eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.7هزار ویدیو
90 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
14050804_پیام_رهبر_معظم_انقلاب_خطاب_به_نخبگان_و_مدال آوران_علمی.pdf
حجم: 326.3K
📖 پیام رهبر معظم انقلاب خطاب به نخبگان و مدال‌آوران علمی و ورزشی 🗓 ۴/آبان/۱۴۰۵ 🔗 Rahbar.ir/s/2226 💻 @Rahbar_ir
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 موهایم را آوردم؛ یکی از زیباترین فیلم‌های کوتاه ساخته شده برای مبارزه با استعمار فرهنگی غرب علیه بدن زن است. https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وسی‌وششم ▪از همینجا، لب‌های شاهرخ را دیدم که با پوزخندی کج شد؛ با همان دو دستی که هنوز در جیب شلوارش بود، به طرف اتاق برگشت و شیوا، خیلی محترمانه تعارف زد: «بیاید بشینید آقای دادفر!» ▫سرم را پایین انداخته بودم، نگاهم به زمین فرو می‌رفت مبادا شاهرخ دوباره متهم به خیانتم کند ولی از همین زاویه، برق کفش‌های امیر چشمم را گرفت. ▪با قدم‌هایی سنگین از مقابلم رد شد؛ نفهمیدم سمت کدام مبل رفت ولی فقط فکر می‌کردم این پیراهن و شلوار و حتی این کفش نو را شیوا کِی فرصت کرده برایش تهیه کند! ▫باید مسلط بودم، به همه‌چیز... سرم را بالا گرفتم؛ شاهرخ روی همان کاناپه ولو شد ولی شیوا به جای پهلوی او، با متانت کنار امیر نشست و شایگان با یک شیشۀ دودی به سالن برگشت. ▪ظاهراً همان شامپاینی بود که شیوا می‌گفت؛ شیشه را وسط میز گذاشت، گیلاس‌ها را یکی‌یکی پُر کرد و اولی را روبروی امیر، کاشت. ▫هر چه مقاومت کرده بودم نگاهش نکنم، نشد! چشمم سمتش پرید ولی او انگار نه انگار! راحت تکیه داده، نگاهش سمت گیلاس رفت و خیلی عادی برگشت! ▪سنگینی نگاه شاهرخ را روی نیم‌رخ صورتم حس می‌کردم و همین که چرخیدم، دیدم خیره به چشمم مانده؛ می‌دانست اهلش نیستم ولی عمداً با صدای بلند رو به شایگان دستور داد: «برای تیناجان هم بریز!» ▫شایگان برای بلند کردن گیلاس بعدی خم شد؛ شیوا مثل یک دختر خوب، با لبخندی معصوم، نگاه می‌کرد و من دست راستم را کمی بالا گرفتم: «نمی‌خورم...» ▪نگاه امیر فقط یک لحظه سمتم نیم‌خیز شد، دوباره زمین افتاد و شاهرخ چشمک زد: «واسه کی نقش بازی می‌کنی؟!» ▫نمی‌فهمیدم می‌خواهد با روان من بازی کند یا اعصاب امیر ولی محکم حرف زدم: «می‌دونی تا حالا نخوردم!» ▪شایگان ته بطری را برای خودش خالی کرد، کنار امیر نشست و شاهرخ با لبخندی ترسناک طعنه زد: «تو که به هیچی اعتقاد نداری!» ▫سرم را بالا گرفتم: «من ورزشکارم، نمی‌خوام...» حرفم تمام نشده، شیوا گیلاسش را بالا برد: «اجازه بده راحت باشه!» ولی شاهرخ دقیقاً دنبال شرّ می‌گشت و رو به امیر، متلک انداخت: «شما هم ورزشکاری؟» ▪انگار سوختگی گردن به یقۀ پیراهن می‌کشید، سرش را کمی کج کرد و ساده جواب داد: «ترجیح میدم وسط معامله، حواسم جمع باشه!» ▫شاهرخ پا روی پا انداخت؛ چند لحظه خیره به امیر، پلکی هم نزد و دوباره زیرِ پا کشید: «پس اگه وسط معامله نبودی، می‌خوردی... یا مثلاً قبلاً خوردی...» ▪با سرانگشت‌هایش که پانسمان نداشت، یقۀ پیراهن را از گردنش فاصله داد و خیلی خونسرد طفره رفت: «فعلاً که وسط معامله هستم... لزومی نداره واسه قبل و بعدش به کسی توضیح بدم!» ▫شاهرخ طوری قهقهه زد که ترسیدم! منتظر شیوا و شایگان هم نماند، گیلاسش را یک نفس سر کشید؛ صورتش در هم رفت، لب‌هایش جمع شد و با صدایی گس پرسید: «حالا قراره سرِ چی معامله کنی؟»... 📖 ادامه دارد...    
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وسی‌وهفتم ▪هر دو دست پانسمان‌شده‌اش روی دسته‌های مخملی مبل بود. درست مثل شاهرخ، پا روی پا انداخت؛ خیره‌تر از خودش نگاه کرد و فقط یک کلمه گفت: «اطلاعات!» ▫شایگان، گیلاس را مقابل لب‌هایش گرفته، مزه‌مزه می‌کرد؛ شیوا شبیه آب خورد و با خنده‌ای کوتاه، سر به سر امیر گذاشت: «صدر اعظم آلمان گفته روزهای آخر جمهوری اسلامیه! تو خیلی خوش‌شانسی که تو وقت اضافه، هنوز داری معامله می‌کنی!» ▪امیر شانه‌هایش را بالا گرفت: «خوش‌شانس‌تر از چیزی که فکرشو بکنی!» ▫کف پاهایم را به زمین چسبانده، تلاش می‌کردم کسی لرزش دست‌هایم را نبیند و نمی‌فهمیدم این مرد چطور می‌تواند این‌قدر مسلط باشد! ▪نمی‌دانستم بعد از چند روز چطور راضی به معامله شده و شایگان، هنوز با گیلاس بین دست و لب‌هایش بازی می‌کرد: «بیشتر از اینکه خوش‌شانس باشی، عاقلی که می‌خوای قبل از بازگشت شاهزاده، معامله کنی!» ▫امیر چشم در چشم شایگان، با لبخندی مخفی تکرار کرد: «شاهزاده؟!» ▪شاهرخ خیره به امیر، انگار منتظر یک آتو بود و چشم شایگان برق زد: «نوۀ همون کسی که اولین دانشگاه ایران رو ساخت، اولین دانشجو رو به خارج بورسیه کرد، اولین راه‌آهن رو احداث کرد... رضاشاه خیلی وطن‌پرست بود! بر خلاف اونایی که ادعا می‌کنن، اگه شاهزاده برگرده، ایران تجزیه میشه، رضاشاه ایران رو یکپارچه کرد! زمان پسرش، پنجمین ارتش قدرتمند دنیا رو داشتیم! اصلاً هر چی صنعت داریم، تو زمان پهلوی، استارت خورد!» ▫امیر دوباره یقه را از گردنش فاصله داد، سرش را کمی بالاتر گرفت و با خونسردی به خاکی زد: «البته من الان در موقعیتی نیستم که بخوام جواب بدم!» ▪شیوا به طرفش چرخید و خیلی شیرین زبان ریخت: «ما با هم حرف زدیم آقای دادفر! شما از امشب یکی از ما هستید...» ولی شاهرخ مهلت نداد: «مثلاً تو این موقعیت نبودی، می‌خواستی چی بگی؟!» ▫یک لحظه نگاه امیر شبیه همان شب‌ها در کشتی شد؛ داغ و پُرحرارت و تسلطی که بلاخره از دستش در رفت: «اولین دانشگاه ایران، دارالفنون بود که امیرکبیر هشتاد سال قبل از رضاخان ساخت! اولین دانشجو هم زمان فتحعلی‌شاه قاجار بورسیه شد! اولین راه‌آهن ایران هم صد سال قبل از رضاخان، بین رشت و بندرانزلی کشیده شد!» ▪چشم همه بی‌حرکت مانده، من می‌دانستم یکی باید موتور مغزش را خاموش کند ولی فعلاً دور برداشته بود: «همین آقایی که ادعا می‌کنید خیلی وطن‌پرست بوده، کل اروندرود رو بخشید به عراق! سرچشمۀ هیرمند و یه قسمتی از سیستان رو داد دست افغانستان! آرارات هم رد کرد سمت ترکیه! پسرش هم که بحرین رو شوهر داد! اگه تو حکومتای قبلی، با جنگ از کشور می‌کندن؛ زمان پهلوی بدون درگیری، زمین می‌دادن!» ▫شیوا مضطرب، نوک کفشش را تکان می‌داد؛ شایگان انگار از حرف زدن رگباری امیر، خنده‌اش گرفته بود، صورت شاهرخ هر لحظه کبودتر می‌شد و او عین خیالش نبود: «رضاخان ایران رو یکپارچه نکرد؛ هر چی قیام محلی ضد انگلیس‌ها بود، سرکوب کرد! پنجمین ارتش دنیا رو نمی‌دونم چجوری حساب کردید ولی ارتشی که چند هزار مستشار خارجی داشته بدون یه کارخونه تولید اسلحه، ارتش حساب نمیشه. در مورد صنایع هم، فولاد و نساجی، زمان قاجار وارد ایران شد...» و هنوز جمله‌اش به آخر نرسیده، اعصاب شاهرخ منفجر شد: «اینجوری می‌خوای معامله کنی؟!» ▪هر چه کلمه در ذهنش آمادۀ شلیک بود، پشت لب‌هایش تلنبار شد؛ یک نفس کوتاه کشید و با لحنی عصبی جواب داد: «خواستم بدونی دستم پُره! اگه دارم معامله می‌کنم، مجبورم!»... 📖 ادامه دارد...    
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وسی‌وهشتم ▪شایگان گیلاس را روی میز شیشه‌ای قرار داد و با هر دو دست، کف زد: «هم‌وطن باسواد باعث افتخاره! حتی اگه با من مخالف باشه!» ▫لحن شایگان آرام بود؛ آن‌قدر آرام که انگار امیر هم جا خورد و او با همان آرامش ادامه داد: «خب! حالا واسه اینکه جون خودت رو نجات بدی و با اولین پرواز برگردی فرانسه، حاضری چی به ما بدی؟» ▪چشم امیر، روی صورت شاهرخ ثابت ماند و دقیقاً انگشتش را روی نقطه ضعفش فشار داد: «تقریباً ده سال رو پروندۀ پدرت تو کشورای اروپایی کار کردم... حتی چیزایی که خودت خبر نداری، من خبر دارم!» ▫نمی‌دانستم شاهرخ قبل از این گیلاس آخر، چقدر خورده ولی چشم‌هایش خمار شده بود و شُل حرف زد: «زِر مفت می‌زنی!» ▪امیر پا از روی پا پایین انداخت؛ با پشت پانسمان دست، گیلاس خودش را کمی عقب زد و با لبخندی کج، به رخ شاهرخ کشید: «واسه همین نخوردم که زرِ مفت نزنم! شما هم اگه نخورده بودی، الان می‌فهمیدی من چی میگم!» ▫خندۀ شایگان جمع شد؛ رنگ شیوا حتی زیر اینهمه کرم‌پودر، سفید شد و شاهرخ از جا پرید؛ فقط یک لحظه کشید تا مقابل مبل امیر رسید، با هر دو دست یقۀ پیراهنش را چنگ زد، با یک تکان بلندش کرد و عربده کشید: «می‌تونم همینجا خفه‌ات کنم!» ▪شایگان و شیوا با هم بلند شدند؛ نمی‌فهمیدم زیر گوش شاهرخ چه می‌گویند ولی فشار یقۀ پیراهن روی گردن سوختۀ امیر را می‌دیدم، صورتش که از درد در هم رفت و صدایی که هنوز محکم بود: «می‌تونی... ولی دیگه کسی نیس دسترسی اونا به سرور رو قطع کنه!» ▫تنم به مبل چسبیده، جرأت نداشتم جم بخورم! نفس‌های شاهرخ، بدتر از ضربان قلبم تند شده؛ با هر نفس، بوی الکل تا همینجا حالم را به هم می‌زد و شایگان دستش را از یقۀ امیر عقب کشید: «اینجوری نمی‌تونیم به نتیجه برسیم آقای انصاری!» ▪امیر به پشت سر چرخید تا کسی نبیند ولی من دیدم گوشۀ چشمش از درد، چین خورد و پیدا بود زخمش دوباره سر باز کرده است. ▫لب یقه، خونی شده بود و شیوا، درست مقابلش ایستاد؛ انگار همیشه آمادۀ پرستاری باشد، از جیب شلوارش، یک بسته گاز استریل درآورد و آهسته سؤال کرد: «اجازه میدید کمک‌تون کنم؟» ▪شایگان، شاهرخ را کنار کشیده، نمی‌شنیدم چه می‌گوید؛ شیوا با احتیاط گاز را روی گردن امیر مماس می‌کرد و من نمی‌فهمیدم در این دیوانه‌خانه دقیقاً چه خبر شده! ▫امیر سرش را بالا گرفته بود تا این زن برایش پانسمان کند و شیوا با هر اشارۀ دست، زیر گوشش آهسته حرف می‌زد: «من واقعاً دوست ندارم شما صدمه ببینید آقای دادفر! پس لطفاً آروم باشید!» ▫کار پانسمان تمام شد؛ امیر یک قدم عقب رفت، روی همان مبل نشست و مخصوصاً با صدای بلند صحبت کرد: «من آرومم! هر زمان بلیتم اوکی بشه، دسترسی رو قطع می‌کنم!» ▪یک کلمه سر در نمی‌آوردم چه می‌گوید ولی همین جمله، به انبار باروت شاهرخ کبریت کشید؛ شایگان را کنار زد و همان چند قدم را سمت امیر حمله کرد: «واسه من شرط نذار بی‌شرف!» ▫نرسیده به امیر، شیوا سدّ راهش شد و هر دو دست را بالا گرفت: «شاهرخ... خواهش می‌کنم!» ▪سفیدی چشم‌هایش از رگ‌های خونی پُر شد؛ انگار هر چه خورده بود، با عرق از صورتش بیرون زد و از پشت دست‌های شیوا، هوار کشید: «همین الان قطع می‌کنی وگرنه تو همین حیاط خاکت می‌کنم!»... 📖 ادامه دارد...    
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حاج مهدی سماواتییا ممتحنه .mp3
زمان: حجم: 11.4M
﷽ زیارت حضرت زهرا (س) نوای حاج مهدی سماواتی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📢 توصیه‌ حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه به قرائت قرآن و دعا برای پیروزی جبهه مقاومت ❤️رهبر شهید انقلاب اسلامی در پاسخ به سوالی، قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل را برای پیروزی جبهه مقاومت توصیه کردند.