eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.7هزار ویدیو
90 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
حاج مهدی سماواتییا ممتحنه .mp3
زمان: حجم: 11.4M
﷽ زیارت حضرت زهرا (س) نوای حاج مهدی سماواتی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📢 توصیه‌ حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه به قرائت قرآن و دعا برای پیروزی جبهه مقاومت ❤️رهبر شهید انقلاب اسلامی در پاسخ به سوالی، قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل را برای پیروزی جبهه مقاومت توصیه کردند.
سلام لطفا در مورد حضرت زهرا سلام الله علیها کتاب مناسب برای مطالعه قشر نوجوان معرفی کنید با سلام چند کتاب معرفی می شود 📌کتاب «مقتل فاطمی نوجوان» علی شعیبی دفتر نشر معارف 📌عزیز پیامبر (ص): حضرت فاطمه زهرا (س) محسن ماجراجو ناشر: قم/اصباح 📌ریحانه پیامبر: داستان هایی از حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها محسن نعماء گنجشک های جمکران (داستان نوجوان) 📌۱۸ساله حمید سبحانی صدر مؤسسه‌ی فرهنگی ایمان ماندگار 📌به کوتاهی آه، به بلندای ماه سید علی موسوی گرمارودی مؤسسه انتشارات قدیانی 📌یک نفر تو را دوست دارد علی باباجانی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🏴 زهراست (سلام‌الله‌علیها ) الگوی زنان در همه دوران ❇️ فاطمه آناستازیا یژووا، بانوی اندیشمند روسی که در سال ۱۹۹۹ رسماً اسلام آورد و در ۲۰۰۳ شیعه شد، درباره ویژگی‌های حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها ) می‌گوید: 🔹ایشان توانایی خاصی در خوشحال کردن همسرش داشت، به‌طوری که حضرت علی‌ (علیه‌السلام ) وقتی به حضرت زهرا‌(سلام‌الله‌علیها ) نگاه میکرد، همه دردها و مصیبتهایش را از یاد میبرد. این هنر عشق است؛ هنر یک زن و همسر واقعی. 🔹 او الگوی همیشگی زنان و نیز مادری عالی، شجاع و قهرمان‌پرور بود 🔹از سوی دیگر ویژگی‌هایی چون توجه به سیاست، عدالت و وضعیت امت، در ایشان وجود دارد. چون زنی که علایقش محدود به مسایل خانواده و خانه‌اش است نمی‌تواند پسری را چون حسین‌ علیه‌السلام پرورش دهد. https://eitaa.com/samn910
🔰نشست سیاسی 🔹سخنران:جناب آقای نجفی 🔸موضوع: مهم‌ترین نیاز امروز کشور در شرایط جنگی در حوزه اجتماعی چیست!؟ ⏰زمان:سه شنبه ۵ آبانماه ساعت ۱۹ 📍مکان: آنلاین در کانال رمیصاء https://eitaa.com/romaysa135 حوزه حضرت فاطمه سلام الله عليها
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سند این نسخه‌های حاجت‌روایی کجاست؟ «ادعا میکنن که چند بسته نمک بخر، توی فلان تاریخ پخش کن، اگه حاجت نگرفتی، پیام بده تا بگم چی‌کار کنی!» 📌هر توصیه‌ای که ظاهر مذهبی داره، لزوماً پشتوانه‌ی دینی نداره. ای کاش قبل از عمل و بازنشر، سند بخواهیم. https://eitaa.com/samn910
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 فیلم کامل قرائت پیام رهبر معظم انقلاب خطاب به نخبگان و مدال‌آوران علمی و ورزشی توسط حجت‌الاسلام و المسلمین حاج علی‌اکبری در رویداد «مدال آوران کشوردوست» 🗓۴/آبان/۱۴۰۵ 💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وسی‌ونهم ▪مات و مبهوت مردی که فکر می‌کردم فقط تاجر لوازم ورزشی در فرانسه است، نفسم بند آمد؛ شاهرخ کِی این‌همه وحشی شده بود؟ ▫امیر تکیه‌اش را به مبل محکم کرد و چشم در چشم شاهرخ، تهدیدش را دست انداخت: «آدمی که میاد پای معامله، بلوف نمی‌زنه! اگه می‌تونستی، تا حالا خاکم کرده بودی!» ▪شیوا به سمت امیر چرخید: «آقای دادفر!» و شاهرخ درجا از زیر پیراهنش اسلحه کشید؛ ضامن را جابجا کرد، از بالای شانۀ شیوا، سمت امیر نشانه گرفت و آرامش شایگان برای اولین بار متلاشی شد: «بسّه!» ▫شیوا رو به امیر، به التماس افتاد: «تمنا می‌کنم تمومش کنید...» ولی شاهرخ مهلت نداد، او را کنار زد و امیر این‌بار واقعاً ترسید؛ چشمش را بست و لب‌هایش به هم چسبید! ▪قد بلند شاهرخ لق می‌خورد؛ راه رفتنش اصلاً متعادل نبود، می‌دانستم اعصابش از این هم نامتعادل‌تر شده و نفهمیدم چطور از جا پریدم. ▫اسلحه را به پیشانی امیر چسباند و زبانش مثل پلک‌هایش، سست و سنگین، تکان خورد: «قمارباز خوبی هستی ولی من از تو دیوونه‌ترم!» ▪حرفش تمام نشده، روبرویش بودم... کنار همان دستی که روی ماشه، آمادۀ شلیک بود و بی‌صدا لب زدم: «به خاطر من...» ▫نمی‌خواستم مردی که دوستش دارم، قاتل باشد ولی نمی‌فهمید و با های داغ دهانش، داد کشید: «خفه شو!» ▪نگاه امیر روی چشمانم گیر کرد؛ شاید او هم باورش نمی‌شد این دختر، خودش را سپر کرده و من یک لحظه از همه دیوانه‌تر شدم؛ ساعد شاهرخ را سمت خودم کشیدم و جیغ زدم: «این میگه تو منو دوست نداری... میگه واقعاً عاشقم نیستی... بهش ثابت کن دوستم داری...» ▫ولی نشد حرفم را تمام کنم... یک لحظه انگار کر شدم؛ چیزی بیخ گوشم سوت کشید، صدای وحشتناک شکستن شیشه و بلافاصله سکوت محض! ▪حتی ضربان قلب خودم را هیچ‌جا در تنم حس نمی‌کردم! دستۀ کلت هنوز در دست شاهرخ می‌لرزید؛ ماشه‌ای که بی‌اختیار کشیده، گلوله‌ای که از کنار تنِ من رد شده و درست پشت سرم، شیشه‌های پنجره را خرد کرده بود. ▫شایگان چند قدم جلوتر آمد؛ پشت شانه‌های شاهرخ ایستاد، رنگ صورتش پریده بود ولی یک کلمه نگفت و فقط اسلحه را از دستش کشید. ▪شاهرخ بی‌هیچ مقاومتی اسلحه را رها کرد؛ گیج گلوله‌ای که خودش هم نفهمید از کجا رد شده، به پشت سر تلو‌تلو خورد؛ روی اولین مبلی که پایش گیر کرد، افتاد و با نگاهی منگ، هنوز دنبال مسیر شلیک گلوله می‌گشت. ▫خرده شیشه‌ها پخش پارکت شده، شیوا مثل یک مجسمه خشکش زده بود و تازه دیدم نگاه امیر با نگرانی دور تنم می‌چرخد ولی شایگان، دقیقاً در مسیر نگاهش ایستاد. ▪اسلحه را بین دستش لمس کرد و با آرامشی ترسناک، بدتر از شاهرخ تهدید کرد: «داغی این اسلحه میگه آقای انصاری با کسی شوخی نداره! این‌دفعه خانم راستین مداخله کرد و خطا رفت... ولی همیشه اینجوری پیش نمیره!» ▫شیوا با هر دو دست موهایش را پشت سرش جمع کرد؛ انگار کنترل همه‌چیز از دستش رفته باشد، چند قدم می‌رفت و دوباره بر‌می‌گشت ولی نگاه امیر هنوز روی تن من دنبال جای گلوله بود، بالا و پایین رفتن گلویش را می‌دیدم، لب‌هایی که بلاخره از هم فاصله گرفت و صدایی که رسماً تسلیم شد: «لپ‌تاپ بیارید... دسترسی رو قطع می‌کنم...»... 📖 ادامه دارد...