رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_شصت_نهم 🎬:
ساعتی از آمدن روح الله و فاطمه گذشته بود که صدای در حیاط بلند شد و پشت سرش آقامحمود وارد خانه شد.
فتانه که خودش را داخل آشپزخانه سرگرم کرده بود با صدای یاالله محمود مانند گلولهٔ توی تفنگ خودش را به هال رسانید وگفت: به به، آفتاب از کدوم طرف سر زده که یه روز قبل از نهار آقااا پیداشون شده؟!
محمود اخم هایش را کشید توی هم و گفت: اینم در عوض سلام و علیک و خسته نباشیدت هست؟!
فتانه چشمهایش را از حدقه بیرون آورد و گفت: از کی تا حالا یللی تللی کردن، خسته نباشید گفتن داره؟
محمود به سمت فتانه خیزی برداشت و دستش را بالا برد تا سیلی محکمی به او بزند که روح الله از جا بلند شد و گفت: سلام بابا!
محمود که انگار تازه متوجه حضور بچه ها شده بود،دستش را که توی هوا بالا مانده بود، پایین آورد و آغوشش را باز کرد وگفت: سلام، گل پسرم، خوش آمدی و بعد رو به فاطمه که او هم به تبعیت از روح الله بلند شده بود کرد و ادامه داد: تو هم خوش آمدی عروس گلم، چرا بی خبر اومدین؟! و بعد رو به روح الله گفت: نه اینجوری نمیشه، بیا بابا بریم یه گوسفندی چیزی بگیرم، بیام جلو پای عروس بزرگم قربانی کنم.
فتانه که هر لحظه عصبی تر میشد گفت: توکجا بودی که خبر بشی عروس میاد تا پاگشاش کنی؟! شکر خدا خودت یه عروس داخل بغچه ات قایم کردی که کلا شده سرگرمیت و همه زندگیت، لازم نکرده برا اینا گوسفند قربانی کنی، برو از گوشت هایی گوسفندی که ماه تا ماه توی خونه اون سوگلیت می کشی،یه پاکت برداربیار تا برا بچه هاتم یه غذا درست حسابی بار بزارم..
محمود مانند اسپند روی آتش به طرف فتانه خیز برداشت و گفت: چی میگی زنیکهٔ فلان فلان شده؟! یکی منو نشناسه فکر میکنه سال تا سال شما رنگ گوشت و خورد و خوارک خوب نمیبینین، بیا الان در اون فریزر لامصب را باز کن و ببینم گوشت گوسفند و مرغ و ماهی و میگو و بوقلمونت به راه نیست عجوزهٔ هزار رنگ! بعدم از کدوم سوگلی حرف میزنی؟! چرا تهمت میزنی؟!
فتانه که از ترس خودش را در پناه سعید که الان با سر و صدا از خلوت خودش بیرون آمده بود کشید و گفت:هه...تهمت؟! این عروسی روح الله هر چیش که نکبت بود اما باعث شد من اون زنکهٔ هرزه را که سر تو رو از راه به در کرده بشناسم...
باید به عرضت برسونم که من از روز اول اول از رابطه تو و اون س..گ.... با خبر بودم، فقط ننیشناختمش که اون روزای گیر و دار عروسی روح الله اینقدر حواست پرت بود که نفهمیدی مثل سایه دنبالت میکنم و زنکه را که پیدا کردم هیچ، خونه اعیونی هم که براش تو شهر گرفتی،اونم پیدا کردم..
روح الله و فاطمه هاج و واج صحنه را نگاه میکردند و حرفهای فتانه، آنها را گیج کرده بود.
ولی محمود از آنها هم گیج تر بود، چون مطمئن بود از رابطهٔ خودش و منور هیچ کس جز خدا خبر نداشت، این فتانه از کجا خبر شده بود؟! اونم تازه ادعا می کرد از روز اول میدانسته
ادامه دارد...
📝به قلم : ط_حسینی
براساس واقعیت
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_هفتاد🎬:
روح الله با تعجب به پدرش نگاه کرد وگفت: بابا فتانه چی میگه؟! یعنی شما واقعا...
محمود به میان حرف روح الله پرید و گفت: اصلا فتانه درست میگه، اما به نظرتون من حق ندارم برم پی یک زن دیگه؟! روح الله! تو خودت سالهای سال هست که رفتار فتانه را با من دیدی و من رفتار فتانه را با تو دیدم، همیشه مثل یک برده و نوکر براش کار کردم، هر چی داشتم و نداشتم را از چنگم درآورده، پول ، خونه و ماشین و حتی بچه هام را، تو رو که زورش نرسید و خدا را صد هزار بار شکر که رفتی سمتی که فتانه نتونه توی زندگیت دخالت کنه، اما اون عاطفه بیچاره را سوخت، هر روز زندگیش شده جهنم...هر وقت من پام را کج میزاشتم یا از تو دق دلی داشت، یا کوفت درد و زهر مار میخواست، عاطفه میبایست جورش را بکشه، عاطفه میبایست کتکش را بخوره..
و بعد صدایش را پایین تر آورد و گفت: منم آدمم، انسانم، یه ذره آرامش می خوام، یه لمه احترام میخوام، وقتی توی این خونه هستم انگار این مکان نفرین شده است، نه خواب دارم و نه خوراک و نه حتی میل به نماز و عبادت دارم، اما وقتی از فتانه دور میشم، انگار بهشت خدا به من لبخند میزنه، از وقتی با منور آشنا شدم و عقدش کردم، تازه میفهمم معنای زندگی چی چی هست..
فتانه که ساکت شده بود تا محمود حرفهایش را بزنه و کل کارهای کرده و نکرده اش را لو بده با این حرف محمود جری شد و شروع کرد کولی بازی در اوردن: بشکنه این دست که نمک نداره، گفتم دختر بی دست و پات را شوهر بدم خوشبخت بشه، اینم شد دستت درد نکنه ات، حالا برای من اون منور پدر....شده آدم ..
محمود که انکار روی زن دیگه اش خیلی تعصب داشت در حالیکه چوب لباسی گوشهٔ هال را برمی داشت به سمت فتانه خیز برداشت، تمام لباس های روی چوب لباسی پخش زمین شد و محمود میخواست با چوب لباسی به فتانه حمله کنه که روح الله خودش را انداخت وسط و گفت: بابا این چکاری هست، صلوات بفرست، حالا فتانه یه چی گفت..
محمود چوب لباسی را زمین گذاشت و گفت: به این زنیکهٔ بی شرف بگو، هر چی توی این سالها به من و بچه هام فحش دادی و بد کردی، چشمم را بستم، اما خط قرمز من منور هست، حق نداری کوچکترین توهینی بهش بکنی که اگر کردی خونت پای خودت هست..
فتانه که واقعا ترسیده بود، خودش را کشید توی آشپزخانه و در را نیمه باز گذاشت و گفت: واه واه چه افاده ها منور سگ کیه و شروع کرد که فحش های رکیک دادن
محمود ناگهان به سمت آشپزخانه یورش برد و فتانه محکم در چوبی آشپزخانه را بست و خودش هم به در تکیه داد که باز نشود
محمود چند تا شوت محکم به در زد و گفت: بالاخره که بیرون میایی..
اصلا همین جا بگم، از این به بعد فتانه زن من نیست، هر چی از چنگم در آوردی فکر میکنم سگ خورد و دزد برد، میریم محضر طلاقت میدم، بچه هات هم که شدن یکی عین خودت، مال خودت، برای من منور تمام زندگیم هست و با زدن این حرف نگاهی به سعید و سعیده و مجید و روح الله و فاطمه کرد و گفت: این حرف آخرمه، هیچ کدومتون پا درمیانی نکنید که از حرفم برنمیگردم و بعد رو به فاطمه گفت: شرمنده عروس، پاگشات را خراب کردم، الانم باروح الله پاشین با هم میریم شهر، خونه منور،اونجا یه مهمونی براتون میگیرم که چشمای فتانه و امثال فتانه درآد..
ادامه دارد
📝به قلم:ط_حسینی
براساس واقعیت
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
🌹 خرمشهرها در پیش است...
🇮🇷امام خامنه ای: «جوانان عزیز! خرمشهرها در پیش است؛ نه در میدان جنگ نظامی، در میدانی که از جنگ نظامی سختتر است. البته ویرانیهای جنگ نظامی را ندارد، بالعکس آبادانی به دنبال دارد اما سختیاش بیشتر است. امروز برای نظام اسلامی، جنگ نظامی، احتمال ضعیفی است. لکن جهاد باقی است. در بین جهادها جهادی وجود دارد که خداوند آن را «جهاد کبیر» نام نهاده: «و جاهدهم به جهاداً کبیراً». جهاد کبیر یعنی تبعیت نکردن از دشمنی که با او در میدان مبارزه قرار گرفتهایم؛ تبعیت نکردن از دشمن در میدان اقتصاد، سیاست، فرهنگ و هنر، جهاد کبیر است.»
♦️به مناسبت ۳ خرداد، سالروز آزادسازی خرمشهر
https://eitaa.com/basirat_andishe1
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅چرایی ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر
پاسخ به شبههای مشهور
https://eitaa.com/basirat_andishe1
859.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷امیرالمومنین علی علیه السلام میفرمایند:
از کسی که دلتان او را دشمن میداند بر حذر باش.
📕بحارالانوار جلد ۷۴ صفحه ۱۹۸
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🇮🇷🇵🇸
🔰#یادداشت | امیرعبداللهیان؛ امیر سیاست، صدای مقاومت
🍃🌹🍃
🔹رهبر معظم انقلاب : «شهید امیرعبداللهیان، وزیر خارجه پرکار، فعال، با ابتکار، مذاکرهکننده قوی و باهوش و همچنین پایبند به مبانی و اصول» بود.
🔸شهید امیرعبداللهیان با دو دهه فعالیت در وزارت امور خارجه به ویژه در حوزه عربی و آفریقایی این وزارتخانه و ارتباط نزدیک با شهید سلیمانی، از او دیپلماتی انقلابی ساخت که نه تنها در صحنههای بینالمللی قاطع و قوی بود، بلکه عمیقاً به جبهه مقاومت ایمان قلبی داشت. او فقط وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران نبود، بلکه وزیر امور جبهه #مقاومت بود، این ارتباط نزدیک با شهید سلیمانی و حمایت قاطع و فعال از گروههای محور مقاومت سبب شد نشریه Foreign Policy از امیرعبداللهیان به عنوان « قاسم سلیمانی عرصه دیپلماسی» یاد کند.
🔹در دورانی که برخی، دیپلماسی را بهمعنای عقبنشینی از اصول تلقی میکردند، امیرعبداللهیان دیپلماسی را در خدمت گفتمان مقاومت تعریف کرد و وحدت میدان و دیپلماسی را به عنوان منطق و رویکرد خود در سیاست خارجی عملیاتی کرد و به جای اینکه میدان را فدای دیپلماسی کند، دیپلماسی را در خدمت گفتمان مقاومت به کار بست و با این ابتکار عمل روح مقاومت را زنده تر کرد.
🔹شاهکار عملی وحدت میدان و سیاست شهید امیرعبداللهیان شکلگیری و مدیریت «وعده صادق ۱» بود که به لغو بیش از سه هزار پرواز در منطقه انجامید و حتی با فقدان این دیپلمات ایرانی و مجاهد، تحقق و پیگیری مستمر مسیر« وعده صادق ۲» نیز بخشی از نقشآفرینیهای او بود.
🔸شیفتگی صادقانهاش به حاج قاسم، نه در شعار، بلکه در سبک مدیریت و کنش سیاسیاش هویدا بود. امیرعبداللهیان اهل تعارف نبود؛ با شجاعت، صراحت و انسجام گفتمانی، مواضع جبهه مقاومت را در سطح بینالملل نمایندگی میکرد. صدای او، صدای رسای منطق، عزت و مظلومیت مقاومت بود.
🔹امیرعبداللهیان رفت، اما صدای رسای او در تراز آرمانهای امت اسلامی باقی خواهد ماند؛ صدایی که نه پژواک ضعف، بلکه طنین عزت و اقتدار، روح عملیات #وعده_صادق ۱و۲ و عملیات بزرگ طوفان الأقصی بود.
✍ مرتضی امیرینژاد
#ثامن_اراک
https://eitaa.com/basirat_andishe1
هدایت شده از 📻 رادیو مناهج 🎧
پادکست مناهجنمونه شهید جمهور 1.mp3
زمان:
حجم:
3.8M
🌀 پادکست #شهید_جمهور قسمت اول
🎙 مرتضی آقاحسینی (خادمی)
🔹 صوت کامل پادپخش👇
Manahej.ir/?p=5637
🕌 این پادکست برای اولین بار در هفتمین روز خاکسپاری شهید آیتالله سیدابراهیم رئیسی منتشر شد.
🔹 زندگی شخصی و کودکی سیدابراهیم
🔹 سید ابراهیم چرا به قم رفت؟!
🔹 مبارزات سید ابراهیم در اوج نوجوانی
🔹 اولین مسئولیت رسمی سیدابراهیم چه بود؟!
❗️چرا همدان شهر مهمی بود و دادستانی آنجا به سید ابراهیم رسید؟! وحید حاجیلو #قاتل_زنجیرهای که بود؟!
⚔️ کاملترین توضیح درباره اعدامهای سال ۶۷، نقش سیدابراهیم در این اعدامها چه بود؟!!
#علمای_مجاهد
📻 رادیو مناهج؛ راه نوین دانایی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2812674312C2b3579343e
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_هفتاد_یکم🎬:
روح الله مردد بود چه کند، از طرفی پدرش از او تقاضا داشت تا همراهیش کند و از طرف دیگر می ترسید اگر همراه پدرش برود فتانه حیله ای بچیند و اینبار نه تنها خودش، بلکه فاطمه را هم اذیت کند و در ضمن عاطفه هم در معرض تیر ترکش های فتانه بود.
در همین حین، فتانه لای درز در آشپزخانه را باز کرد و گفت: ببین روح الله، اگر بخوای همراه بابات بری، دیگه نه من و نه تو، فراموش نکن من جای اون مادر فراریت بودم، من مثل پسر خودم بهت رسیدم و بزرگت کردم، من سعی کردم به بهترین وجه برات عروسی بگیرم و..
در این هنگام محمود پوزخندی زد و گفت: هه، کدوم مادر بچه اش را با کتک هاش روزی هزار بار قربونی میکنه؟! کدوم مادری به خون پسرش تشنه است؟! کدوم مادری به زن پسرش به چشم هووش نگاه میکنه؟! برو عجوزهٔ مکار، حنات دیگه نه تنها پیش من بلکه پیش این پسر هم رنگی نداره، هر چی که بلا بود به سر این روح الله بدبخت آوردی، حرف از کدوم عروسی میزنی؟! بگو که تو بودی نذاشتی یه عروسی درست حسابی برای بچه ام بگیرم و اون مجلس کوچک جشن عقد را به جا عروسی گذاشتی و تمام...بگو که تو بودی نذاشتی با پول خودم که الحمدالله خدا بیش از حد میده، یه خونه درست حسابی براش بگیرم و یه زیر زمین نمور را جای یه خونه نوساز و دلباز براشون پسندیدی...آخ که هر چی از دردهایی که تو فقط برای همین روح الله داشتی، بگم، کم گفتم و بعد رویش را طرف روح الله کرد وگفت: پاشو پسرم،چرا ماتت برده؟! دست زنت را بگیر تا بریم و بلافاصله طرف تلفن رفت، شماره ای را گرفت و بعد از چند لحظه گفت: سلام خانم، یه ناهار مَشت بار بزار، مهمون داریم، نور چشمی داریم..
فاطمه سردرگم به روح الله نگاه میکرد که با اشاره او از جا بلند شد، چادرش را مرتب کرد، روح الله ساک مسافرتی را برداشت و پشت سر پدرش از خانه بیرون آمدند و فریادهای خشمگین فتانه را که همراه با فحش های رکیک شده بود، نشنیده گرفتند و نمی دانستند این حرکتشان کینه ای شتری میشود که آیندهٔ روح الله و همسر وبچه هایش را تحت تاثیر قرار می دهد.
هرسه سوار ماشین محمود که به تازگی با پرایدی معاوضه شده بود ، شدند.
محمود ماشین را روشن کرد و همانطور که از کوچه ای که تازه سنگفرش شده بود میگذشتند گفت: به حرفای فتانه بهایی نده، ذهنت هم درگیر عاطفه نکنه، این دختر بیچاره را سیاه بخت کردیم، حالا فتانه چه تو میموندی چه میرفتی، عاطفه را جگر خون میکرد، حالا چه بهتر که کم محلش کردی و پشت منو گرفتی..
فاطمه که تا اون لحظه ساکت بود، آب دهنش را به سختی قورت داد و گفت: اما پدرجان، به نظر من شما کار درستی نکردین، خوب نیست یه زن دیگه را در حالیکه زن دارید وارد خونه زندگیتان کنید، حتی اگر اون زن، کسی چون فتانه باشه، اینجوری زن اول شکسته میشه، شما اگر واقعا فتانه اذیتتون کرده بود و ازش نفرت داشتین بایداول اونو طلاق میدادین و تکلیفش را یکسره می کردین و بعد میرفتین سراغ زن دیگه ای...
آقا محمود آه بلندی کشید و گفت: دخترم! تو تازه وارد خانواده ما شدی و بهت حق میدم که اینجور قضاوت کنی و حرف بزنی، اگر فتانه را به درستی میشناختی، حتما حق هر کاری را به من میدادی، فتانه درست همون کاری را کرد که الان منور را متهم میکنه، من و مطهره زندگی خوبی داشتیم که یکباره این نکبت مثل بختک چمبره زد روی زندگیم و تا به خودم اومدم، نه از مطهره خبری بود و نه از اون زندگی آرام و بی حاشیه..
فتانه منو و بچه هام را نابود کرد...نابود کرد..
ادامه دارد
📝به قلم:ط_حسینی
براساس واقعیت
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼