🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۳۷ و ۳۸
و نگاهی هم به صورت کشیده و چشمان پر از طمع احمد انداخت و گفت:
_میدانم که جوانید و دلتان در پی عشق میلرزد و کاملا پیداست که روابطی غیر از هم کلاس بودن بین شماست، از نظر من و جامعهٔ ما کوچکترین اهمیتی ندارد!
و بعد رو به احمد همبوشی کرد و ادامه داد:
_این روابط اگر چه برای سیمین بی عیب است اما برای شما که قرار است به زودی رهبر یک حرکت جهانی شوید خیلی خوشایند نیست، منظورم این است شما باید عادت کنید که #در_ظاهر مانند علمای متعصب و مذهبی که اعتقاداتی محکم دارند و قائل به حفظ حریم محرم و نامحرم هستند عمل کنید، چون قرار است مقتدای مردمی باشید که اغلب احکام دین میدانند و پس لازمهٔ اثر بخشی قوی، حفظ ظاهر است، شما در ظاهر نقش یک عالم متعهد و با ایمان را بازی کن و #در_خفا هر انچه دوست داری و عشقت کشید عمل کن، پس توصیه می کنم از همین حالا، در همین جا که هستی این کار را تمرین کنی...
احمد همبوشی سری به نشانهٔ تایید تکان داد و مایکل درحالیکه از جا برمیخواست نگاهی به او انداخت و گفت:
_خوب میدانی که ما سخت زیر نظرت داریم و از این لحظه به بعد در این مورد هر خطایی که کنی باید تاوانش را پس دهی...
احمد از جا برخواست با صدایی لرزان چشمی گفت و بدون اینکه به سیمین توجهی کند به دنبال مایکل راه افتاد...
سیمین اوفی کرد و انگار این قبیل حرکات احمد برایش عادی بود زیر لب گفت:
_پسرهٔ دراز دیلاق...عشقش هم باید ارباب هاش تعیین کنند، یعنی هر جا پول بیشتری باشه عشقش هم فوران میکنه.
احمد خودش را به مایکل رسانید و گفت:
_من همان خواهم بود که شما امر کنید، فقط بفرمایید مرحلهٔ بعدی آموزشهای من چی میشه؟
مایکل از زیر عینکش نگاهی به او انداخت و گفت:
_یک هفته استراحت کن تا ببینم واقعا مرد عمل هستی یا نه؟ اینم یک امتحان برای تو هست، به وقتش خبرت میکنم.
یک هفته از حرفی که مایکل گفته بود، میگذشت و احمد همبوشی منتظر رسیدن خبر بود، در این یک هفته او با سیمین هیچ ارتباطی نگرفته بود، چون واقعا از ارباب هایش حساب میبرد و نمیخواست با ارتباط زود گذر با یک زن، کل برنامه ها و آینده اش را به باد فنا دهد.
آفتاب غروب کرده بود که در آپارتمان او را زدند، احمد که مشغول خواندن یکی از کتابهایی بود که می بایست به اسم او چاپ شود، کتاب را روی میز پیش رویش گذاشت با عجله به سمت در حرکت کرد.
در که باز شد خانمی زیبا با موهای قهوه ای و چشم های عسلی درحالیکه با لبخندش رژ قرمز رنگ لبش را به نمایش گذاشته بود را مشاهده کرد.
احمد با دیدن آن خانم یکه ای خورد و خانم همانطور که لبخند میزد دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:
_من مارگیت هستم، مأمور شدم که در کارها شما را کمک کنم..
و بعد خودش را کمی کنار کشید و احمد همبوشی تازه متوجه دو مردی پشت سر او که کارتون هایی را حمل میکردند، شد.
مارگیت اشاره به احمد کرد تا از جلوی در کنار برود و بعد داخل شد و پشت سرش دو مرد وارد آپارتمان شدند کارتون ها را گوشه هال گذاشتند و بیرون رفتند،
با بیرون رفتن آنها مارگیت در ساختمان را بست و همانطور که به چهرهٔ بهت زدهٔ احمد نگاه میکرد گفت:
_نمیخواهی تعارفم کنی تا بنشینم؟!
احمد به سمت کاناپه قهوه ای رنگ اشاره کرد و گفت:
_ب...ب...بله ببخشید من یه ذره گیج شدم
مارگیت قهقه ای زد و گفت:
_یه ذره نه، انگار خیلی بیشتر از یه ذره گیج شدی
و همانطور که مینشست به کارتونها اشاره کرد و گفت:
_بازشون کن تا راهشون بندازیم، یک دستگاه کامپیوتر با مخلفات برایت هدیه داده اند
و چشمکی زد و ادامه داد:
_و البته همراهشان خانمی زیبا که مأمور است رضایت خاطر جنابعالی را فراهم کند.
احمد که از اینهمه توجه به او یکجا ذوق زده شده بود لبخند گل گشادی زد و همانطور که به سمت کارتونها میرفت گفت:
_به به، چی از این بهتر، به نظرم داخل اتاق ببریمشان بهتره..
مارگیت که انگار از قبل دستور داشت و میدانست چه کند، سرش را به نشانه نه تکان داد و گفت:
_روی میز همین گوشهٔ هال خوب است. داخل اتاق باید به دور از مسائل کاری خوش باشیم.
از آن شب به بعد مارگیت هم جای خالی سیمین را برای احمد پر میکرد و هم استادی شد برای او تا به صورت تخصصی کار با کامپیوتر و فضاهای عالم #مجازی را به او یاد بدهد.
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۳۹ و ۴۰
زمان به سرعت میگذشت و احمد همبوشی همچنان تحت آموزشهای خاص قرار داشت حالا به تمام جوانب رسانه های مجازی که تنوع چندانی هم نداشتند آگاه شده بود و خوب میدانست که دنیا به سمتی میرود که رسانه حرف اول را میزند و در آینده ای نه چندان دور میدان جنگ نه در عالم واقعی بلکه در عالم مجازی ایجاد میشود.
حالا او به تمام کتابهایی که قرار بود با نام او چاپ شود تسلط و اشراف داشت و با مطالعه کتابهای خطی که تحت اختیارش قرار میگرفت، خودش هم نظریه ارائه میداد و گاهی مطالب کتاب را با دلخواه و البته صلاحدید اربابش تغییر میداد.
امروز قراری با مایکل داشت، مثل همیشه یکی از کت و شلوارهایش را که شیری رنگ بود با پیراهن کرم و کروات قهوه ای پوشید و نگاهی در آینهٔ قدی که در دل دیوار قرار داشت انداخت
و وقتی مطمئن شد شیک و مرتب است از آپارتمان خارج شد، به نظرش این جلسه، جلسهٔ مهمی بود و مایکل به او گفته بود که باید با شخص خاصی ملاقات کند.
نیمساعتی به قرار مانده بود و احمد ترجیح میداد که فاصله آپارتمان تا محل قرارش را پیاده برود، در کمتر از بیست دقیقه خود را به محل قرارش رساند،
جایی که حدس میزد همان مکانی باشد که در ابتدای ورودش به اسرائیل او را با چشم بسته به آنجا برده بودند.
احمد وارد ساختمان شد و مستقیم به اتاق مایکل رفت، تقه ای به در زد و با بلند شدن صدای مایکل در را باز کرد و داخل شد.
مایکل پشت میزش نشسته بود و غرق مطالعهٔ برگه های جلویش بود که بی شک پرونده ای سرّی بود.
با ورود احمد، مایکل از جا برخواست و احمد میخواست به سمت مبل چرمی که روبه روی میز مایکل قرار داشت برود که مایکل با اشاره دست به او فهماند که وقت نشستن نیست
و همانطور که کیفش را از روی میز برمی داشت گفت:
_آفرین، سر وقت رسیدی، همراه من بیا، باید به دیدار کسی برویم، بین راه همه چیز را برایت توضیح میدهم.
احمد چشمی گفت و از اتاق بیرون آمدند و همراه مایکل از ساختمان خارج شدند. ماشینی با شیشه های دودی اماده جلوی در انتظار آنها را میکشید.
راننده به محض دیدن مایکل از ماشین پیاده شد و در عقب را برای او باز کرد و احمد هم از در دیگر کنار مایکل نشست.
هنوز در ماشین را نبسته بود که راننده با چشم بندی در دست به سمت او آمد
و اشاره کرد که چشم بند را به چشمهایش بزند، احمد همبوشی هم مثل یک ربات، چشمی گفت و چشم بند را بست.
ماشین حرکت کرد و مایکل گفت:
_از اینکه چشم هایت را بستیم ناراحت نشو این برای امنیت خودت است، چون به جایی میروی که از مکان های مخفی ماست و اگر اطلاعاتی راجع به آن داشته باشی برای خودت بد میشود.
احمد سری تکان داد وگفت:
_درک می کنم، فقط اگر امکان دارد بفرمایید به دیدار چه کسی میرویم.
مایکل به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: _ببین احمد همبوشی یا بهتر است بگویم #احمد_الحسن، چون قرار است با این اسم #مکتب راه بیاندازی، ما برای اینکه موفقیت مأموریت تو را تضمین کنیم، باید تو را به انواع سلاح های مادی و معنوی مجهز کنیم، تو قرار است ادعاهای بزرگی بکنی پس مریدانت از تو انتظار دارند تا کارهایی بزرگی انجام دهی، مثل این است که پیامبری برگزیده میشود و یارانش از او معجزه می خواهند و ما میخواهیم تو را مجهز به این سلاح کنیم.
احمد که هر فکری را میکرد غیر از این، آشکارا یکّه ای خورد و گفت:
_به راستی مرا مجهز به معجزه میکنید یا می خواهید شعبده یادم دهید تا در بین مردم آن را معجزه جلوه دهم؟!
مایکل نفسش را آرام بیرون داد وگفت: _میگویم معجزه! من از شعبده حرف زدم؟! صبر کن تا ساعتی دیگر همه چیز برایت روشن میشود.
ماشین غرق در سکوت بود و به پیش میرفت از حرکت یکنواخت آن میشد فهمید که مقصدشان جایی خارج از شهر تلاویو است..
دقایق برای احمدالحسن به کندی میگذشت، او دوست داشت اطلاعات بیشتری راجع به این دیدار مخفی و عجیب داشته باشد اما ترس از برخورد مایکل مانع میشد که سؤالاتش را بپرسد.
بالاخره بعد از گذشت ساعتی، سرو صدای شهر در گوش او پیچید و ماشین متوقف شد.
راننده در عقب را باز کرد و به احمد کمک کرد تا پیاده شود، با راهنمایی مایکل، در حالیکه بازوی احمد در دستان راننده بود وارد ساختمانی شدند.
آهنگ قدمهایی که در فضا پخش میشد به احمد می فهمانید که در جایی سالن مانند حضور دارد، جایی بزرگ که احتمالا افراد کمی آنجا بودند چون جنب و جوشی که نشان دهد کسی آنجاست به گوش احمد نمیرسید.
بعد از عبور از آن سالن....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆👆این نگاه پیروزمندانه حاج حسین یکتای جنگ رفته و جنگ بلد در قبال جنگ اخیر و پیام رهبری را مقایسه کنید با نظرات چند مدعی جنگ نرفته که ادعای شکست و جام زهر دارند !!!
ادعای ولایتمداری دارند
اما فرسنگها از مبانی رهبری دور هستند
https://eitaa.com/samn910
🔴فایننشال تایمز: حملات اسراییل به تأسیسات هستهای ایران که نماد غرور ملی این کشور هستند،به جای تضعیف رژیم بهطور غیرمنتظرهای ملیگرایی ایرانی را بیدار کرده و وحدت مردمی را تقویت کرده است
🙏پیام تقدیر و تشکر رئیس ستاد کل نیروهای مسلح از حضور حماسی مردم در مراسم تشییع شهدای اقتدار
سرلشکر موسوی:
🔹حماسه حضور مردم غیور و زمان شناس در مراسم تشییع باشکوه شهدای والامقام اعم از مردان و زنان غیرنظامی و کودکان معصوم و بیگناه، دانشمندان هستهای، بسیجیان سلحشور و فرزندان غیور ملت، سرداران و فرماندهان شجاع سرزمین مقدس ایران اسلامی، بار دیگر عزم راسخ ملت را در پایداری، مقاومت، ولایتمداری و میثاق با شهیدان برای تداوم راه آنان در برابر تجاوز دشمنان ایرانِ همیشه سرافراز را ثابت نمود.
🔹اینجانب ضمن تسلیت مجدد به خانوادههای مکرم و معزز شهدا و آرزوی سلامتی برای مجروحان و آسیبدیدگان در تجاوز و جنگ تحمیلی توسط آمریکای خبیث و رژیم جنایتکار صهیونی، از شرکت آحاد مردم، دستگاهها و سازمانهای کشوری و لشکری و نهادهای مردمی در مراسم میلیونی و کم نظیر تشییع و وداع با شهدای عزیز و گرانقدر اقتدار تقدیر و تشکر مینمایم.
#ایستاده_ایم | #مرگ_بر_اسرائیل
#ایران_قوی | #انتقام_ملی | #وعده_صادق۳
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 #پنجره | همه خوبان جمعند...
🖼 لحظاتی از دیدار فرماندهان شهید سلامی، حاجیزاده و کاظمی با رهبر معظم انقلاب
💻 Farsi.Khamenei.ir
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️شب سوم محرم منو بغل کن دوباره...
🔷و به یاد دختران شهدایی که بعد رفتنت، دوباره پدرشان شهـید شد..
https://eitaa.com/samn910
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا امام حسین به حق این ایام، خودت نگه دار فرزند عزیزت رو
https://eitaa.com/samn910
52.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 کلیپنوشت | غرور و انفعال
جبههٔ مقاومت نه از پیروزیها مغرور باید بشود، نه از شکستها مأیوس باید بشود.
۱۴۰۳/۰۹/۲۱
🎙 رهبر انقلاب اسلامی
#مکتب_حاج_قاسم
@t_manzome_f_r
▫️مجموعهٔ تبیین منظومهٔ فکری رهبری
https://eitaa.com/samn910
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر سال «حاجیزاده» با ما سینه میزد.
گریان و صاف و ساده با ما سینه میزد.
🇮🇷 یاد کردن حاج میثم مطیعی از #شهدای_اقتدار در مراسم محرم ۱۴۰۴
🏴 #امام_حسین علیه السلام
🚩 با رمز یا حسین (علیه السلام) پیروز شدیم.
https://eitaa.com/samn910
احسان عبادیجلسه دوم محرم مهدوی 404.mp3
زمان:
حجم:
20.9M
🔰#صوت جلسات #محرم_مهدوی_1404
⬅️ جلسه دوم
👈 الگوگیری از یاران امام حسین (ع) برای یاری امام عصر (عج)
پنجشنبه ، 5 تیر 1404
🎤 احسان عبادی
#محرم_مهدوی
🔰 انقلابی باید قوی شود 🔰
@ma_va_o
احسان عبادیجلسه سوم محرم مهدوی 404.mp3
زمان:
حجم:
28.1M
🔰#صوت جلسات #محرم_مهدوی_1404
⬅️ جلسه سوم / جمعه 6 تیر
👈شاخص های سبک زندگی عاشورایی برای داشتن یک زندگی مهدوی
🎤 احسان عبادی
#محرم_مهدوی
🔰 انقلابی باید قوی شود 🔰
@ma_va_o