8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
﷽
⃟◌•◌🕌 زیارت امین الله
زیارتی برای میلاد و شهادت هر امامی
🕰 ۵:۴۸
ᨖᨖᨖᨖᨖᨖᨖᨖ
🤲🏼#اَللّٰهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَجْ
@samn910
.
.
.
با سلام
🌺 ارسال دعوتنامه دیجیتال برای شما و خانواده محترم
جشن بزرگ
عید غدیر شهر امیرکبیر (#امشب)
🔶کلیک کنید و لذت ببرید👇👇👇
https://DigiPostal.ir/cdjotyr
✅ منتظر حضور ارزشمندتان همراه با خانواده محترم هستیم.
#هیئت_قمربنی_هاشم (ع)
شهر جدید امیرکبیر
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بلایی که سرِ زنان در آوردین!!!
تا کی تجاوز⁉️
تا کی قتل⁉️
🗯 برشی از سخنرانی #حجت_الاسلام_راجی
https://eitaa.com/samn910
نهجالبلاغه - قسمت ۱۲.mp3
زمان:
حجم:
4M
🎧 ترجمه گویا؛
#نهج_البلاغه، فصل دوازدهم
1⃣2⃣
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده
💫 تجسم_شیطان
🔥قسمت ۱۲۹ و ۱۳۰
روح الله به سجده رفته بود و همراه با گفتن ذکر، دانه های تسبیح را میشمرد، آخرین دانهها بود که با صدای پر از هیجان زینب و دست های او که شانه هایش را تکان میداد از عالم عبادت بیرون آمد.
_بابا..بابا...بابا پاشو...
روح الله سر از سجده برداشت و رو به زینب لبخندی زد و گفت:
_چیشدی بابا؟! امشب حواسم بهت بود کابوس ندیدی، تازه تو خواب لبخند هم میزدی، معلوم خواب شیرینی میدیدی
زینب کنار سجاده نشست دست پدرش را در دست گرفت وگفت:
_خیلی خواب خوبی بود، اصلا انگار واقعی بود، یه جای خوشگل پر از گلهای محمدی، تازه گلهاش مثل گلهای دنیای ما نبود یک رنگ و یک بویی داشت بابا... یکدفعه یه فرشته نورانی از آسمان اومد یه کلید درخشان و نورانی بهم داد و گفت اینو بده به بابات
و بعد سرش را به بازوی پدرش چسپاند و گفت:
_بابا خوابش خیلی خوب بود، معنیش چی میشه؟!
روح الله که انگار تپش قلبش زیاد شده بود، دستی روی سر زینب کشید و گفت:
_خوابش خیلی خوبه، انشاالله فرجی بشه و مشکلات زندگیمون تموم بشه، حالام اگر دوست داری بگیر بخواب عزیزم، فردا با هم حرف میزنیم..
زینب نگاهی به سجاده بابا کرد و گفت:
_تا اذان صبح خیلی مونده؟!
روح الله سری تکان داد و گفت:
_اندازه اینکه یه نماز شب بخونیم همین..
زینب از جا بلند شد و همانطور که به طرف سرویس ها میرفت گفت:
_الان خیلی ناجور دلم میخواد نماز شب بخونم.
روح الله که با نگاهش زینب را دنبال میکرد گفت:
_برو وضو بگیر و بیا منم رکعت آخر نماز شب را میخونم، بعد با هم حسابی حرف میزنیم.
روح الله سلام نماز را داد، احساس میکرد بوی خیلی خوشی از سمت راستش میآید، به عادت همیشه بعد از سلام نماز، رویش را سمت راستش کرد و با دیدن چیزی که پیش چشمش بود یکه ای خورد،
اما با صدای ملکوتی او آرامشش به او برگشت. پیرمردی ملکوتی که نور از چهره اش می بارید، با محاسنی بلند و سفید که روی شانه هایش ریخته بود و دشداشه ای سفید که از تمیزی میدرخشید به او سلام کرد و گفت:
✨_قبول باشه فرزندم
و دستش را به سمت روح الله دراز کرد. روح الله دست گرم و مردانهٔ پیرمرد را در دست گرفت، آرامشی عجیب در جانش نشست. پیرمرد لبخند زیبایی زد و گفت:
✨_من نتیجهٔ تمام دعاها و راز و نیازها و ریاضت های تو هستم، به من ابلاغ شده که در خدمت تو باشم و هر خواسته ای که داشته باشی عمل کنم.
روح الله که از شوق انگار زبانش بند آمده بود، آب دهانش را قورت داد و گفت:
_پس تو موکلی از موکلین روحانی و علوی هستی و در قبال خدمتت چه سوره ای باید تلاوت کنم و چه تعهدی بدهم.
لبخند پیرمرد پررنگ تر شد و گفت:
✨_آری من از روحانیتهای علوی هستم و هیچ از تو نمیخواهم...آنکه آفریدگار من و توست، به من امر نموده که بی چشم داشت در خدمتت باشم، انگار خاطرت برای خدا خیلی عزیز است پسرم..
روح الله نمیدانست چه بگوید و از کجا شروع کند، انگار ذهنش هنگ کرده بود و در همین حین زینب با چادر سفید نمازش کنار پدر ایستاد و گفت:
_به به...بابا چه بوی خوبی اینجا میاد، درست مثل همون عطری که توی خواب شنیدم، یه عطر گل محمدی که نمونه اش را توی دنیا ندیدم
و وقتی دید پدرش خیره به نقطه ای در سمت راستش هست و به حرفهای او توجهی نمیکند به شانه اش زد و گفت:
_بابا این بو را تو هم میشنوی؟
صدای اذان بلند شد، روح الله بدون اینکه کلامی حرف بزند، به نماز ایستاد..با مدد خداوند و یاری آن پیرمرد نورانی که از اجنه شیعه بود، روح الله توانست موکلین قرانی زیادی به خدمت بگیرد، حال دیگر آن روی سکه نمایان شده بود.
روح الله روزها به اداره میرفت و شب هنگام که موقع خواب انسان ها و کار اجنه بود، مجال خواب نداشت زیرا موکلین سفلی متوجه قدرت او شده بودند و حمله های شبانه شان را شدت داده بودند.
روح الله اکنون که چشم سومش به عالم ماورایی باز شده بود، هر شب با چشم خود حمله اجنه سفلی و شیطانی را به خانواده اش میدید،اکنون میدانست که این اجنه موکلین جادوگرهای انسان نما هستند و او با بکار گیری اجنه علوی و روحانیت های پاک به مبارزه با آنها برمیخواست.
هر چه روح الله بیشتر تلاش میکرد، حمله اجنه هم بیشتر میشد و هر جنی که از بین میرفت شب بعد یکی دیگر جلوی راهش سبز میشد، روح الله با کمک موکلین قرانی متوجه شده بود که این اجنه از سمت یک زن و مرد به طرف آنها حمله میکنند
و پس از کنکاش زیاد، فهمید که آن زن و مرد کسی جز "زن داداش فاطمه و برادرش" نمیتوانند باشد،برایش جای تعجب بود که به چه دلیل و چه کینه ای این دو نفر به آنها حمله میکنند و نمی دانست که این دو ماموری از جانب شراره هستند، چون شراره رابطه مخفیانه با برادر رضوان داشت و اصلا همین رابطه منجر شد که شراره نقشه بکشد و رضوان را وارد زندگی فاطمه و خانواده اش بکند.
شراره که در دنیای تسخیر اجنه و راز و رمز این دنیا خیلی مهارت پیدا کرده بود و نابغه ای در این سرزمین محسوب میشد و می دانست اگر حمله هایش را توسط موکلین دیگران و دوستانش انجام دهد، قابل شناسایی نخواهد بود،پس ابتدا از رضوان و برادرش کمک گرفت و وقتی متوجه شد موکلین رضوان و برادرش توسط روح الله از بین رفته اند،
پس تصمیم گرفت با تمام قوا، خودش وارد میدان مبارزه شود با موکل قوی و شیطانی اش، ملکه عینه و شیطانک های خدمتگزار او به جنگ با روح الله رفت. چند شب گذشت و روح الله متوجه شد که حمله اجنه بیشتر و بیشتر شده، او از هیچ چیز نمیترسید و تنها نگرانی اش پیرامون زن و فرزندانش بود و میترسید در این جنگ، آسیبی به آنها برسد،
پس باید کاری میکرد که این حمله ها را از سرچشمه نابود میکرد شیطانک ها یکی پس از دیگری حمله میکردند و موکلین قرانی روح الله به اذن قاضی اجنه و امر روح الله با آنها میجنگیدند و موکلین شیطانی را میکشتند و از بین میبردند تا اینکه...
👈 #ادامه_دارد....
🔴رمان واقعی تجسم_شیطان
✍ نویسنده ؛ «طاهره سادات حسینی»
کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فرجهم🌟
https://eitaa.com/samn910