eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا امام حسین به حق این ایام، خودت نگه دار فرزند عزیزت رو https://eitaa.com/samn910
52.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 کلیپ‎نوشت | غرور و انفعال جبههٔ مقاومت نه از پیروزی‌ها مغرور باید بشود، نه از شکست‌ها مأیوس باید بشود. ۱۴۰۳/۰۹/۲۱ 🎙 رهبر انقلاب اسلامی @t_manzome_f_r ▫️مجموعهٔ تبیین منظومهٔ فکری رهبری https://eitaa.com/samn910
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر سال «حاجی‌زاده» با ما سینه می‌زد. گریان و صاف و ساده با ما سینه می‌زد. 🇮🇷 یاد کردن حاج میثم مطیعی از در مراسم محرم ۱۴۰۴ 🏴 علیه السلام 🚩 با رمز یا حسین (علیه السلام) پیروز شدیم. https://eitaa.com/samn910
احسان عبادیجلسه دوم محرم مهدوی 404.mp3
زمان: حجم: 20.9M
🔰 جلسات ⬅️ جلسه دوم 👈 الگوگیری از یاران امام حسین (ع) برای یاری امام عصر (عج) پنجشنبه ، 5 تیر 1404 🎤 احسان عبادی 🔰 انقلابی باید قوی شود 🔰 @ma_va_o
احسان عبادیجلسه سوم محرم مهدوی 404.mp3
زمان: حجم: 28.1M
🔰 جلسات ⬅️ جلسه سوم / جمعه 6 تیر 👈شاخص های سبک زندگی عاشورایی برای داشتن یک زندگی مهدوی 🎤 احسان عبادی 🔰 انقلابی باید قوی شود 🔰 @ma_va_o
🏴 زیارتنامه حضرت رقیه سلام الله علیها بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا سَیِّدَتَنـا رُقَیَّةَ،عَلَیْکِ التَّحِیَّةُ وَاَلسَّلامُ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَکاتُهُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یـا بِنْتَ رَسُولِ اللهِ،اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یـا بِنْتَ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ عَلِیِّ بْنِ اَبی طالِبِ،اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَیِّدَةِ نِسـاءِ الْعالَمینَ،اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ خَدیجَةَ الْکُبْرى اُمِّ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ،اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ وَلِىِّ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُخْتَ وَلِىِّ اللهِ،اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ الْحُسَیْنِ الشَّهیدِ،اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الصِّدّیقَةُ الشَّهیدَةِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الرَّضِیَّةُ الْمَرْضِیَّةُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا التَّقیّةُ النَّقیَّةُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الزَّکِیَّةُ الْفاضِلَةُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الْمَظْلُومَةُ الْبَهِیَّةُ، صَلَّى اللهُ عَلَیْکِ وَعَلى رُوحِکِ وَبَدَنِکِ، فَجَعَلَ اللهُ مَنْزِلَکِ وَ مَاْواکِ فِى الْجَنَّةِ مَعَ آبائِکِ وَاَجْدادِکِ، الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ الْمَعْصُومینَ،اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ، وَعَلَى الْمَلائِکَةِ الْحـافّینَ حَوْلَ حَرَمِکِ الشَّریفِ،وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَکاتُهُ،وَصَلَّى اللهُ عَلى سَیِّدِنا مُحَمَّد وَآلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ وَسَلَّمَ تَسْلیماً بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ. | | | https://eitaa.com/samn910 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴رجزخوانی دختر شهید شادمانی علیه رژیم صهیونیستی https://eitaa.com/samn910
🌹مراسم گرامیداشت سرداران شهید، دانشمندان هسته‌ای و شهدای استان مرکزی در حمله رژیم منحوس صهیونیستی 🔅یکشنبه ۸ تیرماه ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۰ 🔅اراک، پیاده‌راه شهید امیرکبیر
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 🌤قسمت ۴۱ و ۴۲ بعد از عبور از آن سالن به جایی رسیدند که صدای باز شدن قفل در آمد و پس از آن از پله هایی مارپیچ پایین رفتند. احمد سعی کرد حساب پله ها را داشته باشد اما اینقدر پیچ‌در پیچ‌بود که نفهمید چند پله پایین آمده اند فقط میدانست تعدادشان زیاد است... به سطح صاف رسیدند، هوای نمور و خنکی در اطراف در جریان بود. احمد فکر میکرد مقصد آنها همین جاست اما با ادامه دادن راه متوجه شد اشتباه کرده، باز هم از سالنی عبور کردند و کمی جلوتر دوباره دری دیگر باز شد این بار وارد فضایی شدند که نفس انسان میگرفت و احمد حس میکرد جایی که میروند تونلی باریک است چون راننده که در کنارش قدم برمیداشت مجبور شد جلو برود، احمد همانطور که پشت پیراهن او را گرفته بود در عقب سر راننده حرکت میکرد و مایکل هم پشت سر او به پیش میرفتند... بعد از طی مسافتی باز صدای باز شدن دری آهنین آمد و البته در طول مسیر گاهی صدای بوق مانند ریزی که مشخص بود مربوط به وسائل الکتریکی هست به گوش او میرسید. از در گذشتند و متوقف شدند. مایکل به راننده دستور داد تا چشم بند را از چشمان احمد باز کند و سپس به او امر کرد که خارج شود. راننده برگشت و احمد دستی به چشم هایش کشید تا به فضای نیمه تاریک روبه رویش عادت کند.. احمد بدون اینکه حرفی بزند، غرق دیدن اطراف شد، داخل اتاقی بودند که دور تا دورش وسائل عجیب و ترسناک آویزان بود و در جای جای اتاق ستاره ای شش پر که روی هر پرش نوشته هایی نامفهوم و ناخوانا بود به چشم می خورد. قلب احمد به شدت میتپید، حس ترسی مبهم بر جانش افتاده بود، این اتاق بر خلاف فضایی که از آن رد شده بودند، گرم و آتشین بود. احمد همانطور که با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک می کرد رو به مایکل گفت: _اینجا کجاست؟! من کمی میترسم، اینجا که کسی نیست... مایکل نیش خندی زد و همانطور که به دور احمد میچرخید، گفت: _چیزی برای ترسیدن وجود ندارد، نگران نباش خیلی زود تو هم به این ترس فائق می آیی و هم آموزش های این اتاق برایت معجزه ها به ارمغان می آورند، کمی صبر کن تا دقایقی دیگر حاخام بزرگ می آیند و من سفارش تو را به او میکنم و تنهایتان می گذارم... و با اشاره به نیمکتی که انگار از سنگ سیاه ساخته شده بود ادامه داد: _فعلا آنجا بنشینیم دقایق به کندی میگذشت و بالاخره بعد از گذشت زمانی نه چندان کوتاه دیوارهٔ اتاق که بیشتر شبیه یک دخمهٔ نیمه تاریک و ترسناک با دیوارهایی از سنگ سیاه، کنار رفت... و گویی این دیوار، دری بود به دنیای تاریک دیگری و از بین ان در مردی با هیبتی ترسناک و لباسهایی سرتا پا مشکی که شنلی مشکی هم روی دوشش بود و کلاه گرد مشکی کوچکی که معمولا یهودیان بر فرق سر میگذارند بر روی سر داشت... مایکل به محض ورود آن شبح ترسناک از جا بلند شد، حاخام جلوتر که امد، احمد تازه صورت گوشتالود او با چشمهای درشت مشکی که هاله ای قرمز رنگ اطراف مردمک آن را گرفته بود، دید. مایکل که انگار مقام این مرد را بالاتر از خود میدانست قدمی پیش گذاشت و همانطور که تعظیم کوتاهی میکرد گفت: _سلام حاخام بزرگ، درود یهو بر تو باد و بعد با اشاره به همبوشی ادامه داد: _این مرد احمدالحسن است، همانطور که قبلا برایتان گفتم قرار است با کمک قوم برگزیده کاری بسیار بزرگ انجام دهد، کاری که تماما به نفع ملت ما و به ضرر دشمنان ماست،دشمنانی که نامشان در تلمود امده و به ما امر شده به هر طریق ممکن آنها را نابود سازیم، حال این مرد در خدمت شماست، به آن طریقهٔ معجزه کردن بیاموزید و اسرار عالم ماورائی را به او بنمایانید و طریقهٔ استفاده از آن را نیز بفرمایید حاخام که چشم به دهان مایکل داشت از زیر چشم به همبوشی نگاهی انداخت و گفت: _آیا او را توجیه کرده اید که هر امری ما کردیم بدون چون و چرا انجام دهد؟! مایکل دستی به شانه احمد همبوشی زد و گفت: _ما روی این مرد خیلی سرمایه گذاری کردیم، پس نمیتواند روی حرف ما حرف بزند، او خوب میداند، اگر مخالف سخن ما کاری کند با مرگی دردناک از بین خواهد رفت و اگر هم قدم با ما پیش برود هر انچه که در رؤیاهایش است برایش دست یافتنی خواهد شد و ما همه جانبه او را حمایت کرده و میکنیم. حاخام سرس تکان داد و گفت: _بسیار خوب، پس ما را تنها بگذارید تا او را برای این مأموریت عظیم آماده نماییم. مایکل چشمی گفت و عقب عقب از در خارج شد و در را پشت سرش بست. حاخام به طرف احمد امد و همانطور که با نگاه تیز و گزنده اش او را آنالیز میکرد به سمت نیمکت سنگی اشاره کرد و گفت: _برو بنشین همبوشی بدون اینکه کلامی بگوید.‌.. نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۴۳ و ۴۴ همبوشی بدون اینکه کلامی بگوید مانند گربه‌ای که ترسیده به طرف نیمکت رفت و نشست.. حاخام اطراف اتاق را نگاهی انداخت و سپس به طرف یکی از ستاره هایی که به دیوار وصل بود رفت، ستاره ای که از همه بزرگتر بود. کلیدی را که در ظاهر اصلا پیدا نبود و بیننده فکر میکرد یکی از نوشته های عجیب و غریب روی ستاره است، فشار داد ستاره به همراه دیوار پشت آن کناری رفت و دریچه ای که چنان عمیق هم نبود باز شد. با باز شدن دریچه بویی نامطبوع در فضا پیچید و همبوشی به نظرش رسید که شاید انجا روزنه‌ای به مستراح داشته باشد، حاخام دست برد و با احتیاط چیزی را بیرون اورد و همبوشی متوجه شد که آن شیء چیزی جز یک کتاب نیست. حاخام کتاب را داخل چاله ای کوچک که به شکل یک تغار بود گذاشت و به احمد اشاره کرد که جلو برود. احمد نزدیک حاخام شد و با نگاه به دریچه گفت: _بوی مشمئز کننده ایست میشود آن دریچه را ببندید؟! حاخام نگاه تندی به همبوشی کرد و گفت: _با چه جرأتی از من این تقاضا را کردی، تو اصلا لیاقت... همبوشی با دستپاچگی به میان حرف حاخام پرید و گفت: _من عذرخواهم، عفو بفرمایید، دیگر تکرار نمیشود، من به خاطر خودتان... حاخام نگذاشت حرف همبوشی تمام بشود و گفت: _ساکت باش، من بعد هر چه گفتم بدون چون چرا انجام بده و اشاره به کتاب کرد و گفت: _میدانی این چیست؟! همبوشی خیره به پایین و جلوی پایش شد، باورش نمی شد...این... احمد همبوشی چشمانش را بارها بست و باز کرد... درست میدید کتاب پیش رو، همان کتابی بود که در بین مردم عراق و مسلمانان جهان مقدس ترین کتاب به حساب می آمد، کتابی که به فرمودهٔ رسول پس از ایشان، امانتی بود در بین امتش... همبوشی آب دهانش را قورت داد و در جوابِ چشمان خیره حاخام سرش را به نشانه تایید تکان داد. حاخام با نوک کفش اشاره ای به قرآن کرد و گفت: _از تو میخواهم پایت را روی این بگذاری عرق سردی بر جان همبوشی نشست، فکر هر چیزی را میکرد جز این، درست است که او قبول کرده بود خود را نائب امامی غریب معرفی کند که در غربتش همین بس که دشمنانش در بین شیعیانش هستند و در بین شیعیان خود نیز غریب است، اما اهانت به قرآن که کتاب خداست مثل این بود که به جنگ با خود خدا بروی.. حاخام که تعلل همبوشی را دید، انگار که ذهن او را میخواند گفت: _تو الان وسط مایی، یعنی از مایی، فکر خدا را از سرت بیرون کن که در جبههٔ روبه روی خدای مسلمانان قرار گرفتی، اگر به جان و زندگی ات علاقه داری کاری که گفتم بکن وگرنه همین جا را گورستانت میکنم، چون چیزهایی دیدی و شنیدی که نمی بایست ببینی و بشنوی ذهن همبوشی درگیر بود و عاقبت دلش را به این جمله خوش کرد: "حفظ جان واجب است، از اینجا که بیرون رفتم توبه میکنم و حتما خدای مهربان توبه پذیر است..." و این حرف در ذهنش اکو شد و همبوشی پای لرزانش را بالا آورد، چشمانش را بست و پای بر قرآن گذاشت، گویی با این کار پا برتمام اعتقاداتی گذاشت که از بچگی با آن بزرگ شده بود.. درست است که احمد همبوشی با قبول پیشنهاد صهیونیست ها اشتباه مهلکی کرده بود اما هنوز امید به بازگشت و هدایتش بود ولی نمیدانست با این کار زشتش، تمام آن امیدها بر باد رفت حاخام لبخند کریهی زد و آرام گفت: _آفرین پسر خوب، چشمانت را باز کن، دیدی کار آنچنان سختی نبود، پایت را بردار.. همبوشی نفس راحتی کشید و همزمان با اینکه پای خود را از روی قرآن برمیداشت چشمانش را باز کرد. حاخام در مسیری دایره وار به دور همبوشی میچرخید و وردهایی نامفهوم زیر لب میخواند. دقایق به کندی میگذشت، ناگهان حاخام مسیرش را عوض کرد و جلوی همان ستاره شش پر بزرگ به سجده افتاد و این بار وردها را با صدای بلندتر میخواند و کم کم صدایش تبدیل به فریاد شد و در این لحظه همبوشی احساس گرمایی عجیب کرد، گرمایی سوزنده و نفس گیر. حاخام از زمین بلند شد و روبه روی احمد قرار گرفت و گفت: _من موفق شدم، از تو خواسته اند تا کتاب پیش رویت را نجس کنی... همبوشی یکّه ای خورد، اما گویی کارهای قبیح و ناپسند روح او را کرده بود، بدون اینکه حرفی بزند اطاعت کرد... کم کم فضای پیش رو را سرخ به رنگ آتش میدید که ناگهان موجودی با هیبتی ترسناک و عظیم که سراسر بدنش با موهای سیاه بلند پوشیده شده بود و چشمانش به قرمزی آتش بود و دو شاخ مثل شاخ بز کوهی روی سرش بود جلویش ظاهر شد، در مقابل همبوشی تعظیم کرد و با صدای کلفت و ترسناکی گفت: _من در خدمتم ارباب.. حاخام جلو آمد، دست روی شانه همبوشی گذاشت و‌گفت: _بفرمایید احمدالحسن، این هم.... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا