eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان واقعی«تجسم شیطان» 🎬: شراره مانند انسان مارگزیده به خود می پیچید، هر چه وشوشه بیشتر خبرها را میداد او عصبانی تر می شد و زیر لب می گفت: من قول دادم، من باید اینکار را میکردم، او از من خواسته بود روح الله را منحرف کنم و چون نتوانستم نقشه ام را عملی کنم می بایست فاطمه را از بین ببرم، اگر زیر قولم بزنم معلوم نیست چه سرنوشتی برایم پیش بیاید.. شراره طول و عرض اتاق را چندین بار طی کرد و بار آخر روی مبل قهوه ای رنگ کنار تخت نشست سرش را به پشتی مبل تکیه داد ذهنش او را به گذشته های دور می کشید، درست آن زمان که او نبود و مادربزرگش برای شراره چنین تعریف کرده بود: شمسی، زن جوانی که دوسال بود عروس بزرگ حسن آقا شده بود، کنار قبری نشست و شروع به کندن چاله ای کوچک نمود و همانطور که زیر لب وردی می خواند، کاغذی که طلسمی خاص داخل ان نوشته بود را داخل چاله کرد و مشت مشت خاک روی ان میریخت و با هر مشتش وردی خاص میگفت و وقتی طلسم خوب پنهان شد از جا بلند شد با پاشنه پا چند بار روی خاک طلسم پنهان شده را فشار داد و گفت: مطهره را از چشم حسن و زنش بیاندازید، مهر بین مطهره و محمود را به دشمنی تبدیل کنید و روح الله پسر مطهره، جن زده و دیوانه شود..و سپس وردی دیگر خواند و فوتی به اطراف کرد و اززیر چشم همه جا را تا فاصله ای دورتر نگاه کرد و وقتی متوجه شد، کسی در اطرافش نیست از همان راهی که آمده بود به سمت روستا برگشت.. در راه برگشت شمسی با خود فکر میکرد،براستی تا وقتی که محمود ازدواج نکرده بود و مطهره عروس دوم خانواده حسن آقا نشده بود، همه چیز گل و بلبل بود و شمسی عزیز کردهٔ خانواده حسن آقا بود اما از وقتی مطهره آمد و محمود این سر حرف و ان سرحرفش خانم معلم، خانم معلم بود، انگار ستاره بخت و اقبال شمسی هم افول کرده بود، پس شمسی که حتی یک کلاس سواد هم نداشت در مقابل جاری اش که برای خود معلم بود، خودش را خیلی خرد و پست میدید،پس باید مطهره را از چشم همه بیاندازد... شمسی سری تکان داد و زیر لب گفت: چنان مطهره ای بسازم که مرغان آسمان به حالش گریه کنند.. ادامه دارد.. 📝به قلم:ط_حسینی https://eitaa.com/basirat_andishe1 🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
26.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینید دختر کشف حجاب چطوری به عشق امام حسین دچار شد💔😢 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ✾‌✾࿐༅❤️🤍💚༅࿐✾‌✾ https://eitaa.com/basirat_andishe1 ✾✾࿐༅❤️🤍💚༅࿐✾‌✾
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
258_156_1.mp3
زمان: حجم: 715.3K
📝زیارت روز چهار شنبه 🎤جواد_رفیعی 💠 📌روز متعلق است به , , ، علیهم السلام
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام و درود 🙋‍♀ صبح چهار شنبه اردیبهشت‌ماهتون بهشتی چه دلنشین است صبحگاهی که با لبخند 😊 و امید همراه باشد امیدوارم امـروز از زمیـن و زمـان مانند باران رحمت براتون 🌧 خوشبختی و برکت و امیـد ببـارد 💗 🇮🇷 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 https://eitaa.com/basirat_andishe1
23.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معجزات شهدا 👌 💔 وقتی که دیگران را بر اساس شنیده ها قضاوت می کنیم 🌹سالها در یک شهر شهید دلاور در معرکه جبهه های جنگ را اعدامی جلوه دادن و سالها مردم یک شهر دل مادر شهید را سوزاندند و شهید ... 🕊شهدا رایاد کنیم باذکرصلوات https://eitaa.com/basirat_andishe1
‍ ‍ پیشکش آب هیرمند به افغانستان توسط رضاشاه و نابودی و خشک شدن سیستان و بلوچستان افغانستان در 1289قمری از ایران مستقل می‌شود. «مساله هیرمند» و بهره برداری از آب آن،اتفاقی بود که تا همین امروز روابط دو کشور را تحت الشعاع قرار داده است. بخشی از مذاکرات دو دولت،در دوره فرمان‌سالاری صورت پذیرفت.مذاکرات بر سر و آب آن از 1310 شمسی به مدت 7 سال ادامه یافت.قرارداد 1317 ماحصل تلاش‌های دو طرف بود.با این همه،روند حوادث به گونه ای پیش رفت که در عمل،نتیجه‌ به سود افغان ها خورد. . ۱.اهدای چند منطقه از کشور برای «اعتمادسازی» از بدو حکمیت ماکماهون و تجزیه بخش‌هایی از سیستان تا روی‌کارآمدن محمد‌ظاهر‌شاه در افغانستان،مساله هیرمند با بالا و پایین‌های متععدی تداوم یافت.ارفع روایت می‌کند: «بهترین وسیله برای برقرار ساختن مناسبات دوستانه بین ایران و افغانستان، در آن زمان به نظر اعلیحضرت رضاشاه کبیر رجوع به بود.»(مکی/ص154) بنابراین، آتاتورک فخرالدین آلتای را برای حکمیت مامور کرد و به و فرستاد.مذاکرات در 1313 باحکمیت ترکیه انجام شد که با رای ترک‌ها، «160 فرسخ از خاک ایران به افغانستان منظم شد.(مکی/ص 50) «سیاست حسن همجواری» اول،برای جلب اعتماد افغان‌ها به حضور در پیمان سعدآباد، رای حَکَم را می‌پذیرد. منطقه چکاب، منطقه دیگری بود که برای اعتمادسازی به افغان‌ها داده شد. رضاشاه در توجیه این واگذاری به شوکت‌الملک حاکم سنتی چکاب،معتقد است «ارزش چکاب چه از لحاظ سوق‌الجیشی و چه از نظر وجود مراتع برای دام‌ها بدان پایه نیست که همسایه خود ناراضی باشد و روابط دو دولت ایجاد سوءتفاهم کند.» (مکی/ص52) با این همه در 1315، فرصت انعقاد قرارداد موقتی میان دو کشور فراهم می آید.اما اقدامات ماموران افغان در احداث نهر‌های جدید وبستن سد در بند لخشک مذاکرات را به وقفه انداخت. ۲.اهدای رود هیرمند به افغانها برای پیوستن افغانستان به ،فیصله دادن به مساله آب هیرمند لازم بود.«مذاکراتی که درباره روابط ایران و افغانستان صورت گرفت مقدمه ورود در پیمانی بود که به پیمان سعدآباد معروف گشت ولی در آن موقع مطلقا درباره پیمان مزبور در خارج صحبتی به جراید داده نمی شد واین مذاکرات محرمانه بود، فقط بین رضاشاه و صدراعظم افغانستان جریان داشت.»(مکی/ ص 343) در همین راستا، ابتدا در 1315 قرارداد موقتی میان دو کشور امضا شد و در ششم بهمن 1317،قرارداد به همراه اعلامیه منضم به آن در کابل به امضا رسید. . آری خیانتی دیگر از این خاندان منحوس در تاریخ ثبت شد و آن جدایی سرزمین واز دست رفتن منابع آب این کشور بود.چرا این وقایع برای مردم بازگو نمی شود ؟ چرا رسانه های دروغ پراکنی مثل منوتو آن را بازگو نمیکند ؟ تاریخ را نمی توان تطهیر کرد https://eitaa.com/basirat_andishe1
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 حتی پدرش دستش رو بوسیده... 🎙 مدیحه‌ سرایی آقای مهدی رسولی در حرم مطهر الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ https://eitaa.com/basirat_andishe1
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻شروع جنگ بین هند و پاکستان؟ 🔹صحنه ای از موشک باران پاکستان توسط هند 🔸ارتش هند حداقل ۹ موشک به سمت خاک پاکستان شلیک کرده است https://eitaa.com/basirat_andishe1
رمان واقعی«تجسم شیطان» 🎬: شمسی مانند انسان های برافروخته وارد خانه شد، صدای کودک کوچکش به آسمان بلند بود،همزمان با ورود شمسی به حیاط خاکی خانه، در‌چوبی اتاق نشیمن باز شد و مادر شمسی با چهره ای عصبانی از اتاق خارج شد و تا چشمش به دخترش افتاد جلو آمد، چشم هایش را ریز کرد و همانطور که حلقهٔ دستش را دور مچ شمسی محکم می کرد او را به طرف اتاق کوچکی در انتهای حیاط که تنور خانه در آنجا قرار داشت برد و زیر لب گفت: بیا ببینم کجا بودی...اینموقع روز، یه بچه کوچک را رها می کنی و کجا میری؟! شمسی که حسابی غافلگیر شده بود با فشار دست مادرش وارد اتاق تاریک تنور شد ، پشتش را به تنور داد و در ذهنش دنبال جوابی بود که به مادرش بدهد، مادر دندان هایش را بهم سایید و گفت: دنبال این نباش که دروغی سر هم کنی، من خوب میدانم تو الان از قبرستان می آیی،سعی نکن من را گول بزنی، من خوب میفهمم که داری جادو جنبل می کنی اما برای چی؟! شمسی که انگار رسوای عالم شده بود با تته و پته گفت: کی به شما گفته؟! اصلا من چرا... مادر دست شمسی را گرفت و کشید و سعی کرد که روی زمین سیمانی و سرد اتاق بنشیند و بعد سرش را نزدیک گوش شمسی آورد و صدایش را آهسته کرد و گفت: ببین منم یک زن هستم و می دانم که گاهی سحر و ساحری لازم است، اما موندم تو چرا یه ذره عقل توی کله ات نیست و تمام پول های بی زبانی را که اسد بدبخت درمی آورد و توی دامن تو میریزه را یکباره میریزی توی حلق ملا غلام؟! شمسی که خیلی متعجب شده بود گفت: خوب به نظرتون خودم برم درس رمالی بخونم ؟! و با این حرف زد زیر خنده... مادر شمسی که حوصله اش از این حرفهای سبکسرانه شمسی سر رفته بود اوفی کرد و گفت: لازم نکرده درسش را بخونی، خیلی زرنگ بودی سیکلت را میگرفتی که بهت نگن بیسواد...و بعد صدایش را آهسته تر کرد و گفت: من موکل سفلی دارم که تمام کارها را برام انجام میده و میتونم این موکل را به تو انتقال بدم، یعنی این موکل یه جوری موروثی هست و با اشاره من به هر کدام از فرزندانم خدمت میکنه، اگر می خوای منتقلش میکنم به تو ،منتها یک سری خدمات باید براش انجام بدی... شمسی که هر لحظه تعجبش بیشتر میشد گفت: موکل یعنی همون که ملا غلام میگفت و....واقعا برای منم کار میکنه؟! من باید چکار کنم ؟! مادرش سری تکان داد و گفت: آره همون هست که ملا میگه...کارهاش خیلی سخت نیست بین چند زن و شوهر جدایی بنداز و چند تا کار دیگه... شمسی لبخندی مرموزانه زد و در ذهنش هزاران نقشه کشید.. ادامه دارد.. 📝به قلم:ط_حسینی 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂