2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 #پنجره | همه خوبان جمعند...
🖼 لحظاتی از دیدار فرماندهان شهید سلامی، حاجیزاده و کاظمی با رهبر معظم انقلاب
💻 Farsi.Khamenei.ir
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️شب سوم محرم منو بغل کن دوباره...
🔷و به یاد دختران شهدایی که بعد رفتنت، دوباره پدرشان شهـید شد..
https://eitaa.com/samn910
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا امام حسین به حق این ایام، خودت نگه دار فرزند عزیزت رو
https://eitaa.com/samn910
52.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 کلیپنوشت | غرور و انفعال
جبههٔ مقاومت نه از پیروزیها مغرور باید بشود، نه از شکستها مأیوس باید بشود.
۱۴۰۳/۰۹/۲۱
🎙 رهبر انقلاب اسلامی
#مکتب_حاج_قاسم
@t_manzome_f_r
▫️مجموعهٔ تبیین منظومهٔ فکری رهبری
https://eitaa.com/samn910
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر سال «حاجیزاده» با ما سینه میزد.
گریان و صاف و ساده با ما سینه میزد.
🇮🇷 یاد کردن حاج میثم مطیعی از #شهدای_اقتدار در مراسم محرم ۱۴۰۴
🏴 #امام_حسین علیه السلام
🚩 با رمز یا حسین (علیه السلام) پیروز شدیم.
https://eitaa.com/samn910
احسان عبادیجلسه دوم محرم مهدوی 404.mp3
زمان:
حجم:
20.9M
🔰#صوت جلسات #محرم_مهدوی_1404
⬅️ جلسه دوم
👈 الگوگیری از یاران امام حسین (ع) برای یاری امام عصر (عج)
پنجشنبه ، 5 تیر 1404
🎤 احسان عبادی
#محرم_مهدوی
🔰 انقلابی باید قوی شود 🔰
@ma_va_o
احسان عبادیجلسه سوم محرم مهدوی 404.mp3
زمان:
حجم:
28.1M
🔰#صوت جلسات #محرم_مهدوی_1404
⬅️ جلسه سوم / جمعه 6 تیر
👈شاخص های سبک زندگی عاشورایی برای داشتن یک زندگی مهدوی
🎤 احسان عبادی
#محرم_مهدوی
🔰 انقلابی باید قوی شود 🔰
@ma_va_o
🏴 زیارتنامه حضرت رقیه سلام الله علیها
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا سَیِّدَتَنـا رُقَیَّةَ،عَلَیْکِ التَّحِیَّةُ وَاَلسَّلامُ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَکاتُهُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یـا بِنْتَ رَسُولِ اللهِ،اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یـا بِنْتَ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ عَلِیِّ بْنِ اَبی طالِبِ،اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَیِّدَةِ نِسـاءِ الْعالَمینَ،اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ خَدیجَةَ الْکُبْرى اُمِّ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ،اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ وَلِىِّ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُخْتَ وَلِىِّ اللهِ،اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ الْحُسَیْنِ الشَّهیدِ،اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الصِّدّیقَةُ الشَّهیدَةِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الرَّضِیَّةُ الْمَرْضِیَّةُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا التَّقیّةُ النَّقیَّةُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الزَّکِیَّةُ الْفاضِلَةُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الْمَظْلُومَةُ الْبَهِیَّةُ، صَلَّى اللهُ عَلَیْکِ وَعَلى رُوحِکِ وَبَدَنِکِ، فَجَعَلَ اللهُ مَنْزِلَکِ وَ مَاْواکِ فِى الْجَنَّةِ مَعَ آبائِکِ وَاَجْدادِکِ، الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ الْمَعْصُومینَ،اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ، وَعَلَى الْمَلائِکَةِ الْحـافّینَ حَوْلَ حَرَمِکِ الشَّریفِ،وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَکاتُهُ،وَصَلَّى اللهُ عَلى سَیِّدِنا مُحَمَّد وَآلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ وَسَلَّمَ تَسْلیماً بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ.
#ایستاده_ایم | #مرگ_بر_اسرائیل
#ایران_قوی | #انتقام_ملی | #وعده_صادق۳
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴رجزخوانی دختر شهید شادمانی علیه رژیم صهیونیستی
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
🌤قسمت ۴۱ و ۴۲
بعد از عبور از آن سالن به جایی رسیدند که صدای باز شدن قفل در آمد و پس از آن از پله هایی مارپیچ پایین رفتند.
احمد سعی کرد حساب پله ها را داشته باشد اما اینقدر پیچدر پیچبود که نفهمید چند پله پایین آمده اند فقط میدانست تعدادشان زیاد است...
به سطح صاف رسیدند، هوای نمور و خنکی در اطراف در جریان بود. احمد فکر میکرد مقصد آنها همین جاست اما با ادامه دادن راه متوجه شد اشتباه کرده، باز هم از سالنی عبور کردند و کمی جلوتر دوباره دری دیگر باز شد
این بار وارد فضایی شدند که نفس انسان میگرفت و احمد حس میکرد جایی که میروند تونلی باریک است چون راننده که در کنارش قدم برمیداشت مجبور شد جلو برود، احمد همانطور که پشت پیراهن او را گرفته بود در عقب سر راننده حرکت میکرد و مایکل هم پشت سر او به پیش میرفتند...
بعد از طی مسافتی باز صدای باز شدن دری آهنین آمد و البته در طول مسیر گاهی صدای بوق مانند ریزی که مشخص بود مربوط به وسائل الکتریکی هست به گوش او میرسید.
از در گذشتند و متوقف شدند.
مایکل به راننده دستور داد تا چشم بند را از چشمان احمد باز کند و سپس به او امر کرد که خارج شود.
راننده برگشت و احمد دستی به چشم هایش کشید تا به فضای نیمه تاریک روبه رویش عادت کند..
احمد بدون اینکه حرفی بزند، غرق دیدن اطراف شد، داخل اتاقی بودند که دور تا دورش وسائل عجیب و ترسناک آویزان بود و در جای جای اتاق ستاره ای شش پر که روی هر پرش نوشته هایی نامفهوم و ناخوانا بود به چشم می خورد.
قلب احمد به شدت میتپید، حس ترسی مبهم بر جانش افتاده بود، این اتاق بر خلاف فضایی که از آن رد شده بودند، گرم و آتشین بود.
احمد همانطور که با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک می کرد رو به مایکل گفت:
_اینجا کجاست؟! من کمی میترسم، اینجا که کسی نیست...
مایکل نیش خندی زد و همانطور که به دور احمد میچرخید، گفت:
_چیزی برای ترسیدن وجود ندارد، نگران نباش خیلی زود تو هم به این ترس فائق می آیی و هم آموزش های این اتاق برایت معجزه ها به ارمغان می آورند، کمی صبر کن تا دقایقی دیگر حاخام بزرگ می آیند و من سفارش تو را به او میکنم و تنهایتان می گذارم...
و با اشاره به نیمکتی که انگار از سنگ سیاه ساخته شده بود ادامه داد:
_فعلا آنجا بنشینیم
دقایق به کندی میگذشت و بالاخره بعد از گذشت زمانی نه چندان کوتاه دیوارهٔ اتاق که بیشتر شبیه یک دخمهٔ نیمه تاریک و ترسناک با دیوارهایی از سنگ سیاه، کنار رفت...
و گویی این دیوار، دری بود به دنیای تاریک دیگری و از بین ان در مردی با هیبتی ترسناک و لباسهایی سرتا پا مشکی که شنلی مشکی هم روی دوشش بود و کلاه گرد مشکی کوچکی که معمولا یهودیان بر فرق سر میگذارند بر روی سر داشت...
مایکل به محض ورود آن شبح ترسناک از جا بلند شد، حاخام جلوتر که امد، احمد تازه صورت گوشتالود او با چشمهای درشت مشکی که هاله ای قرمز رنگ اطراف مردمک آن را گرفته بود، دید.
مایکل که انگار مقام این مرد را بالاتر از خود میدانست قدمی پیش گذاشت و همانطور که تعظیم کوتاهی میکرد گفت:
_سلام حاخام بزرگ، درود یهو بر تو باد
و بعد با اشاره به همبوشی ادامه داد:
_این مرد احمدالحسن است، همانطور که قبلا برایتان گفتم قرار است با کمک قوم برگزیده کاری بسیار بزرگ انجام دهد، کاری که تماما به نفع ملت ما و به ضرر دشمنان ماست،دشمنانی که نامشان در تلمود امده و به ما امر شده به هر طریق ممکن آنها را نابود سازیم، حال این مرد در خدمت شماست، به آن طریقهٔ معجزه کردن بیاموزید و اسرار عالم ماورائی را به او بنمایانید و طریقهٔ استفاده از آن را نیز بفرمایید
حاخام که چشم به دهان مایکل داشت از زیر چشم به همبوشی نگاهی انداخت و گفت:
_آیا او را توجیه کرده اید که هر امری ما کردیم بدون چون و چرا انجام دهد؟!
مایکل دستی به شانه احمد همبوشی زد و گفت:
_ما روی این مرد خیلی سرمایه گذاری کردیم، پس نمیتواند روی حرف ما حرف بزند، او خوب میداند، اگر مخالف سخن ما کاری کند با مرگی دردناک از بین خواهد رفت و اگر هم قدم با ما پیش برود هر انچه که در رؤیاهایش است برایش دست یافتنی خواهد شد و ما همه جانبه او را حمایت کرده و میکنیم.
حاخام سرس تکان داد و گفت:
_بسیار خوب، پس ما را تنها بگذارید تا او را برای این مأموریت عظیم آماده نماییم.
مایکل چشمی گفت و عقب عقب از در خارج شد و در را پشت سرش بست. حاخام به طرف احمد امد و همانطور که با نگاه تیز و گزنده اش او را آنالیز میکرد به سمت نیمکت سنگی اشاره کرد و گفت:
_برو بنشین
همبوشی بدون اینکه کلامی بگوید...
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸