیان و حجت الاسلام محسنی اژه ای و تمامی فرماندهان مقتدر نیروهای مسلح
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 توضیحات وزیر علوم درباره دو خبر دروغ که اخیراً منتشر شده
✨ ────────── ✨
https://eitaa.com/samn910
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بمیرم برات آقا...😭
تا حالا فیلم کامل این صحنه رو دیده بودین؟
👆 ببینید چقدر قشنگ حواسشون به همه بچه ها هست و با اشاره نشون میدن...
تکرار نمی شوی اقا...
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوسیوسوم
▪با هر کلمهای که میگفت گیجتر میشدم؛ دلم میخواست خیال کنم دل این زن به رحم آمده تا دکتر خبر کند ولی حتی از چشمهایش زیر اینهمه ریمل، خط چشم گربهای و سایۀ نقرهای میترسیدم!
▫شاهرخ فقط یک لحظه مکث کرد؛ سمت شایگان چرخید و نگاه شایگان در هوا، انگار داشت لیست مخاطبینش را چک میکرد: «دکتر مرادی مطمئنه ولی فعلاً ایران نیس... دکتر شاملو هم جدیداً خیلی همکاری نمیکنه... دکتر مهرنیا هم...»
▪شاهرخ مهلت نداد حرفش تمام شود و طرف شیوا برگشت: «خودت نمیتونی یه کاریش کنی؟» و شایگان بلافاصله پشتش را گرفت: «اینجوری بهتر میتونی ارتباط بگیری!»
▫شیوا از خنده ریسه رفت: «من دانشجوی اخراجی ترم چهار پرستاری هستم!» ، شاهرخ قهقهه زد: «همون چهار ترم، از سر این مرتیکه زیاده!» و شایگان انگار پروندۀ این زن، کف دستش بود: «همون کارایی که به خاطرش از دانشگاه اخراج شدی، الان به درد این آدم میخوره!»
▪از خندۀ آخر شایگان حالم به هم خورد؛ میشنیدم شیوا لیست خرید پانسمان و پماد و آنتیبیوتیک میدهد و دیگر نمیخواستم ریخت نحس این زن را ببینم؛ از جا کندم و به همان اتاق بزرگ رو به حیاط برگشتم.
▫دوباره تا پشت پنجره رفتم و از گوشۀ پرده، نگاهم تا شیشۀ عقب ماشین فرار کرد؛ انگار تکان میخورد، شاید من اشتباه میکردم و همان لحظه، در باز شد.
▪شاهرخ در چهارچوب ایستاده بود؛ خیره به وحشت چشمم، صورتش گُر گرفت و قبل از اینکه حساب بکشد، طلبکار شدم: «موبایل میخوام...»
▫چند قدم جلو آمد و من از پنجره فاصله گرفتم ولی دیر شده بود؛ از همان گوشۀ پرده، ردّ نگاهم را زد و آهسته سؤال کرد: «واسه چی؟»
▪آنقدر آهسته پرسید که بدتر ترسیدم و یک قدم عقبتر رفتم: «میخوام با خانوادم حرف بزنم...» ولی لبهایم بسته نشده، عربده کشید: «پس پشت این پنجره چه غلطی میکنی؟»
▫خبر نداشت هر روز از خیالش، دیوانهتر میشدم؛ ندیده بود هر شب از فکرش خوابم نمیبرد، باید شیرفهمش میکردم و بدتر از خودش داد کشیدم: «من اگه میخواستم غلطی کنم، خیلی وقت داشتم!»
▪نفسهایش با حرارت بیرون میزد؛ دندانهایش را روی هم فشار میداد و من حرف دلم را اینبار بیصدا گفتم: «تا همین دیشب که تو اون ساختمون پیدام کردی، فقط دنبال یه راهی بودم با تو تماس بگیرم...»
▫عصبانیت روی خطوط صورتش جا ماند؛ نگاهش تا چشمم به زحمت رسید و من خسته از اینهمه شک، سپر انداختم: «اگه میتونی باور کن... اگه نمیتونی، بذار برم... دیگه طاقت جنگیدن ندارم...»
▪هنوز شک از چشمانش میچکید و من دستم را سمت پنجره گرفتم؛ همان مسیری که به ماشین میرسید: «اگه میبینی نگرانشم، چون آدمم... چون دلم نمیخواد یکی جلو چشمم بمیره...»
▫شاید باور نمیکرد و من هر مدرکی داشتم، رو کردم: «هر بار تونستم دورش بزنم، زدم... میدونستم ممکنه گیر بیفته... ممکنه کشته بشه... ولی هر جا راه فرار داشتم، فرار کردم...»
▪فقط نگاهم میکرد و چه نگاه سنگینی! انتظار داشتم یک کلمه بگوید ولی با شانههایی افتاده، سمت در رفت و نرسیده به چهارچوب، سمتم برگشت: «فعلاً نمیتونی موبایل داشته باشی تا تکلیف این عوضی مشخص بشه!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوسیوچهارم
▪در را که پشت سرش بست، توانم تمام شد؛ هر چه رمق باقی مانده بود، در همین دعوای آخر ته کشید... قرار نبود مقابل مردی که فکر میکردم دوستم دارد، اینقدر از احساسم دفاع کنم...
▫دیگر سمت پنجره نچرخیدم... نمیخواستم حتی در خلوت خودم، به خیانت متهم شوم... اصلاً انگار دیوانه شده بودم...
▪دست به دیوار، خودم را تا پای تخت کشیدم و همانجا افتادم... صدای تلویزیون از پشت دیوارها همچنان در سرم بود؛ اخبار تظاهرات و تهدید به جنگ و خندههای بیمکث شیوا، سکوت شاهرخ و شایگان که ظاهراً رفته بود!
▫نفهمیدم لیست خرید شیوا کی رسید؛ نمیدانستم امیر را برای پانسمان کجا بردند و نمیخواستم از این اتاق خارج شوم؛ شاهرخ هم دیگر سراغم را نگرفت تا وقت ناهار که پروین دنبالم آمد.
▪دور میز، شیوا نبود و خبری که کنجکاوش بودم، شایگان با خنده به شاهرخ داد: «ناهار برده اونطرف با هم بخورن!»
▫شاهرخ رو به پروین یک کلمه گفت که نفهمیدم و با لبخندی خسته، از شایگان سؤال کرد: «به نظرت به شام میرسه یا نه؟»
▪پروین یک بطری الکل برای شاهرخ آورد؛ از تصور مست کردن و دیوانگیهایش، دستم بیحس شد و شایگان چند لحظه فکر کرد: «آدم خیلی سختیه... برای شام بعید میدونم ولی احتمالاً به ناهار فردا برسه!»
▫از مزخرفاتی که مثلاً رمزی میگفتند، حدس میزدم شیوا چه غلطی میکند ولی نمیخواستم به چیزی فکر کنم.
▪عجالتاً بعد از روزها که هر غذای مانده و سردی خورده بودم، یک بشقاب برنج و کباب مقابلم بود؛ با تمام مخلفات ولی هر دانه برنج در گلویم گیر میکرد.
▫هر چه چشمم را میبستم، یک تکه بتن روی سرم سقوط میکرد؛ کسی قمه میکشید و انگار جایی روی همین سفره خون میپاشید!
▪نگاهم یک لحظه به شعلۀ روشن گاز افتاد و از وحشت آتشی که هنوز حرارتش یادم بود، صورتم خیس عرق شد... و سؤالی که از دیشب هزار بار تا مغز استخوانم را سوزانده بود: اصلاً چیزی از بدن خادم پیر مسجد و مرتضی باقی مانده؟...
▫شاهرخ و شایگان از برنامۀ امشب برای فراخوان پهلوی میگفتند و من دیگر نمیخواستم یک کلمه بشنوم... قاشق و چنگال از دستم در بشقاب جا ماند و تنم تا اتاق فرار کرد.
▪همین یک ساعت پیش اتفاقی نگاهم از پنجره به حیاط افتاد و دیدم شیوا به اتاقکی پشت درختها میرود؛ حدس میزدم امیر همانجا باشد، شایگان تخمین زده بود تا فردا ظهر... ولی نه برای ناهار فردا که تا دو شب بعد هم خبری نشد!
▫اخبار بیبیسی و صدای آمریکا، تکرار تصاویر خیابانهای ایران بود؛ تهدیدهای آمریکا و... شاهرخ که هر بار وارد اتاقم میشد، به بهانهای بیرون میزدم!
▪بینهایت دلتنگش بودم ولی میدیدم هر وعده با غذا و هر ساعت از روز، یک گیلاس پُر میخورد و حتی از حرف زدن با این آدم مست میترسیدم!...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوسیوپنجم
▪بار آخر، ساعت ۱۱ شب با یک بطری و دو گیلاس آمد و من حتی فرصت ندادم بنشیند؛ به بهانۀ مسواک از اتاق بیرون زدم و دیدم شیوا روبروی تلویزیون نشسته؛ شایگان کنارش سرگرم موبایل بود و حس کردم فعلاً امنترین جا، همینجاست!
▫روی یک مبل تکی، کنج سالن کِز کردم و شاهرخ، خمار خلوتی که خراب کرده بودم، پشت سرم بیرون آمد.
▪شاید هم میخواست از من انتقام بگیرد که درست کنار شیوا لم داد، یک گیلاس برایش پُر کرد و او با همان عشوه، دستش را پس زد: «فعلاً نه! اگه حریف این پسره شدم، همه مهمون من شامپاین اصل!»
▫نمیدانستم چه شده که بلاخره امشب بیخیال امیر شده ولی چشمش مدام سمت ساعت روی دیوار میچرخید و گوشۀ همین ناخنهای لاکزده را مرتب میجوید.
▪صورتم را سمت تلویزیون گرفته بودم تا نبینم پهلو به پهلوی شاهرخ نشسته، ولی اعصابم بد به هم ریخته بود و همان لحظه، صدایی از پشت سر شنیدم.
▫شایگان و شیوا و شاهرخ، همه اینجا بودند؛ از ترس غریبهای که وارد ویلا شده، نگاهم سمت در پرید و درِ شیشهای، با صدای کشداری باز شد.
▪شلوار کتان ذغالی، پیراهن سفید، آستینهایی که روی ساعد بالا زده، دستهایی که تا مچ پانسمان بود و نگاهی که روی همه چرخید ولی هیچجا مکث نکرد!
▫ریش و سبیل را کاملاً تراشیده، موها مرتب شانه شده و شانهها را مثل همیشه بالا نگه داشته بود.
▪شاهرخ با حالتی کلافه کنترل را دستش گرفته، کانالها را بیهدف عوض میکرد، چشمش میخ صفحۀ تلویزیون مانده، انگار نمیخواست هیچکس را ببیند!
▫شایگان خیلی عادی نگاهش سمت در رفت و برگشت و دوباره مشغول موبایلش شد، شیوا مثل اسفند از جا پرید و من حتی نمیتوانستم پلک بزنم!
▪این آدم، اصلاً شبیه آن مرد زخمی چند روز پیش نبود؛ با گامهایی کوتاه وارد شد، یک لحظه نگاهش تا چشمانم رسید و بلافاصله پا پس کشید.
▫شیوا چند قدم مانده به در ایستاد و بیهیچ عشوهای، با لحنی ملیح سؤال کرد: «تصمیمتون رو گرفتید آقای دادفر؟»
▪فکر میکردم، با همین صورت عروسکی و صدای ظریف با این مرد مغرور میجنگد ولی انگار روش مخزدنش برای این یکی کاملاً متفاوت بود!
▫امیر طوری نفس کشید که حرکت قفسۀ سینه را از این فاصله دیدم؛ روی پیشانی و گوش و گونه، هنوز جای سوختگی پیدا بود و او همین گردن سوخته را بالا گرفت: «من آمادم!»
▪نگاه شاهرخ تا تهِ چشمم فرو رفت؛ انگار منتظر واکنش من بود و شیوا روی پاشنۀ بلند کفشش به طرف شایگان برگشت: «حالا برو اون شامپاین رو بیار!»
▫شاهرخ تلویزیون را خاموش کرد؛ کنترل را روی مبل انداخت و سنگین از جا بلند شد. هر دو دست در جیب، تا مقابل امیر رفت؛ خیره در صورتش چند لحظه مکث کرد و شمرده حرف زد: «خیلی عوض شدی!»
▪از چشم امیر هیچ حرفی پیدا نبود؛ حتی یک لحظه سمت من برنگشت و خیلی محکم جواب داد: «چون میخوام زنده بمونم!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد