19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تکلیف مردم است دسته های شکوهمند راه بیندازند
مودت برای ما واجبه نه محبت !
مکتبی که هیاهو نداشته باشد حفظ نمیشه
این هیبت دسته عجیب لرزه بر دلهای پاک میندازه
https://eitaa.com/samn910
🖤 داغت فراموش نمیشود سردار 🖤
🔰 برای او همانند برادر فوت شده خودمان عزاداری کنیم. چون خانواده اش هم همراهش رفتند ...🖤
❤️ وقتی آماج تهمتهای خودیها قرار گرفتی، افتخار میکنم به دفاعی که از تو کردم ❤️
🖤 سلام همه ما را به اباعبدالله برسان
https://eitaa.com/samn910
هدایت شده از KHAMENEI.IR
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نود میلیون؛ یک صدا؛ ایران | نماهنگ جدید KHAMENEI.IR
☝تبریک روز گذشته رهبر انقلاب درباره اتّحاد و اتّفاق فوقالعادهی ملّت ایران
💻 Farsi.Khamenei.ir
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به شهیدانمان نمیگوییم خداحافظ
بلکه میگوییم به امید دیدار...
#ایستاده_ایم | #مرگ_بر_اسرائیل
#ایران_قوی | #انتقام_ملی | #وعده_صادق۳
#ثامن_اراک
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاج قاسم برات مهمون اومده...❤️🩹
#ایران_امام_رضا
#ایستاده_ایم | #مرگ_بر_اسرائیل
#ایران_قوی | #انتقام_ملی |
#ثامن_اراک
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥خودروی حامل پیکر شهدای کودک جنایت رژیمصهیونیستی وارد میدان انقلاب شد
#ایستاده_ایم | #مرگ_بر_اسرائیل
#ایران_قوی | #انتقام_ملی | #وعده_صادق۳
#ثامن_اراک
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🔴 آلون میزراهی: [آیتالله]خامنهای به عنوان رهاییبخش بشریت جاودانه خواهد شد
نویسنده و تحلیلگر معروف اسرائیلی ساکن آلمان:
🔹️[آیتالله]خامنهای در حال تبدیل شدن به چهگوارای عصر ما است. او بهعنوان ضدامپریالیستِ بزرگ و رهاییبخش بشریت جاودانه خواهد شد.
🔹️چند سالی بیشتر طول نمیکشد که جوانان غربی را ببینید که تیشرتهایی با تصویر او بر تن دارند. حرف مرا به خاطر بسپارید!
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️شهیدسیدحسن نصرالله:
ما می گوییم، ای سید ما و ای امام ما، بخدا قسم اگر بدانیم که همه ما کشته خواهیم شد، سپس آتش زده می شویم و خاکستر ما را به باد دهند و سپس زنده شویم و هزار بار این عمل تکرار شود، ای فرزند حسین تو را رها نخواهیم کرد.
#جانم_فدای_رهبر
┄┅
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۳۷ و ۳۸
و نگاهی هم به صورت کشیده و چشمان پر از طمع احمد انداخت و گفت:
_میدانم که جوانید و دلتان در پی عشق میلرزد و کاملا پیداست که روابطی غیر از هم کلاس بودن بین شماست، از نظر من و جامعهٔ ما کوچکترین اهمیتی ندارد!
و بعد رو به احمد همبوشی کرد و ادامه داد:
_این روابط اگر چه برای سیمین بی عیب است اما برای شما که قرار است به زودی رهبر یک حرکت جهانی شوید خیلی خوشایند نیست، منظورم این است شما باید عادت کنید که #در_ظاهر مانند علمای متعصب و مذهبی که اعتقاداتی محکم دارند و قائل به حفظ حریم محرم و نامحرم هستند عمل کنید، چون قرار است مقتدای مردمی باشید که اغلب احکام دین میدانند و پس لازمهٔ اثر بخشی قوی، حفظ ظاهر است، شما در ظاهر نقش یک عالم متعهد و با ایمان را بازی کن و #در_خفا هر انچه دوست داری و عشقت کشید عمل کن، پس توصیه می کنم از همین حالا، در همین جا که هستی این کار را تمرین کنی...
احمد همبوشی سری به نشانهٔ تایید تکان داد و مایکل درحالیکه از جا برمیخواست نگاهی به او انداخت و گفت:
_خوب میدانی که ما سخت زیر نظرت داریم و از این لحظه به بعد در این مورد هر خطایی که کنی باید تاوانش را پس دهی...
احمد از جا برخواست با صدایی لرزان چشمی گفت و بدون اینکه به سیمین توجهی کند به دنبال مایکل راه افتاد...
سیمین اوفی کرد و انگار این قبیل حرکات احمد برایش عادی بود زیر لب گفت:
_پسرهٔ دراز دیلاق...عشقش هم باید ارباب هاش تعیین کنند، یعنی هر جا پول بیشتری باشه عشقش هم فوران میکنه.
احمد خودش را به مایکل رسانید و گفت:
_من همان خواهم بود که شما امر کنید، فقط بفرمایید مرحلهٔ بعدی آموزشهای من چی میشه؟
مایکل از زیر عینکش نگاهی به او انداخت و گفت:
_یک هفته استراحت کن تا ببینم واقعا مرد عمل هستی یا نه؟ اینم یک امتحان برای تو هست، به وقتش خبرت میکنم.
یک هفته از حرفی که مایکل گفته بود، میگذشت و احمد همبوشی منتظر رسیدن خبر بود، در این یک هفته او با سیمین هیچ ارتباطی نگرفته بود، چون واقعا از ارباب هایش حساب میبرد و نمیخواست با ارتباط زود گذر با یک زن، کل برنامه ها و آینده اش را به باد فنا دهد.
آفتاب غروب کرده بود که در آپارتمان او را زدند، احمد که مشغول خواندن یکی از کتابهایی بود که می بایست به اسم او چاپ شود، کتاب را روی میز پیش رویش گذاشت با عجله به سمت در حرکت کرد.
در که باز شد خانمی زیبا با موهای قهوه ای و چشم های عسلی درحالیکه با لبخندش رژ قرمز رنگ لبش را به نمایش گذاشته بود را مشاهده کرد.
احمد با دیدن آن خانم یکه ای خورد و خانم همانطور که لبخند میزد دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:
_من مارگیت هستم، مأمور شدم که در کارها شما را کمک کنم..
و بعد خودش را کمی کنار کشید و احمد همبوشی تازه متوجه دو مردی پشت سر او که کارتون هایی را حمل میکردند، شد.
مارگیت اشاره به احمد کرد تا از جلوی در کنار برود و بعد داخل شد و پشت سرش دو مرد وارد آپارتمان شدند کارتون ها را گوشه هال گذاشتند و بیرون رفتند،
با بیرون رفتن آنها مارگیت در ساختمان را بست و همانطور که به چهرهٔ بهت زدهٔ احمد نگاه میکرد گفت:
_نمیخواهی تعارفم کنی تا بنشینم؟!
احمد به سمت کاناپه قهوه ای رنگ اشاره کرد و گفت:
_ب...ب...بله ببخشید من یه ذره گیج شدم
مارگیت قهقه ای زد و گفت:
_یه ذره نه، انگار خیلی بیشتر از یه ذره گیج شدی
و همانطور که مینشست به کارتونها اشاره کرد و گفت:
_بازشون کن تا راهشون بندازیم، یک دستگاه کامپیوتر با مخلفات برایت هدیه داده اند
و چشمکی زد و ادامه داد:
_و البته همراهشان خانمی زیبا که مأمور است رضایت خاطر جنابعالی را فراهم کند.
احمد که از اینهمه توجه به او یکجا ذوق زده شده بود لبخند گل گشادی زد و همانطور که به سمت کارتونها میرفت گفت:
_به به، چی از این بهتر، به نظرم داخل اتاق ببریمشان بهتره..
مارگیت که انگار از قبل دستور داشت و میدانست چه کند، سرش را به نشانه نه تکان داد و گفت:
_روی میز همین گوشهٔ هال خوب است. داخل اتاق باید به دور از مسائل کاری خوش باشیم.
از آن شب به بعد مارگیت هم جای خالی سیمین را برای احمد پر میکرد و هم استادی شد برای او تا به صورت تخصصی کار با کامپیوتر و فضاهای عالم #مجازی را به او یاد بدهد.
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸