26.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینید دختر کشف حجاب چطوری به عشق امام حسین دچار شد💔😢
#حجاب_و_عفاف
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
✾✾࿐༅❤️🤍💚༅࿐✾✾
https://eitaa.com/basirat_andishe1
✾✾࿐༅❤️🤍💚༅࿐✾✾
258_156_1.mp3
زمان:
حجم:
715.3K
📝زیارت روز چهار شنبه
🎤جواد_رفیعی
#زیارت_ائمه_روزهای_هفته 💠
📌روز #چهارشنبه متعلق است به #امام_کاظم , #امام_رضا , #امام_جواد،#امام_هادی علیهم السلام
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام و درود 🙋♀
صبح چهار شنبه اردیبهشتماهتون بهشتی
چه دلنشین است
صبحگاهی که با لبخند 😊
و امید همراه باشد
امیدوارم امـروز
از زمیـن و زمـان
مانند باران رحمت براتون 🌧
خوشبختی و برکت
و امیـد ببـارد 💗
#صبح_بخیر 🇮🇷
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/basirat_andishe1
23.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معجزات شهدا
👌#فوق_العاده_شنیدنی
💔 وقتی که دیگران را بر اساس شنیده ها قضاوت می کنیم
🌹سالها در یک شهر شهید دلاور در معرکه جبهه های جنگ را اعدامی جلوه دادن و سالها مردم یک شهر دل مادر شهید را سوزاندند و شهید ...
🕊شهدا رایاد کنیم باذکرصلوات
https://eitaa.com/basirat_andishe1
پیشکش آب هیرمند به افغانستان توسط رضاشاه و نابودی و خشک شدن سیستان و بلوچستان
افغانستان در 1289قمری از ایران مستقل میشود. «مساله هیرمند» و بهره برداری از آب آن،اتفاقی بود که تا همین امروز روابط دو کشور را تحت الشعاع قرار داده است. بخشی از مذاکرات دو دولت،در دوره فرمانسالاری #رضاشاه صورت پذیرفت.مذاکرات بر سر #هیرمند و آب آن از 1310 شمسی به مدت 7 سال ادامه یافت.قرارداد 1317 ماحصل تلاشهای دو طرف بود.با این همه،روند حوادث به گونه ای پیش رفت که در عمل،نتیجه به سود افغان ها خورد.
.
۱.اهدای چند منطقه از کشور برای «اعتمادسازی»
از بدو حکمیت ماکماهون و تجزیه بخشهایی از سیستان تا رویکارآمدن محمدظاهرشاه در افغانستان،مساله هیرمند با بالا و پایینهای متععدی تداوم یافت.ارفع روایت میکند: «بهترین وسیله برای برقرار ساختن مناسبات دوستانه بین ایران و افغانستان، در آن زمان به نظر اعلیحضرت رضاشاه کبیر رجوع به #آتاتورک بود.»(مکی/ص154)
بنابراین، آتاتورک فخرالدین آلتای را برای حکمیت مامور کرد و به #افغانستان و #ایران فرستاد.مذاکرات در 1313 باحکمیت ترکیه انجام شد که با رای ترکها، «160 فرسخ از خاک ایران به افغانستان منظم شد.(مکی/ص 50)
«سیاست حسن همجواری» #پهلوی اول،برای جلب اعتماد افغانها به حضور در پیمان سعدآباد، رای حَکَم را میپذیرد. منطقه چکاب، منطقه دیگری بود که برای اعتمادسازی به افغانها داده شد. رضاشاه در توجیه این واگذاری به شوکتالملک حاکم سنتی چکاب،معتقد است «ارزش چکاب چه از لحاظ سوقالجیشی و چه از نظر وجود مراتع برای دامها بدان پایه نیست که همسایه خود ناراضی باشد و روابط دو دولت ایجاد سوءتفاهم کند.» (مکی/ص52)
با این همه در 1315، فرصت انعقاد قرارداد موقتی میان دو کشور فراهم می آید.اما اقدامات ماموران افغان در احداث نهرهای جدید وبستن سد در بند لخشک مذاکرات را به وقفه انداخت.
۲.اهدای رود هیرمند به افغانها
برای پیوستن افغانستان به #پیمان_سعدآباد،فیصله دادن به مساله آب هیرمند لازم بود.«مذاکراتی که درباره روابط ایران و افغانستان صورت گرفت مقدمه ورود در پیمانی بود که به پیمان سعدآباد معروف گشت ولی در آن موقع مطلقا درباره پیمان مزبور در خارج صحبتی به جراید داده نمی شد واین مذاکرات محرمانه بود، فقط بین رضاشاه و صدراعظم افغانستان جریان داشت.»(مکی/ ص 343)
در همین راستا، ابتدا در 1315 قرارداد موقتی میان دو کشور امضا شد و در ششم بهمن 1317،قرارداد #آب به همراه اعلامیه منضم به آن در کابل به امضا رسید. .
آری خیانتی دیگر از این خاندان منحوس در تاریخ ثبت شد و آن جدایی سرزمین واز دست رفتن منابع آب این کشور بود.چرا این وقایع برای مردم بازگو نمی شود ؟ چرا رسانه های دروغ پراکنی مثل منوتو آن را بازگو نمیکند ؟
تاریخ را نمی توان تطهیر کرد
https://eitaa.com/basirat_andishe1
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 حتی پدرش دستش رو بوسیده...
🎙 مدیحه سرایی آقای مهدی رسولی در حرم مطهر
#کلیپ
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْ
https://eitaa.com/basirat_andishe1
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻شروع جنگ بین هند و پاکستان؟
🔹صحنه ای از موشک باران پاکستان توسط هند
🔸ارتش هند حداقل ۹ موشک به سمت خاک پاکستان شلیک کرده است
https://eitaa.com/basirat_andishe1
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_بیست_چهارم 🎬:
شمسی مانند انسان های برافروخته وارد خانه شد، صدای کودک کوچکش به آسمان بلند بود،همزمان با ورود شمسی به حیاط خاکی خانه، درچوبی اتاق نشیمن باز شد و مادر شمسی با چهره ای عصبانی از اتاق خارج شد و تا چشمش به دخترش افتاد جلو آمد، چشم هایش را ریز کرد و همانطور که حلقهٔ دستش را دور مچ شمسی محکم می کرد او را به طرف اتاق کوچکی در انتهای حیاط که تنور خانه در آنجا قرار داشت برد و زیر لب گفت: بیا ببینم کجا بودی...اینموقع روز، یه بچه کوچک را رها می کنی و کجا میری؟!
شمسی که حسابی غافلگیر شده بود با فشار دست مادرش وارد اتاق تاریک تنور شد ، پشتش را به تنور داد و در ذهنش دنبال جوابی بود که به مادرش بدهد، مادر دندان هایش را بهم سایید و گفت: دنبال این نباش که دروغی سر هم کنی، من خوب میدانم تو الان از قبرستان می آیی،سعی نکن من را گول بزنی، من خوب میفهمم که داری جادو جنبل می کنی اما برای چی؟!
شمسی که انگار رسوای عالم شده بود با تته و پته گفت: کی به شما گفته؟! اصلا من چرا...
مادر دست شمسی را گرفت و کشید و سعی کرد که روی زمین سیمانی و سرد اتاق بنشیند و بعد سرش را نزدیک گوش شمسی آورد و صدایش را آهسته کرد و گفت: ببین منم یک زن هستم و می دانم که گاهی سحر و ساحری لازم است، اما موندم تو چرا یه ذره عقل توی کله ات نیست و تمام پول های بی زبانی را که اسد بدبخت درمی آورد و توی دامن تو میریزه را یکباره میریزی توی حلق ملا غلام؟!
شمسی که خیلی متعجب شده بود گفت: خوب به نظرتون خودم برم درس رمالی بخونم ؟! و با این حرف زد زیر خنده...
مادر شمسی که حوصله اش از این حرفهای سبکسرانه شمسی سر رفته بود اوفی کرد و گفت: لازم نکرده درسش را بخونی، خیلی زرنگ بودی سیکلت را میگرفتی که بهت نگن بیسواد...و بعد صدایش را آهسته تر کرد و گفت: من موکل سفلی دارم که تمام کارها را برام انجام میده و میتونم این موکل را به تو انتقال بدم، یعنی این موکل یه جوری موروثی هست و با اشاره من به هر کدام از فرزندانم خدمت میکنه، اگر می خوای منتقلش میکنم به تو ،منتها یک سری خدمات باید براش انجام بدی...
شمسی که هر لحظه تعجبش بیشتر میشد گفت: موکل یعنی همون که ملا غلام میگفت و....واقعا برای منم کار میکنه؟! من باید چکار کنم ؟!
مادرش سری تکان داد و گفت: آره همون هست که ملا میگه...کارهاش خیلی سخت نیست بین چند زن و شوهر جدایی بنداز و چند تا کار دیگه...
شمسی لبخندی مرموزانه زد و در ذهنش هزاران نقشه کشید..
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_بیست_پنجم🎬:
حالا شمسی احساس قدرت می کرد، با وجود موکل موروثی که مادرش به او هدیه کرده بود، دیگر احتیاج به مراجعه به ملا غلام نبود، او مطمئن بود که خانهٔ مطهره و محمود هر شب بحث و دعواست، اما تعهداتی را که داده بود باید عمل می کرد، حداقل بین چند زوج جدایی بیاندازد....
شمسی همانطور که آخرین چانه خمیر را پهن می کرد تا به تنور بچسپاند، ناگهان فکری به ذهنش رسید...درست است خودش است، چرا زودتر به فکرش نرسید.
شمسی نان های داغ را که هنوز بخار داغی از آنها بلند بود را داخل سفره چپاند، چادر سفید با گلهای ریز سیاه را روی سرش انداخت و همانطور که از در خانه خارج می شد بلند گفت: مادر،حواست به بچه من باشه، الان میام و از در خانه بیرون آمد و اصلا نشنید که مادرش از او چند سوال پرسید.
شمسی با شتاب پیش میرفت و با خود میگفت: احتمالا اینموقع روز خانه است،چرا از اول به فکرم نرسید...عه عه عه..
پاهای شمسی مانند درازگوشی که راه همیشگی اش را حفظ باشد، او را به پیش میبرد و کمتر از چند دقیقه به خانه ملا غلام رسید.
در خانه باز بود، شمسی تلنگر کوچکی به در زد و چون جوابی نشنید وارد خانه شد، اتاق های ردیف با درهای چوبی آبی رنگ مانند قطار به چشم می خورد، زن ملاغلام لب حوض مشغول شستن لباس بود و تا چشمش به شمسی افتاد، لبخندی زد و اتاق ملاغلام را نشان داد و گفت: ملا میهمان دارد و بعد صدایش را پایین تر آورد و ادامه داد: یه مشتری دم کلفت از ده بالا اومده...
شمسی که ذهنش درگیر چیز دیگه ای بود به میان حرف زن پرید و گفت: با او که کاری ندارم، دخترزاده تان، فتانه توی خانه هست؟!
زن که انگار انتظار شنیدن این حرف را نداشت، اوفی کرد و از زیر چشم به اتاق روبه رو که اتاق فتانه و شوهرش بود نگاهی کرد و گفت: ما نه از بچه شانس آوردیم و نه از نوه، شوهر فتانه هم شده داماد سرخانه...
شمسی سری تکان داد و گفت: فتانه الان داخل اتاقشون هست؟ شوهرش هم هست؟!
زن سری تکان داد و گفت: شوهرش رفته سر زمین، فتانه هم مثل همیشه یه بهانه آورد و همراه شوهره نرفت و توی خانه موند، شمسی لبخند گله گشادی زد و گفت: خوب خدا را شکر،با فتانه کار دارم و با زدن این حرف به سمت اتاقی که محل زندگی فتانه و شوهرش بود رفت.
زن ملا غلام نفسش را محکم بیرون داد و زیر لب گفت: معلوم این زن مکار چکار فتانه دارد؟! فتانه هنوز نزده میرقصد، وای به حال اینکه شمسی براش بزنه و اونم روی دور بیافته...
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
🖤🌿🖤🌿🖤🌿🖤🌿