5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیام مقام معظم رهبری بعد از خواندن کتاب «صعود چهل ساله»: «قلبم را شاد کردید.»
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْ
https://eitaa.com/basirat_andishe1
کتاب-صعود-چهل-ساله_lya3.pdf
حجم:
17.8M
پیام مقام معظم رهبری بعد از خواندن کتاب «صعود چهل ساله»: «قلبم را شاد کردید.»
درنشر این کتاب کوشا باشیم👌
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْ
https://eitaa.com/basirat_andishe1
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.......جز یک طلبه خدمتگذار، هیچ چیز نیستم...💔 #شهید_رئیسی #شهید_جمهور
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْ
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🔻روزنامه کیهان: دولت شهید رئیسی در ۳ سال به اندازه ۸ سال کار کرد
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🌞 مرد فقیرى بود که همسرش از ماست کره
مى گرفت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر
مى فروخت،
🌞 آن زن کره ها را به صورت توپ های یک کیلویى در می آورد. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را
مى خرید.
🌞 روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره 900 گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن 900 گرم است.
🌞 مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم؛ بنابراین یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر شما را به عنوان وزنه قرار دادیم.
مرد بقال از شرمندگی نمیدانست چه بگوید.
🔚 یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه گرفته می شود.
#داستان_کوتاه
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/basirat_andishe1
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حس شیرین زندگی😍❤️
با پدرمادرشون انقدر بهشون خوش نمیگذشت😁
https://eitaa.com/basirat_andishe1
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سیدالشهدای خدمت در جبهه های جنگ
https://eitaa.com/basirat_andishe1
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸عاقبت کسی که با ناراضی کردن خداوند به دنبال خشنودی مردم باشد
🔹مقام معظم رهبری مد ظله العالی
https://eitaa.com/basirat_andishe1
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 ذکر ایمنی از چشم زخم
🔸استاد فرحزاد
https://eitaa.com/basirat_andishe1
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_چهل_یکم 🎬:
سالها مثل برق و باد میگذشت و حالا روح الله هفت ساله،نوجوانی دوازده ساله شده بود، نوجوانی که تجربه های تلخی همچون کهنسالان داشت، در این چند سال، به خاطر کار پدرش که کارمند یکی از ارگانهای دولتی بود چند بار خانه آنها از روستا به شهرستانهای مختلف انتقال پیدا کرده بود اما سرانجام دوباره گذار آنها به همان روستا افتاد، اما الان خیلی وسعت پیدا کرده بود و شکل شهر کوچکی به خود گرفته بود، ولی روزگار برای روح الله همانگونه بود که قبلا می بود با این تفاوت که اینک یک برادر و یک خواهر دیگر به جمع آنها اضافه شده بود، سعید و سعیده و مجید فرزندان فتانه بودند که وضعیت آنها در خانه نسبت به روح الله، مانند تخت نشین به کوخ نشین بود، فتانه از هیچ ظلمی در حق روح الله فرو گذار نبود و جدیدا مدام بهانه میگرفت که این پسر هیچ هنری ندارد و.. او می خواست به گونه ای روح الله را از خانه فراری دهد و آنقدر در گوش همسرش وز وز کرد که سرانجام محمود قانع شد که روح الله از این سن باید مرد کار شود، گرچه قبلا هم به لطف مرحمتهای فتانه، دست به هر کاری که فکرش را بکنید، زده بود.
محمود با تدبیر فتانه، زمین بزرگ زراعی داخل روستا خریداری کرد، دورتا دور آن را دیوار خشتی کشیدند و به روح الله امر کردند که این زمین را به باغی پر درخت تبدیل کند.
فتانه از این پیشنهادش چندین هدف داشت، اول اینکه روح الله را از جلوی چشمش دور می کرد، دوم اینکه می دانست پسری در این سن قادر نخواهد بود حتی بوته ای بنشاند چه رسد به آباد کردن یک باغ و اینگونه میتوانست روح الله را از چشم محمود بیاندازد و پسران خودش سوگلی پدر باشند و سوما با وجود تمام سختی هایی که به کام روح الله میریخت باز هم شاهد بود که همیشه شاگرد اول کلاسشان هست و موفقیت های بی نظیری در میدان درس و مدرسه کسب می کند، موفقیت هایی که اصلا برای بچه های او پیش نمی آمد، پس با این پیشنهاد روح الله مجبور بود به باغ برسد و از درس و مدرسه دور شود و در درسش افت کند و از همه مهم تر اینکه، میدانست که اجنه در جاهای پرت و بیابان ها بهتر می تواند سحرشان را انجام دهند و این باغ دور افتاده و سحری که موکل فتانه انجام میداد، میتوانست در دیوانه کردن روح الله تاثیر بسیار زیادی داشته باشد و انسان دیوانه از چشم همه می افتد و در آخر اگر روح الله واقعا موفق به آباد کردن آن باغ بی درخت می شد، سرمایه فتانه و محمود اضافه میشد و بدون زحمت صاحب باغی پرثمر میشدند.
روح الله که پسری سخت کوش بود، علاوه بر کتاب های درسی، کتاب های دینی و مذهبی زیادی از هرکجا که به چنگش می افتاد، مطالعه می کرد.
او خود را غرق در عالم کتاب و معنویات می کرد و اینگونه از روح خود نه نوجوانی دوازده سیزده ساله،بلکه مردی شصت ساله ساخته بود، به راستی که انسان با سختی ها آزموده و آبدیده میشود و این نوجوان معصوم روحش همچون کهنسالان بزرگ و عظیم شده بود.
محمود به دستور فتانه زمین را خریداری کرد و نقشه ها آنگونه که او می خواست پیش رفت، محمود حتی یک بار هم فکر نکرد که بچه ای در این سن باید مشغول درس و مدرسه باشد نه اینکه آبادکردن زمین خشک و بی علف...
ادامه دارد...
🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼