eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 🌤قسمت ۴۵ و ۴۶ _بفرمایید احمدالحسن، این هم معجزه، که تحت اختیار توست و با اشاره به موجود پیش رویش ادامه داد: _این یکی از قویترین موکلین ماست تو با سحر این موکل میتوانی مریدانی به دور خود جمع کنی و حتی میتوانی مخالفینت را تنبیه کنی و آزار دهی و در اخر بکشی اگر کسی علم مخالفت با تو را بلند کرد، ابتدا نامش را ورد زبانها بیانداز و سپس به موکلت دستور بده تا به او آسیب برساند، زمانی که آسیب رساند، آن را در بوق و کرنا کن و به تمام مریدانت بگو چون مخالف تو که از طرف امام زمان هستی بوده، چنین بلایی بر سرش نازل شده و این می شود معجزه ای از معجزات تو...البته این موکل کارهای خارق العاده دیگری هم میتواند بکند و حتی قادر است موکلین ضعیف‌تری با دستور تو، تحت اختیار مریدانت قرار دهد.. همبوشی که از دیدن این جسم ترسناک زبانش بند آمده بود با ترس گفت: _ب..بگو...ب...ب..رود، م...من از او میترسم. حاخام قهقه ای شیطانی زد و با اشاره او آن موجود وحشتناک محو شد و رو به احمدالحسن گفت: _چون باعث وهم تو شد، دیگر او را نخواهی دید اما هر زمان اراده کنی در خدمت توست چون همیشه و در همه حال کنار توست.. روزها در پی هم می آمد و می‌گذشت و روزگار، روی دیگرش را به احمد همبوشی نشان داده بود، حالا او احساس پادشاهی را داشت که با اراده اش کارهای مدنظرش انجام میشد و موکل شیطانی او، شده بود جزئی از وجودش که گویا بدون آن نمیتوانست نفس بکشد. برخورد مایکل و تمام افرادی که همبوشی می‌شناخت با او بسیار محترمانه شده بود، گویی او هم جزئی از آنها بود، اما نمیدانست که این یهودیان متکبر، در ظاهر او را احترام می کنند تا افسارش کنند و مانند درازگوش از او کار بکشند، آنهم کارهایی ، کارهایی که دل آخرین نور خدا، ذخیرهٔ پروردگار در روی زمین را به درد می آورد و بر غربت ایشان می افزاید. همبوشی پشت سیستم کامپیوترش بود که ایمیلی برایش رسید: _ساعت شش عصر در موسسه منتظرت هستم. «دوستت مایکل» لبخند گل و گشادی روی لبان همبوشی نشست و زیر لب گفت: _بالاخره مرا دوست خود نامیدند. نگاهی به ساعت مچی طلایی رنگی که تازه به او اهدا شده بود انداخت، تقریبا سه ساعت تا قرار فرصت داشت. باید دوش میگرفت و به سر و وضع خود میرسید، از احوالات برمی‌آمد که این جلسه جزء آخرین جلساتی خواهد بود که تشکیل میشود، پس می‌بایست قبراق و خوشتیپ تر از همیشه به چشم آید. نزدیک ساعت قرار ملاقاتش بود، از آپارتمان بیرون آمد و همانطور که به سمت موسسه که راهی نه چندان زیاد بود، میرفت. اطراف را از نظر گذراند و آه کوتاهی کشید و زیرلب گفت: "چندین سال زندگی در تلاویو، مرا با اینجا مأنوس کرده، کاش این روزگار تمام نمیشد...." و با یادآوری مأموریتش که قرار بود او را به شهرت و پول و مقام برساند لبخندی زد و ادامه داد: "روزگار خوشی در پیش دارم، پس غم رفتن از اینجا را نمیخورم." بالاخره به موسسه رسید و اینبار به جای رفتن به اتاق مایکل به سمت اتاقی رفت که گویا جلسات مقامات ارشد در آنجا برگزار میشد. سربازی جلوتر از او خود را به اتاق رسانید و‌ ورود همبوشی را اطلاع داد. در اتاق باز شد و هوای مطبوعی به صورت همبوشی خورد وارد اتاق شد، دور تا دور میز کنفرانس، افراد مختلفی نشسته بودند، افرادی که برای احمد غریبه بودند و تنها صورت آشنای جمع، همان مایکل بود. همبوشی که از حرکاتش بر می آمد کاملا دستپاچه شده است، به سمت صندلی که به او نشان دادند رفت و روی آن نشست و رو به جمع گفت: _س...سلام همه با تکان دادن سر جواب سلام او را دادند و‌ مایکل همانطور که به همبوشی اشاره میکرد گفت: _اینهم منجی دیگر که ساخته و‌ پرداختهٔ دست ماست، ایشان بسیار زیرک است و آموزشاتش را به درستی فرا گرفته و مطالعات زیادی داشته و به راحتی میتواند در ابتدای راه، جمع زیادی از شیعیان ساده لوح را به خود جذب کند.. همبوشی که از شنیدن این تعاریف قند در دلش آب میشد، بی هدف سرش را تکان میداد و ناخودآگاه با دست راستش دکمه کتش را می پیچاند. احمد همبوشی انگار در عالم دیگری بود و اصلا متوجه نشد مایکل از او سوالی کرده، و با بلند شدن صدای دوباره مایکل به خود آمد: _آیا آمادگی دارید که شروع کنیم؟! همبوشی که از حرفهای قبل مایکل بی اطلاع بود همزمان با تکان داد سر گفت: _ب...ب...بله مردی ریز نقش از آن سوی میز با موهایی سفید و عیکنی که شیشه های گردش جلب توجه میکرد گفت: _در این چند سال ما به تو آموزش های زیادی دادیم و تو الان لبریز از دانسته‌هایی هستی که..... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی https://eitaa.com/samn910 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۴۷ و ۴۸ _...تو الان لبریز از دانسته هایی هستی که ما در اختیارت گذاشتم، کم کم زمان چیدن بار فرا رسیده و ما از تو میخواهیم با دقت به سخنانی که در این جلسه مطرح میشود گوش کنی... آقای احمد الحسن شما قرار است مانند یک پیامبر ابراز وجود کنی، همانطور که میدانی پیامبرانی که از خود کتاب مخصوص داشتند بیشتر مورد توجه مردم اعصار قرار گرفتند، پس ما برایت کتابهایی در نظر گرفتیم تا حقانیتت را با تمسک به آنها اثبات کنی، دوم اینکه دعوت پیامبران گاهی همراه با ارائه معجزه بود و ما آن معجزه هم برایت فراهم کردیم فقط تو باید زیرکانه برخورد کنی و بدانی کی‌ و چگونه از معجزه ات استفاده کنی تا تاثیر بیشتری داشته باشد... تو اینک مسلط بر علوم عالم مجازی هستید و میتوانی از این طریق هم پیروانی برای خود جمع کنی، گرچه این علم در بین کشورهای جهان سوم خیلی زیاد رواج ندارد، اما شک نکن به زودی تمام دنیا از نرم افزارهایی استفاده میکنند که ما میخواهیم و خودمان برایشان تدارک دیده ایم تا زودتر به هدف اصلی‌مان برسیم آن مرد جرعه ای از آب پیش رویش را خورد. از زیر عینک گرد خود، نگاهی به همبوشی کرد و ادامه داد: _تو باید گام به گام و طبق برنامه ای که ما برایت چیده ایم پیش بروی و از سر احساسات و بی اطلاعی هیچ حرکتی نکنی، ما سالهاست که روی مردم دنیا، علی الخصوص کسانی که در خاورمیانه زندگی میکنند، تحقیقات وسیعی داشته‌ایم، تحقیقاتی که به کنکاش در تاریخ و قرون و اعصار پیش از ما، پرداخته و به نتایج قابل توجهی رسیده ایم... و سپس رویش را به مرد کناری اش کرد و گفت: _آقای اریک شما ادامه بحث را بفرمایید، چون در این مورد تجربیاتتان بیشتر است... آن مرد که هیکلی چهار شانه با کله ای که فقط شقیقه هایش مو داشت و ابروهایی که از شدت بوری انسان فکر میکرد، ابرویی ندارد به همبوشی خیره شد و‌ گفت: _با تشکر از همکارم، بله ایشان کاملا درست می فرماید، ما طبق پژوهش هایی که انجام داده ایم به تمام اخلاق و عادات ملتها اشراف کامل داریم، البته در سالهای اخیر تصمیم مهمی گرفته ایم تا این تحقیقات را عملا امتحان و راستی آزمایی کنیم و میخواهیم از ملتهای خاورمیانه نمونه‌های خونی دریافت کنیم تا به ژنتیک اصلی آنها نیز دست پیدا کنیم و با توجه به آزمایشها، میتوانیم با انجام کارهایی که به ذهن کمتر کسی میرسد، ژنتیک آنها را طبق خواست خودمان تغییر دهیم، اما هنوز این طرح در مرحله اولیه است و انقدر پیشرفت نکرده که برای مأموریت شما به این جنبه دل خوش کنیم.. ولی به شما میگویم، مردم کشورهای مسلمان، معمولا هیچ حرفی را بدون دیدن علائم و نشانه های اعجازانگیز قبول نمیکنند که ما برای شما اعجازهایی در نظر گرفتیم، در مرحله دیگر، بعد از پذیرش، مردم به دنبال پیشینهٔ شما خواهند رفت و شما که در ابتدا میخواهید ادعای نیابت امام آخرین انها را نمایید، حتما باید پیشینه ای دینی داشته باشید، پس لازم است به محض مراجعت به کشور خودتان، قبل از ابراز ادعایتان مدتی را در بزرگترین حوزه علمیه شیعیان که همان است به کسب علم مشغول شوید و سعی کنید در کلاس درس علمایی شرکت کنید که در بین مردم خوشنام و مقدس هستند، این یک رمز مهم برای پیروزی توست. در این هنگام مرد دیگری که همردیف با احمد همبوشی نشسته بود و تا آن زمان ساکت بود، لب به سخن گشود و گفت: _و البته اگر در کارنامه شما تحمل یک مدت حبس هم ثبت شود بسیار بهتر خواهد بود چون با توسل به این مورد میشود از شما یک قهرمان هم ساخت.... با این حرف تمام سالن شروع به دست زدند نمودند و احمد همبوشی یا همان احمدالحسن خود را نه در زمین بلکه در آسمان و در حال پرواز در بین ابرها حس میکرد.. ابتدای سال ۱۹۹۹ میلادی بود، احمد همبوشی سابق و احمدالحسن حال، وارد شهر نجف اشرف شد، سالها دوری از عراق گویی برایش درد آور نبود و دلش میخواست اگر اجازه داشت برمیگشت به همان جا که بود، اما حیف که مأمور بود و معذور و رفاه مالی اش در گرو خدمتی بود که انجام میداد. احمدالحسن چمدان بزرگ و سنگین دستش را روی زمین میکشید و چرخ‌های چمدان شیاری نازک روی خاک ایجاد میکرد، نگاهی به اطراف کرد و زیر لب گفت: " انگار اینجا بعد از گذشت چند سال هیچ تغییری نکرده.. اه اه مردم اینجا فکر میکنند زندگی همین است که در این کشور بحران زده جاریست و نمیدانند زندگی واقعی چیست.." احمد کمی جلوتر رفت، بارش سنگین بود و می‌بایست زودتر جایی برای خود پیدا کند، اما فعلا تا جور شدن جا، باید به مسافرخانه ای، هتلی چیزی برود.... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی https://eitaa.com/samn910 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
زمان: حجم: 4.5M
🔰 تبعیت از ولایت فقیه بر مدار ⁉️ چرا می گوئید هرجا گفت باید رفت ⁉️⁉️ ⁉️ آیا این خلاف عقلانیت و تفکر آزاد نیست ⁉️ ⁉️ برای رهایی از فتنه های آتی باید چه کرد ⁉️ ✅✅ تبعیت محض از در امور سیاسی و حکومتی نه تنها تقلید کورکورانه و تعطیل عقل نیست ، بلکه عین عقلانیت است ✅✅ 🎤عبادی 🔰انقلابی باید قوی شود🔰 http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ali faniدعا توسل.mp3
زمان: حجم: 10.6M
دعای توسل به نیت پیروزی ایران عزیزمون 🇮🇷 و نابودی اسرائیل جنایتکار
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ اِنّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ این کارزار ادامه داره... 🇮🇷 ✅ کانال رسمی کتاب جمکران: @ketabejamkaran 🪴اندیشکده مهدویت مسجد مقدس جمکران https://eitaa.com/andishkadeh_mahdaviat
هدایت شده از محسن عباسی ولدی
🙏🏻 افتتاح شد 🎙 معرفی پویش تشکر توسط حاج آقا ، در راستای سنت الهی شکر و تشکر از کسانی که در برقراری آرامش و امنیت کشور عزیزمون نقش دارند. 📲 تشکرهای خودتون رو در قالب متن، عکس، فیلم، صوت و ... به این اسم کاربری ارسال کنید. @admin_abbasivaladi 📣 دیگران رو به دعوت کنید. 🙏🏻 🏷 🏴 علیه السلام 🚩 با رمز یا حسین پیروز شدیم. @abbasivaladi
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👈 نظر سید مقاومت درباره دستورات رهبری ‼️ ⬅️ سید حسن نصرالله : همین که رهبری بگوید " نظر من این است" کار تمام است ، و نیازی به دستور نیست ! ما اگر احتمال بدهیم نظر رهبری فلان موضوع است، همان را انجام می دهیم 👈 آیت الله مصباح در جواب فرمودند، این همان ولایتمداری حقیقی است! ⁉️ آیا ما هم واقعا اینگونه هستیم یا هر وقت نظرمان با رهبری فرق داشت دنبال توجیه نظر خودمان هستیم ⁉️ 🔰انقلابی باید قوی شود🔰 http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
موساد هم فتوای آیت‌الله مکارم شیرازی علیه ترامپ و نتانیاهو رو منتشر کرد چقدر خوب فتوارو منتقل کرده: آیت‌الله مکارم شیرازی، مرجع تقلید ایران، فتوایی صادر کرد و از مسلمانان سراسر جهان خواست ترامپ و نتانیاهو را بکشند و آنها را «دشمنان خدا» اعلام کرد. https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری در فیسبوک💖 قسمت ۴۹ و ۵۰ احمد سر خیابان اصلی ایستاد و منتظر ماشین بود، اما انگار تاکسی ها هم گم و گور شده بودند، پس به ناچار پسری که پشت گاری چوبی ایستاده بود را صدا زد و گفت: _میتوانی مرا به نزدیکترین مسافرخانه برسانی؟! چهرهٔ آفتاب سوخته پسرک با لبخندی از هم باز شد و گفت: _البته که میتوانم به شرطی که کرایه را الان بدهی. احمد دست در جیبش کرد و اسکناسی بیرون اورد، برقی در چشمان پسر درخشید و فورا با گاری جلوی پای او ایستاد، اسکناس را در یک لحظه قاپید و گفت: _بفرمایید سوار شوید. احمد الحسن چمدان را روی گاری گذاشت و خودش هم در کنار آن قرار گرفت، گاری به حرکت در آمد و احمد الحسن که احساس یک تاجر ثروتمند را داشت گفت: _حیف که حال و حوصله نداشتم وگرنه صبر میکردم تا ماشینی در خور پیدا کنم.. پسرک که صدایش از شدت هیجان میلرزید گفت: _گاری که بهتر است، هم هوا میخورید و هم از نزدیک اطراف را میبینید، قول میدهم طوری گاری را حرکت دهم که کوچکترین ناراحتی برای شما پیش نیاید. احمد سری تکان داد و گفت: _باشد قبول، آیا هتلی سراغ داری که تر و تمیز باشد و آب و غذا هم محیا داشته باشد؟! پسر مانند انسانی کارکشته گفت: _بله ...هتل که نه اما مسافرخانه‌ای را میشناسم که خیلی زیباست و غذاهای خوشمزه ای هم دارد. احمدالحسن طوری رفتار میکرد که اطرافیان او را تاجری خارج نشین میدیدند و اصلا فکر نمیکردند او روزگاری در همین شهر بوده و حتی وعدهٔ غذایی اش هم میدزدیده... بالاخره به مسافرخانه موردنظر رسیدند، جلوی در احمدالحسن از گاری پیاده شد، پسرک که خود را مدیون سخاوت او میدانست، چمدان بزرگ و سنگین روی گاری را با هزار زحمت پایین آورد و کنار در مسافرخانه گذاشت در همین هنگام دو زن از مسافرخانه بیرون آمدند، پوشیه هر دو بالا بود، یکی از زنها میانسال و دیگری دختری جوان و بسیار زیبا بود، احمد الحسن غرق زیبایی دخترک شده بود که با صدای پسر به خود آمد: _اینجا مسافرخانه آقا سیدمرتضی است و در همین حین خانم میان سال جلو آمد و گفت: _چطوری عامر؟! باز برای ما مسافر آوردی؟! پسرک لبخندی زد و گفت: _این هم در عوض اون غذاهای خوشمزه ای که همیشه به من میدین! احمد سعی کرد خودش را جوانی سر به زیر که از نگاه به نامحرم گریزان است، نشان دهد. بعد از کلی دید زدن سرش را پایین انداخت و گفت: _سلام، این مسافرخانه از آن شماست؟! زن نگاهی به احمد با کت و شلوار اتو کشیده اش کرد و گفت: _بله، منزل خودتون هست، مسافرخانه توسط همسرم اداره میشه و گاهی روزها من و دخترم زینب هم برای آشپزی و کمک به اینجا می آییم و بعد با لحنی حاکی از تعجب گفت: _من فکر کردم از عرب‌های کشورهای همسایه اید اما لهجه تان میگوید که شما از عراق عرب هستید! احمد همبوشی که تازه متوجه شده بود این دختر زیبا که دل او را ربوده دختر این خانم هست، با حالتی دستپاچه گفت: _نه! من هم هموطن شما هستم از بصره می آیم زن که انگار از دیدن یک همشهری ذوق زده شده بود گفت: _چه خوب! ما هم از اهالی بصره هستیم، از منطقه ابوالخصیب اما دست روزگار ما را به اینجا کشانده، پس صبر کنید سفارشتان را به آقا سید مرتضی که از سادات ابوالخصیب هستند بکنم تا بهترین اتاق اینجا را در اختیار شما قرار دهد. احمد الحسن که انگار در دلش عروسی برپا بود، لبخندی زد و گفت: _شما لطف دارید زن داخلش شد و احمد قبل از داخل شدن دوباره به دخترک نگاهی کرد و با لحنی که شیطنت از آن می‌بارید گفت: _اول شما بفرمایید، خانم ها ارجحترند، دختر که تازه متوجه نگاه هیز احمدالحسن شده بود، پوشیه اش را پایین انداخت و بدون اینکه حرفی بزند یا به او تعارف کند وارد مسافرخانه شد. احمد زیر لب گفت: "از دختران متکبر خوشم می آید، تو از آن من خواهی شد چه خودت بخواهی و چه نخواهی.." و سپس وارد مسافرخانه شد. آقا سید مرتضی طبق سفارش خانمش بهترین اتاقش را در اختیار احمد الحسن گذاشت و احمد همبوشی در کمتر از یک ساعت اینقدر آسمان ریسمان و راست و دروغ بهم بافت که توجه سید مرتضی را به خود جلب کرد و سید مرتضی فکر میکرد با جوانی مؤمن و متعهد که تشنهٔ علم و دانش است روبه رو شده است... چند ماهی بود که احمدالحسن ساکن نجف اشرف شده بود و در این چند ماه کلی پیشرفت کرده بود او با دختر آقا سید مرتضی ازدواج کرده بود، ازدواجی که خیلی زود انجام شد و پدر و مادر دختر که اخلاق زینب را خوب میدانستند، از جواب مثبت و سریع او به این جوانک بصره‌ای، متعجب شده بودند اما خبر نداشتند که شاید سحری در کار بوده است. روزهای اول زندگی.... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸