8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰توصیف جالب امام خمینی(ره) توسط دشمنان/ انقلابی بینقص، رهبری کاریزما و بیاشتباه که غرب را نادیده گرفت!
🍃🌹🍃
🔹شهرام همایون، مجری شبکه سلطنتطلب: سناریوی #انقلاب_اسلامی ایران بینقصترین سناریوی یک انقلاب است؛ یک رهبر کاریزما، یعنی شما اگر مطالعهای کنید در مورد حرفها و موضعگیریهایی که آقای خمینی از سال ۵۶ تا ۲۲ بهمن۵۷ کرد، کوچکترین اشتباهی از این آدم نمیبینید. خمینی تمرکزش را روی مردم گذاشت و از مردم قدرت گرفت.
#ثامن_اراک
#امام_دلها
#ثامن۴۷
https://eitaa.com/basirat_andishe1
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴اولین توضیحات حجت الاسلام قاسمیان در مورد ماجرای حج
🪴🪴
https://eitaa.com/basirat_andishe1
صبح نزدیک
🔴اولین توضیحات حجت الاسلام قاسمیان در مورد ماجرای حج 🪴🪴 https://eitaa.com/basirat_andishe1
❌ ویدئوی دوم و توجیهات جناب قاسمیان از ویدیوی اولش هم عجیب تر بود !!!!!!!
آقای قاسمیان
باور کنید پذیرش اشتباه ، شما را بزرگتر میکند ،
این همه عالم شیعه ایرانی الان در مکه هستند، همه آنها در حال اشتباهند که سکوت کرده اند و فقط و فقط و فقط شما کار درست کرده اید ⁉️
وقتی سازمان حج که زیر نظر رهبری است ، وقتی خود رهبری در پیام حج و همواره تاکید بر #وحدت و پرهیز از #تنش می کنند ، این کار شما طبق کدام مبنا درست بود ⁉️
درضمن مراسم برائت از مشرکین هم هرساله طبق هماهنگی ها انجام میشود در روز عرفه ، پس نیازی به این کار شما نبود.
قبول کنید کار شما اشتباه بود.
حداقل پیامهای حج رهبری را یک دور مرور کنید، کجا فرمودند چنین حرکات و حرفهایی انجام شود تا تفرقه ایجاد شود؟
موفق باشید
https://eitaa.com/basirat_andishe1
👌 بیان زیبا و مبتنی بر مبانی اهل بیت و رهبری از حاج آقا رفیعی
عالم که باشی مثل ایشان، میدانی کی و کجا چه حرفی را بزنی یا نزنی
✅ بله، دعوا و تنش ایجاد کردن همواره نفی شده
https://eitaa.com/basirat_andishe1
نهجالبلاغه - قسمت ۲.mp3
زمان:
حجم:
4M
🎧 ترجمه گویا؛ نهج البلاغه، فصل دوم
#نهج_البلاغه
2⃣
https://eitaa.com/basirat_andishe1
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یعنی برگام ریخته از این همه هوش و خلاقیت😄
https://eitaa.com/basirat_andishe1
نامه محبتآمیز بنویسیم📜
نوشتن نامه در رسوندن پیام محبت آمیز حس متفاوتی رو برای خواننده اون ایجاد میکنه 🥰
امیرالمومنین علی (علیهالسلام) با اینکه امام حسن مجتبی (علیهالسلام) در کنار ایشون زندگی میکردن، باز هم برای ایشون نامهای نوشتن که مالامال از محبت پدر به فرزنده (نامه ۳۱ نهجالبلاغه)❤️
از ویژگیهای نامه، ماندگاری اونه. فرزند میتونه تا مدتها نامه رو نگه داره و با هر بار خوندنش دوباره اون محبت رو حس کنه💕
از طرفی چون نامه در خلوت خونده میشه، حس خاصی ایجاد میکنه که این احساس در اولین دیدار بعد از خوندن نامه کاملا قابل لمسه😍🌱
#محبت_در_تربیت (۳۱)
📌 #چطوری_تربیت_کنم (۴۴)
📚 برگرفته از کتاب #من_دیگر_ما
✍ #محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📍چون خیلی این ویدئو رو دوست داشتید و گفتید پستش کنم
خیلی آسونه پیچیدنش فقط کافیه تمرین کنید چندبار تا دستتون بیاد
🪴🪴🪴
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🔻از هیاهوی تبلیغاتی ابرقدرتها و عمّال سرسپرده آنان نترسید
🔹️امام خمینی (ره)، ۲۶ بهمن ۱۳۶۱
#ثامن_۴۷
#امام_دلها
#ثامن_اراک
https://eitaa.com/basirat_andishe1
هدایت شده از کانال کمیل
پخش زنده
فعلا قابلیت پخش زنده در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
نشست بصیرتی و سیاسی به مناسبت رحلت امام ره
روز شنبه ۱۰خرداد ماه 🌙
مکان : مسجد آسیدمهدی کاشانی
برنامه به صورت پخش زنده در کانال کمیل برگزار می شود
آدرس پخش زنده درکانال ایتا
https://eitaa.com/komeiyl99
#امام_دلها
#ثامن۴۷
#ثامن_اراک
#حوزه_حضرت_مریم_سلام_الله_علیها_امام_امید_اقتدار
#پایگاه_هانیه_امام_امید_اقتدار
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_نود_دوم🎬:
سه روز از آمدن شراره می گذشت، سه روزی که هیچ کس جرات نزدیک شدن به اتاق او را نداشت، فقط وقت غذا تا وقت غذا زیور غذای شراره داخل اتاق میبرد و بدون کوچکترین حرفی ظرفها را بر می گرداند، شراره انگار هم خیلی ترسیده بود و هم هنوز بهت زده بود، روز سوم ، جمشید سرو کله اش پیدا شد و به محض ورود ، بینی اش را بالا کشید و گفت: اه چه بوی گندی، زیور مگه آشغالها را بیرون نذاشتی و نگاه زیور و بقیه به اتاق شراره گره خورد اما کسی حرفی نزد.
روز چهارم تازه زیور از خواب بیدار شده بود، شیلا و شکیلا که هر کدام سر کار بودند و در جایی خود را مشغول کرده بودند، امادهٔ رفتن شدند که صدای تلفن زیور بلند شد.
شکیلا از کنار در هال صدا زد، مامان کجایی؟ گوشیت خودش را کشت، ببین کی سر صبی یاد شما افتاده...
زیور از داخل آشپزخانه به سرعت خودش را به میز عسلی داخل هال رساند و همانطور که با تعجب به صفحه گوشی خیره شده بود گفت: عجیبه، فتانه است...
شیلا که می خواست بیرون برود، به عقب برگشت و گفت: فتانه؟! زن عمو محمودت؟!
زیور سری تکان داد و تماس را وصل کرد: فتانه با لحنی که می خواست خودش را صمیمی نشان دهد، سلام و علیک گرمی کرد و بعد از تعارفات معمول گفت: راستش اگر اجازه بدین می خواستیم برای امر خیر مزاحمتون بشیم..
زیور لبخند گل گشادی زد و گفت: امر خیر؟! برای شکیلا؟!
فتانه که انگار هل شده بود گفت: نه نه برای شراره...
زیور که از خوشحالی چشمانش برق میزد، چرا که مدتها بود تعریف کردن از سعید حرف اول جمشید و شراره شده بود، اما برای اینکه ناز کند و فتانه نگه چقدر اینا دلشان می خواست، گفت: حالا بزارید من اول نظر دختر را بپرسم بعد خبرتون می کنم، آخه نه اینکه شراره خواستگار زیاد داره و دختری سخت پسند هست، اجازه بدید بپرسم بعد...
فتانه که انگار انتظار این حرف را نداشت گفت: پس تا شب خبرش را بدین
زیور چشمی گفت و خدا حافظی کرد..
شیلا و شکیلا همانطور که میخندیدند، اشاره به اتاق کردند و گفتند: فتانه این دخترهٔ دیوونه را برا سعید خواستگاری کرد؟
شیلا خنده اش بلندتر شد و گفت: خبر ندارند که عقلش را از دست داده تازه بو گندش را بگوو
زیور زهر چشمی گرفت و گفت: برین پی کارتون ورپریده ها، شاید همین موضوع باعث شد که شراره حالش عوض بشه، والله من موندم این دختر چکار کرده که به این روز افتاده و نمی دانست که شراره موکلی قوی تر گرفته و برای همین حتی وشوشه هم قادر نیست خبرها و ذهنیات او را به مادرش زیور برساند.
با رفتن شیلا و شکیلا،زیور از جا بلند شد و به طرف اتاق شراره رفت، در را باز کرد و در کمال تعجب دید که شراره انگار تازه از حمام بیرون امده، تمیز و مرتب روی تخت خوابیده، با ورود زیور به اتاق،شراره چشمهایش را باز کرد و همانطور که لبخند میزد گفت: میگفتی فردا شب بیان...
زیور با تعجب نگاهی به شراره کرد و گفت: حالت خوب شده دخترم؟! گوش وایستاده بودی؟
شراره از جا بلند شد و همانطور که ملحفه را کناری میداد گفت: من حالم خوب بود،اصلل طوریم نبود، بعدم گوش واینستاده بودم، چون احتیاجی نداشتم، خودم میدونستم...
زیور که خوب شراره را میشناخت سری تکان داد و گفت: بگم فرداشب بیان، نمیترسی فتانه بگه چقدر اینا هول هستن؟!
شراره خنده بلندی کرد و گفت: فتانه داره له له میزنه من زودتر بله را بگم، چون میخواد تیمش را قوی کنه و اون دخترهٔ بیچاره اسمش چی بود؟ هااا فاطمه را با کمک من و هنرنمایی هام له و لورده کنه ...
زیور شانه ای بالا انداخت و گفت: باشه پس به بابات بگم و قرار خواستگاری را میگذارم و با زدن این حرف از اتاق بیرون رفت..
شراره در حالیکه بشکنی میزد گفت: دیگه هیچکس به گرد پای شراره خانمت نمیرسه ، موکلی که من دارم همه کاری از دستش برمیاد..
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
براساس واقعیت
https://eitaa.com/basirat_andishe1