رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_هشتاد_هفتم 🎬:
شیلا همانطور که با شک به حرفهای شراره گوش می کرد گفت: بیا این سوویچ ماشین، من میدونم که هرجا میری اما شمال نمیری، فقط خواهشا به در و دیوار نکوبونیش هاا، تنها چیزی که از اون زندگی کوفتی مونده برام همینه دیگه بیش از این سفارش..
شراره وسط حرفش پرید وگفت: باشه بابا، چند بار قول بدم، خط که هیچگرد و خاک هم نمیزارم به ماشینت بیافته، دارم پولام جمع میکنم که خودم ماشین بخرم، وقتی خریدم ماشینم را میدم سوارشی، تازه از این کلاس بالاها میخرم
شیلا زهرخندی زد و گفت: اون بالا بالاها سیر می کنی، حالا کو درآمد؟ تو که هر چی درمیاری خرج قرت و فرتت میکنی،چی میمونه برای خرید ماشین؟! مگر اینکه بخوای گوش کسی را ببری..
شراره سوییچ را در دستش چرخاند و همانطور که در هال را باز میکرد بلند گفت: مامی ما رفتیم، دو سه روز دیگه میام با دوستام هستم نگران نشی یه وقت..
زیور همانطور که ساندویچ را داخل پاکت میپیچید گفت: صبر کن اینو بگیر ببر و خودش را با سرعت به در هال رساند و همانطور خیره به صورت شراره بود، زیر لب گفت: عجب دختر زبلی هستی، نمی دونم چه وردی به کار میگیری که هیچکس نمی تونه بفهمه توی ذهنت چی میگذره یا از کارات خبر بیاره و شراره خوب منظور زیور را میفهمید چون توی بچگی زیر دست شمسی و زیور به جادوگرکی تبدیل شده بود و الان دست مادر و مادربزرگش را از پشت بسته بود و اینقدر مهارت پیدا کرده بود که نگذارد کسی از کارهایش سر در بیاورد.
شراره سوار هاچ بک آلبالویی رنگ شیلا که بعد از جدایی از همسرش گرفته بود شد و به سمت وعده گاهش با پسرک مرغ فروش حرکت کرد.
به بازار نزدیک میشد که ورودی بازار مرغ فروش ها چشمش به همون پسر افتاد، در حالیکه سه تا کلاغ که پاهایشان را بهم بسته بود و سرو ته گرفته بودشان..
شراره نزدیک پسرک شد و پسر در حالیکه لبخند پیروزمندانه ای بر لب میزد گفت: سلام خانم، خیلی سخت بود گرفتنشان، اما ما قولی میدیم باس روش وایستیم، الوعده وفا، اینم خدمت شما
شراره لبخند کجکی زد و همانطور که سعی می کرد کلاغ ها را طوری بگیرد که بهش نوک نزنن گفت: اینا که جوجه کلاغن، من گفتم کلاغ..
پسرک اخم هایش را توی هم کشید و گفت: کجاش جوجه ان؟! مثل شاهین پرواز می کردن و مثل عقاب نوک میزدن، ببین نوکشون را بهم بستم تا نتونن نوک بزننتون..
شراره دستش را داخل جیبش کرد، انگار از قبل پول را اماده کرده بود،یک تراول پنجاه هزارتومانی به سمت پسر داد و گفت: به هر حال جوجه ان، اما چون زحمت کشیدی و نمی خوام ناامیدت کنم اینم پول...
پسرک که انتظار این نامردی را نداشت پول را گرفت و دنبال شراره راه افتاد وگفت: ببین بد قولی نکن، من چند تا از دوستام را بکار گرفتم تا تونستم این کلاغا را بگیرم، شما نمیدونین شکار کلاغ چه سخته ، تو رو خدا بیشترش کنین...
شراره. همانطور که پشتش به پسر بود دست آزادش را بالا برد و گفت: بزن به چاک تا همون پول هم ازت نگرفتم و پسرک که انگار واقعا ترسیده بود ، اصرار دیگری نکرد و راه رفته را برگشت.
شراره سوار ماشین شد و کلاغ ها را روی صندلی کنار خودش انداخت و همانطور که سوئیچ را می چرخاند، نگاهی به کلاغ ها کرد و گفت: بریم که قراره امروز با کمک شما کاری کنیم کارستان..
ماشین کوچه و خیابان های شهر را پشت سر میگذاشت و از شهر خارج شد، شراره برای انجام کار مد نظرش، جای به خصوصی را در نظر گرفته بود، جایی که یکی از اساتیدش به او معرفی کرده بود.
نیم ساعتی در جاده اصلی پیش رفت تا سرانجام به جایی رسید که سمت راستش جاده ای خاکی بود و تابلویی رنگ و رو رفته به چشم می خورد که نشان میداد شراره راه را درست آمده، شراره به جادهٔ خاکی پیچید، طبق گفته استادش باید نیم ساعت در همین جاده به پیش میرفت تا به محل اصلی میرسید
جاده خاکی خلوت بود و شراره هم انگار عجله داشت، پایش را محکم روی گاز فشار میداد و گرد و خاک غلیظی به هوا بلند میشد، انقدر در جاده پیش رفت تا بالاخره سایه هایی از خانه خرابه هایی که روزگاری مأمن و محل زندگی افرادی بود، جلویش پدیدار شد، هر چه که جلوتر میرفت، بیشتر مطمئن میشد که درست امده و باید همین جا کارش را انجام دهد.
جایی که به گفتهٔ استادش روزگاری دهی بوده و قبرستانی داشته و این خرابه باقی مانده همان روستای مخروبه است..
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
براساس واقعیت
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_هشتاد_هشتم 🎬:
شراره با ماشین نزدیک خرابه شد و میخواست ماشین را جایی پارک کند که از دید کسانی که احیانا از جاده خاکی میگذرند پنهان باشد، هر چند که این جاده به نوعی متروکه بود.
شراره نیش گازی داد که ناگهان انگار زمین دهان باز کرد و او را بلعید..
شراره وارد گودالی شده بود که گویی در اثر فرسایش زمین بوجود آمده، مانند گوذبرداری برای ساخت ساختمانی نود متری بود.
ماشین داخل گودال متوقف شد و بعد از فرو نشستن گرد و خاک، شراره در حالیکه خیلی ترسیده بود از ماشین پیاده شد، نگاهی به دور و برش کرد و با دو دست توی سرش زد و گفت: حالا من چه جوری این ماشین را از اینجا بیارم بیرون؟! وای اگر شیلا بفهمه؟! و بعد خو شد و زیر کاپوت ماشین را نگاهی انداخت و گفت: مطمئنا زیر بندیش هم آسیب جدی دیده، بد بخت شدم رفت..
شراره به ماشین تکیه داد با دقت به دیوار خرابه روبه رو چشم دوخت، دستی به ماشین زد و گفت: حالا تو که اینجا تپیدی، بزار ما بریم به کارمون برسیم، بعدش هر فکری باشه میکنیم و با زدن این حرف از دیواره گودال شروع به بالا رفتن کرد و وارد خرابه شد
چهار دیوار فرو ریخته با فاصله های معینی پیش رویش بود، طبق گفتهٔ استادش باید کنار دیوار چهارم که مشرف به قبرستان میشد، اعمال را انجام دهد، انطور که شنیده بود اگر انرژی بالایی برای جذب اجنه دارا باشی میتوانست یک روزه کار را تمام کند و شراره مطمین بود اون انرژی لازم را دارد.
شراره به دیوار چهارم رسید، نگاهی به اطراف کرد، یه حس ترس وجودش را گرفت، اما بیدی نبود به این بادا بلرزه، یک عمر دیگران را ترسانده بود و حالا نباید خودش میترسید
باید صبر می کرد تا خورشید غروب کند.
پس تا انموقع میبایست وسایل لازم را از داخل ماشین می آورد.
گوشهٔ دیوار که بقایای اتاقی بود و زاویه نود درجه داشت ،سنگ و کلوخ ها را کناری زد تا جایی برای زیر انداز محیا کند و وقتی مطمئن شد که همه چیز محیا است به سمت ماشین رفت.
خورشید در حال غروب بود، حصیر گوشه دیوار پهن و رویش سبد خوراکی ها به چشم میخورد و در کنار سبد قهوه ای رنگ و بزرگ سه کلاغ پا و پر بسته وجود داشت،سه کلاغی که انگار نفس های آخرشان را میکشیدند
شراره آتش کوچکی فراهم کرده بود و وقتی مطمئن از گُر گرفتن هیزمها شد به سمت کلاغ ها رفت، یکی از کلاغ ها را از بقیه جدا کرد.
روی کلوخ هایی که از قبل مانند تپه درست کرده بود ایستاد نگاهش را به جایی که قبلا قبرستان بود دوخت و در همین حین سر کلاغ را در یک دست و تنش را در دست دیگر گرفت و یکباره سرش را کشید و سر حیوان بینوا که حتی توان ناله هم نداشت از تن جدا شد و خون به بیرون جهید
شراره دستان و صورتش را با خون کلاغ رنگین کرد، به طرف اتش رفت و جسم بی سر کلاغ را بر روی آتش قرار داد، بوی پر سوخته همراه با دودی غلیظ به هوا بلند شد.
شراره مانند جادوگری کهنه کار دور این اتش میچرخید و ورد می خواند
ادامه دارد...
📝به قلم:ط_حسینی
بر اساس واقعیت
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
@mataleb_mazhabi313 1_1682599323.mp3
زمان:
حجم:
23.4M
زیارت آل یاسین
سَلامٌ عَلَى آلِ يس✋
❁🍃❁🤲❁🍃❁
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
https://eitaa.com/basirat_andishe1
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 خاطره تلخ و تامل بر انگیز آیت الله محمدی گیلانی از خیانت هاشمی رفسنجانی و عدم اجرای دستور امام راحل در برکناری منتظری از قائم مقامی رهبری
مشاهده و انتشار این فیلم باتوجه به ایام سالگرد رحلت امام راحل و تلاش برخی افراد کج فهم برای تطهیر چهره هاشمی رفسنجانی ضروری هست
#امام_دلها
#ثامن_اراک
#ثامن۴۷
https://eitaa.com/basirat_andishe1
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#امام_خمینی
تشریح دقیق وضعيت امروز ترامپ با ذکر یک مثال توسط امام خمینی(ره)!
امام انگار دارند الان و با ما و مثال ترامپ صحبت می کنند.
#امام_دلها
#ثامن_اراک
#ثامن۴۷
https://eitaa.com/basirat_andishe1
رهبر انقلاب: مسئولین باید جداً متشرّع باشند و این تشرّع را مردم ببینند/ شرکت در هیئت و نماز جماعت و راهپیمایی موجب تشویق مردم میشود و یک حسنه بزرگ است
#امام_دلها
#ثامن_اراک
#ثامن۴۷
https://eitaa.com/basirat_andishe1
#یادداشتتحلیلی
امام خمینی (ره) به عنوان بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، تأثیر عمیقی بر تاریخ معاصر جهان داشتهاند. برخی از رهبران و اندیشمندان جهانی درباره ایشان نظراتی بیان کردهاند که به برخی از آنها اشاره میشود:
۱. نلسون ماندلا (رهبر مبارز ضد آپارتاید آفریقای جنوبی):
امام خمینی یک رهبر بزرگ بود که توانست ملت خود را علیه ظلم و استبداد رهبری کند. انقلاب ایران تحت رهبری او، الهامبخش بسیاری از جنبشهای آزادیبخش در جهان شد."
۲. مالکوم ایکس (فعال حقوق بشر و رهبر مسلمانان آمریکایی):
امام خمینی نشان داد که اسلام میتواند در مقابل استکبار جهانی بایستد و ملتی را به استقلال و عزت برساند."
۳. هوگو چاوز (رئیسجمهور فقید ونزوئلا):
امام خمینی نه تنها یک رهبر مذهبی، بلکه یک انقلابی بزرگ بود که دنیا را تکان داد. او به ما آموخت که در برابر امپریالیسم باید مقاومت کرد."
۴. راجیو گاندی (نخستوزیر فقید هند):
امام خمینی یک شخصیت بینظیر بود که توانست با اراده قوی خود، یک نظام جدید مبتنی بر ارزشهای دینی ایجاد کند."
۵. ادوارد سعید (اندیشمند فلسطینی-آمریکایی):
امام خمینی یکی از معدود رهبرانی بود که غرب را به چالش کشید و نشان داد که میتوان در برابر هژمونی جهانی ایستادگی کرد."
۶. فیدل کاسترو (رهبر انقلاب کوبا):
انقلاب ایران به رهبری امام خمینی، یکی از مهمترین رویدادهای قرن بیستم بود. او ثابت کرد که ایمان و اراده مردم میتواند حتی قدرتمندترین رژیمها را سرنگون کند."
۷. راشد الغنوشی (رهبر جنبش النهضه تونس):
امام خمینی نه فقط یک مرجع تقلید، بلکه یک استراتژیست بزرگ بود که توانست اسلام را به عنوان یک نیروی سیاسی مؤثر در جهان مطرح کند."
این سخنان نشاندهنده تأثیر گسترده امام خمینی (ره) بر جنبشهای استقلالطلبانه و عدالتخواهانه در سراسر جهان است. ایشان به عنوان نماد مبارزه با استکبار و دفاع از مستضعفان شناخته میشوند.
#امام_دلها
#ثامن_اراک
#ثامن۴۷
https://eitaa.com/basirat_andishe1
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرد چشمچرون، آرامش نداره ..!
https://eitaa.com/basirat_andishe1
441.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨روش عجیب تشخیص طلا از بدل👌🌺
🪴🪴
https://eitaa.com/basirat_andishe1