eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰سه خصوصیت ممتاز امام خمینی از دیدگاه مقام معظم رهبری رهبری https://eitaa.com/basirat_andishe1
22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰بصیرت و دشمن شناسی امام خمینی رحمةالله‌علیه 🍃🌹🍃 🎙دکتر رفیعی https://eitaa.com/basirat_andishe1
آسیب‌های رفاقت قبل از ازدواج💔 دختر خانوما باید بدونن یکی از نشونه‌های صداقت و پاکی پسر اینه که قبول کنه از همون اول به صورت رسمی به خواستگاری بیاد. 💢 یکی از محک‌های زندگی‌مشترک در پسرا هم نوع رابطه‌ای هست که همسرشون قبل از ازدواج قبول کرده. 💯 اگر دختر به راحتی پذیرفته باشه که با او مدتی ارتباط داشته باشه، خیلی موقع‌ها یه حالت شک برای پسر ایجاد میشه که:«چرا همسرم در زمانی که دختر بود به این راحتی قبول کرد که با من ارتباط داشته باشه؟ نکنه بعد از ازدواج هم چنین کاری کنه؟ نکنه با پسر دیگری هم...؟ 😞 متأسفانه خیلی از آقایونی که قبل از ازدواج با همسرشون ارتباط دوستی داشتن، بعد از ازدواج دچار این بدبینی میشن.😒 📌 ؟ (۱۲) 📚 برگرفته از کتاب @abbasivaladi
صبح نزدیک
https://eitaa.com/basirat_andishe1
خطبه یک نهج البلاغه
با ما همراه باشید هر روزصبح یک قسمت از نهج البلاغه🙏☘☘
رمان واقعی«تجسم شیطان» 🎬: فاطمه آخرین گوجه پیش رویش را داخل ظرف سالاد خرد کرد و‌گفت: برام خیلی عجیبه، چی شده بعد از دو سال که عباس به دنیا اومده، فتانه و بابات الان یادشون افتاده بیان برا دیدنش و چشم روشنی؟! روح الله شانه ای بالا انداخت و گفت: تا جایی میدونم بابام پسر دوست هست و عباس هم اولین نوه اش هست که پسره، احتمالا تا الان فتانه نمیذاشته، خوب فتانه هم آدمه، شاید متوجه شده اشتباه کرده، الانم دست ازلجبازی برداشته و.. حالا که اونا بزرگواری کردند و اینهمه راه را دارن میان اینجا، ما هم نباید کینه ای باشیم. فاطمه آهانی کرد و‌گفت: من که کینه ای ازشون به دل ندارم، تازه از عقد سعید هم خوشحال شدم و حتی اگر ما را هم اونموقع دعوت می کردن، مطمئنا میرفتیم. در همین حین گوشی روح الله زنگ خورد و پشت خط آقا محمود بود،روح الله لبخندی زد و گفت: خوب خدا را شکر رسیدین، الان دقیقا کجایین؟! پس نزدیک خونه هستین، من الان میام پایین، صبر کنید. نهار با شوخی های آقا محمود و شیرین کاری های عباس پ فلفل زبونی های زینب صرف شد، آقا محمود که از دیدن عباس و شباهت زیادش به خودش ،سر ذوق آمده بود مدام قربان صدقهٔ عباس میرفت و فتانه گرچه حفظ ظاهر می کرد و همراه با آنها لبخند میزد،اما از درون خون خودش را می خورد، او با نگاه به خانه زندگی روح الله مدام آه می کشید و با خود میگفت: اینجور زندگی حق سعید من بود نه این روح الله بی مادر..حتی گاهی اوقات پشت سر شراره به فاطمه حرفهایی می زد و تاکید می کرد که شراره از دماغ فیل افتاده و متکبر و بی ادب است و فاطمه حس کرد که فتانه انگار از شراره میترسد. دو روز آقا محمود و فتانه تبریز ماندن و روح الله و فاطمه هم الحق خوب مهمانداری کردند، آنها را به جاهای دیدنی تبریز بردند و حتی به بازارهای رنگارنگ هم سری زدند و روح الله که خود فردی پاک و صادق بود و میپنداشت فتانه هم چنین است، تمام خاطرات تلخ قبل را پای اشتباهات و حسادت های زنانه فتانه گذاشت و فراموش شان کرد و برای او هم مانند مادرش از سر تا پا همه چیز خرید و کلی سوغات برای سعید و سعیده و مجید و حتی شراره خریداری کرد.. فتانه و‌محمود به طرف ورامین حرکت کردند و قبل از آن از روح الله قول گرفتند که به همین زودی به شهرش بیاید و با همه دیدار تازه کند. روح الله و فاطمه از اینکه ابرهای کینه کنار رفته اند و مهر دوستی جای آن را گرفته بسیار خوشحال بودند و اما نمی دانستند شروع این ارتباط، پایانی ست بر آرامش زود گذری که این چند سال دوری تجربه کرده بودند. ادامه دارد.. 📝به قلم:ط_حسینی 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼