eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. . . با سلام 🌺 ارسال دعوتنامه دیجیتال برای شما و خانواده محترم جشن بزرگ عید غدیر شهر امیرکبیر () 🔶کلیک کنید و لذت ببرید👇👇👇 https://DigiPostal.ir/cdjotyr ✅ منتظر حضور ارزشمندتان همراه با خانواده محترم هستیم. (ع) شهر جدید امیرکبیر
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بلایی که سرِ زنان در آوردین!!! تا کی تجاوز⁉️ تا کی قتل⁉️ 🗯 برشی از سخنرانی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/samn910
سلام دوستان کتاب داستان جذاب تجسم شیطان با عنوان سر گذشت یک ساحره چاپ شده
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده 💫 تجسم_شیطان 🔥قسمت ۱۲۹ و ۱۳۰ روح الله به سجده رفته بود و همراه با گفتن ذکر، دانه های تسبیح را میشمرد، آخرین دانه‌ها بود که با صدای پر از هیجان زینب و دست های او که شانه هایش را تکان میداد از عالم عبادت بیرون آمد. _بابا..بابا...بابا پاشو.‌.. روح الله سر از سجده برداشت و رو به زینب لبخندی زد و گفت: _چیشدی بابا؟! امشب حواسم بهت بود کابوس ندیدی، تازه تو خواب لبخند هم میزدی، معلوم خواب شیرینی میدیدی زینب کنار سجاده نشست دست پدرش را در دست گرفت و‌گفت: _خیلی خواب خوبی بود، اصلا انگار واقعی بود، یه جای خوشگل پر از گلهای محمدی، تازه گلهاش مثل گلهای دنیای ما نبود یک رنگ و یک بویی داشت بابا... یکدفعه یه فرشته نورانی از آسمان اومد یه کلید درخشان و نورانی بهم داد و گفت اینو بده به بابات و بعد سرش را به بازوی پدرش چسپاند و‌ گفت: _بابا خوابش خیلی خوب بود، معنیش چی میشه؟! روح الله که انگار تپش قلبش زیاد شده بود، دستی روی سر زینب کشید و گفت: _خوابش خیلی خوبه، انشاالله فرجی بشه و مشکلات زندگیمون تموم بشه، حالام اگر دوست داری بگیر بخواب عزیزم، فردا با هم حرف میزنیم.. زینب نگاهی به سجاده بابا کرد و گفت: _تا اذان صبح خیلی مونده؟! روح الله سری تکان داد و گفت: _اندازه اینکه یه نماز شب بخونیم همین.. زینب از جا بلند شد و همانطور که به طرف سرویس ها میرفت گفت: _الان خیلی ناجور دلم میخواد نماز شب بخونم. روح الله که با نگاهش زینب را دنبال میکرد گفت: _برو وضو بگیر و بیا منم رکعت آخر نماز شب را میخونم، بعد با هم حسابی حرف میزنیم. روح الله سلام نماز را داد، احساس میکرد بوی خیلی خوشی از سمت راستش می‌آید، به عادت همیشه بعد از سلام نماز، رویش را سمت راستش کرد و با دیدن چیزی که پیش چشمش بود یکه ای خورد، اما با صدای ملکوتی او آرامشش به او برگشت. پیرمردی ملکوتی که نور از چهره اش می بارید، با محاسنی بلند و سفید که روی شانه هایش ریخته بود و دشداشه ای سفید که از تمیزی میدرخشید به او سلام کرد و گفت: ✨_قبول باشه فرزندم و دستش را به سمت روح الله دراز کرد. روح الله دست گرم و مردانهٔ پیرمرد را در دست گرفت، آرامشی عجیب در جانش نشست. پیرمرد لبخند زیبایی زد و گفت: ✨_من نتیجهٔ تمام دعاها و راز و نیازها و ریاضت های تو هستم، به من ابلاغ شده که در خدمت تو باشم و هر خواسته ای که داشته باشی عمل کنم. روح الله که از شوق انگار زبانش بند آمده بود، آب دهانش را قورت داد و گفت: _پس تو موکلی از موکلین روحانی و علوی هستی و در قبال خدمتت چه سوره ای باید تلاوت کنم و چه تعهدی بدهم. لبخند پیرمرد پررنگ تر شد و گفت: ✨_آری من از روحانیت‌های علوی هستم و هیچ از تو نمیخواهم...آنکه آفریدگار من و توست، به من امر نموده که بی چشم داشت در خدمتت باشم، انگار خاطرت برای خدا خیلی عزیز است پسرم.. روح الله نمیدانست چه بگوید و از کجا شروع کند، انگار ذهنش هنگ کرده بود و در همین حین زینب با چادر سفید نمازش کنار پدر ایستاد و گفت: _به به...بابا چه بوی خوبی اینجا میاد، درست مثل همون عطری که توی خواب شنیدم، یه عطر گل محمدی که نمونه اش را توی دنیا ندیدم و وقتی دید پدرش خیره به نقطه ای در سمت راستش هست و به حرفهای او توجهی نمیکند به شانه اش زد و گفت: _بابا این بو را تو هم میشنوی؟ صدای اذان بلند شد، روح الله بدون اینکه کلامی حرف بزند، به نماز ایستاد‌‌..با مدد خداوند و یاری آن پیرمرد نورانی که از اجنه شیعه بود، روح الله توانست موکلین قرانی زیادی به خدمت بگیرد، حال دیگر آن روی سکه نمایان شده بود. روح الله روزها به اداره میرفت و شب هنگام که موقع خواب انسان ها و کار اجنه بود، مجال خواب نداشت زیرا موکلین سفلی متوجه قدرت او شده بودند و حمله های شبانه شان را شدت داده بودند. روح الله اکنون که چشم سومش به عالم ماورایی باز شده بود، هر شب با چشم خود حمله اجنه سفلی و شیطانی را به خانواده اش میدید،اکنون میدانست که این اجنه موکلین جادوگرهای انسان نما هستند و او با بکار گیری اجنه علوی و روحانیت های پاک به مبارزه با آنها برمیخواست. هر چه روح الله بیشتر تلاش میکرد، حمله اجنه هم بیشتر میشد و هر جنی که از بین میرفت شب بعد یکی دیگر جلوی راهش سبز میشد، روح الله با کمک موکلین قرانی متوجه شده بود که این اجنه از سمت یک زن و مرد به طرف آنها حمله میکنند و پس از کنکاش زیاد، فهمید که آن زن و مرد کسی جز "زن داداش فاطمه و برادرش" نمیتوانند باشد،برایش جای تعجب بود که به چه دلیل و چه کینه ای این دو نفر به آنها حمله میکنند و نمی دانست که این دو ماموری از جانب شراره هستند، چون شراره رابطه مخفیانه با برادر رضوان داشت و اصلا همین رابطه منجر شد که شراره نقشه بکشد و رضوان را وارد زندگی فاطمه و خانواده اش بکند.
شراره که در دنیای تسخیر اجنه و راز و رمز این دنیا خیلی مهارت پیدا کرده بود و نابغه ای در این سرزمین محسوب میشد و می دانست اگر حمله هایش را توسط موکلین دیگران و دوستانش انجام دهد، قابل شناسایی نخواهد بود،پس ابتدا از رضوان و برادرش کمک گرفت و وقتی متوجه شد موکلین رضوان و برادرش توسط روح الله از بین رفته اند، پس تصمیم گرفت با تمام قوا، خودش وارد میدان مبارزه شود با موکل قوی و شیطانی اش، ملکه عینه و شیطانک های خدمتگزار او به جنگ با روح الله رفت. چند شب گذشت و روح الله متوجه شد که حمله اجنه بیشتر و بیشتر شده، او از هیچ چیز نمیترسید و تنها نگرانی اش پیرامون زن و فرزندانش بود و میترسید در این جنگ، آسیبی به آنها برسد، پس باید کاری میکرد که این حمله ها را از سرچشمه نابود میکرد شیطانک ها یکی پس از دیگری حمله میکردند و موکلین قرانی روح الله به اذن قاضی اجنه و امر روح الله با آنها میجنگیدند و موکلین شیطانی را میکشتند و از بین میبردند تا اینکه... 👈 .... 🔴رمان واقعی تجسم_شیطان ✍ نویسنده ؛ «طاهره سادات حسینی» کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فرجهم🌟 https://eitaa.com/samn910
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده 💫 🔥قسمت ۱۳۱ و ۱۳۲ شب و روز روح الله شده بود کار و فعالیت، روزها که کار اداری داشت و شبها هم جنگ با موکلین شیطانی و اگر اینجور پیش میرفت، طولی نمیکشید که روح الله از پا درمی‌آمد، پس باید فکری میکرد، فکری اساسی که فرصتی برای خواب و استراحت برایش فراهم شود. شراره هم که با موکل قوی اش پا به میدان گذاشته بود و حمله های وحشیانه ای انجام میداد. درست سر شب بود و سفره غذا پهن شد که دل دردی شدید به جان فاطمه افتاد و کم کم این درد به بقیه اعضاء بدنش سرایت کرد و بعد از آن استفراغ شدید هم عارضش شد، زینب سرش را گرفته بود و از درد می‌نالید، عباس بداخلاق تر از همیشه به حسین می‌پرید و حسین بی بهانه و با بهانه مدام جیغ میکشید... با این وضعیت دست روح الله به غذا نمی رفت، کفگیری برنج کشید که احساس کرد کسی گلویش را گرفته و به شدت فشار میدهد، به طوریکه درد از گلو شروع و به ریه های او میرسید. روح الله بدون زدن حرفی از سر سفره بلند شد، سفره ای که هیچ مشتری نداشت. روح الله وارد اتاق شد و یکی از موکلین قرانی را احضار کرد، موکل به او گفت که هم اکنون زنی دست به کار شده و لشکری اجنه به سمت خانهٔ او فرستاده، روح الله هم امر کرد تا موکلین قرانی به مبارزه با آنها بپردازند و در کمتر از ساعتی به او خبر دادند که تمام حمله کننده ها از پای درآمدند و به یکباره وضعیت خانواده به صورت عادی در آمد، نه خبری از دل درد فاطمه بود و نه زینب از سردرد شکایت داشت و حسین و عباس هم بی صدا مشغول بازی و درس بودند. روح الله برایش سوال پیش آمده بود و از همان پیرمرد نورانی سوال کرد اگر یک زن با جادو به آنها حمله کرده باید یک موکل به انها حمله میکرد چون هرکسی یک موکل می تواند داشته باشد اما با دیدن وضعیت ساعتی قبل، کاملا مشخص بود به جای یک موکل یک لشکر به آنها حمله کرده.. پیرمرد نورانی با لحنی ملکوتی جواب داد: ✨_زنی که موکل گرفته، موکلی قوی گرفته و آن موکل مهتر و بزرگتر لشکر عظیمی از اجنه شیطانی ست که برای حمله، نه خودش بلکه از لشکرش استفاده می کند. روح الله با تعجب سوال کرد: _آن موکل قوی چه کسی ست؟ و پیرمرد جواب داد: ✨_او ملکه عینه یکی از دختران ابلیس است که قدرتی عجیب دارد و به خدمت درآوردنش بسیار راحت است و تعهداتی که در مقابل خدمتش میگیرد، تعهداتی بسیار مخرب و ویرانگر است. از شنیدن این سخنان نفس در سینه روح الله حبس شد و با ترسی که از او بعید بود گفت: _آیا موکلین علوی توان مبارزه با ملکه عینه را دارند؟ و چه کسی این ملکه عینه را برای مبارزه با من به خدمت گرفته؟! پیرمرد باز جواب داد: _موکلین علوی هر دستوری به انها داده شود اجرا میکنند و با کمک خداوند هر کاری امکان پذیر است گرچه در این جنگ تلفات و کشتاری هم از موکلین علوی خواهد بود و سپس مشخصات زنی را که ملکه عینه را به خدمت گرفته بود به روح الله داد.. هر چه که پیرمرد بیشتر توضیح میداد ، روح الله بیشتر و بهتر به این نتیجه میرسید که آن زن کسی جز شراره نمیتوانست باشد و برایش قابل قبول نبود، شراره ای که جلوی او سجاده آب میکشید حاضر باشد با اعمال خلاف حیا و عفت ملکه عینه را به استخدام خود درآورده باشد... روح الله ساعت ها فکر کرد و تنها راه نجات از دست حمله شیطانک ها را کشتن ملک اصلی آنها که همان ملکه عینه بود، می دانست. پس قاضی الجن را احضار کرد، شکایتش را از دست اذیت و آزارهای ملکه عینه ابراز کرد و حکم جهاد با ملکه عینه را از قاضی الجن گرفت. سپس به لشکری بزرگ از اجنه علوی امر کرد تا به جنگ با ملکه عینه بروند.دقایق و ثانیه ها به کندی می گذشت، روح الله روی سجاده نشسته بود و مدام ذکر و قران به لب داشت و گوشش به زنگ بود. بالاخره بعد از گذشت ساعتی، همان پیرمرد نورانی به خدمت روح الله رسید و مژدهٔ نابودی ملکه عینه را به او داد.روح الله همانطور که تسبیح به دست داشت، دستانش را بالا برد و خدا را شکر کرد و سر به سجده نهاد، اما همچنان حضور و عطر پیرمرد را حس میکرد. پس از دقایقی سر از سجده بلند کرد و رو به روحانیت علوی گفت: _من واقعا از شما ممنونم، آیا در این جنگ تلفاتی هم دادیم؟! پیرمرد آه کوتاهی کشید و گفت: ✨_نزدیک به یک میلیون اجنه علوی کشته شدند اما در مقابل ملکه عینه و صدها میلیون اجنه شیطانی که همه خدمتگزار ملکه عینه بودند نابود شدند. بغضی سنگین به گلوی روح الله نشست و برای روحانیت های علوی که در این جنگ کشته شده بودند باران چشمانش شروع به باریدن کرد، هر چه گریه میکرد سبک نمیشد و آنقدر گریست که متوجه نشد کی خوابش برد...
صدای روح بخش اذان در فضا پیچید و روح الله همزمان با صدای اذان از خواب بلند شد، از جا برخواست و خودش را روی سجاده دید، باز به یاد ساعاتی قبل افتاد، چقدر سخت و نفس گیر بود، برای گرفتن وضو به سمت سرویس ها رفت.. نماز صبح را خواند و مشغول تعقیبات نماز بود که متوجه شد گوشی اش زنگ میخورد، سجاده را بهم آورد و به سمت میز عسلی کنار مبل رفت، نگاهی به صفحه گوشی انداخت، باورش نمیشد، یکی از اساتیدی بود که در علوم غریبه او را راهنمایی میکرد. روح الله با تعجب تماس را وصل کرد، اخر این وقت صبح سابقه نداشت..روح الله با صدای گرفته گفت: _سلام استاد، صبح به خیر... استاد که با صدایی سرشار از هیجان گفت: _سلام، ان شاالله حالت خوب باشه، ببخشید این موقع صبح مزاحم شدم، اما خبر مسرت بخشی بود که حیفم اومد بهت نگم روح الله لبخند کمرنگی زد و گفت: _نفرمایید استاد، شما مراحمید، اتفاقی افتاده؟! استاد با لحنی ملکوتی گفت: _بله اتفاق افتاده اونم چه اتفاقی...دیشب به من خبر رسید که در آسمانها بین روحانیت های علوی جشنی بزرگ برپا بود، انگار جنگی بین اجنه در گرفته و یکی از دختران ابلیس که سهم بزرگی در گمراهی انسانها داشته و تقریبا میشه گفت یکی از بزرگترین ابلیسهای جادوگری بوده که‌اغلب جادوگران برای سحر و طلسم به او متوسل میشدند به درک واصل شده، این ابلیس نامش ملکه عینه بوده، الان باید بگم دست خیلی از ساحرانی که موکلشون این ابلیس بوده از سحر و جادو کوتاه شده و .... روح الله دیگه حرفهای استادش را نمی شنید و دوباره گریه اش شروع شد و این اشک ها، هم اشک شوق بود و هم دلتنگی. 👈 .... 🔴رمان واقعی تجسم_شیطان ✍ نویسنده ؛ «طاهره سادات حسینی» کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 https://eitaa.com/samn910
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 چرا باید در عید غدیر حتماٌ اطعام داد؟ 👈 رازش چیه؟ حاج آقا پناهیان الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ https://eitaa.com/samn910