eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری در فیسبوک💖 قسمت ۴۹ و ۵۰ احمد سر خیابان اصلی ایستاد و منتظر ماشین بود، اما انگار تاکسی ها هم گم و گور شده بودند، پس به ناچار پسری که پشت گاری چوبی ایستاده بود را صدا زد و گفت: _میتوانی مرا به نزدیکترین مسافرخانه برسانی؟! چهرهٔ آفتاب سوخته پسرک با لبخندی از هم باز شد و گفت: _البته که میتوانم به شرطی که کرایه را الان بدهی. احمد دست در جیبش کرد و اسکناسی بیرون اورد، برقی در چشمان پسر درخشید و فورا با گاری جلوی پای او ایستاد، اسکناس را در یک لحظه قاپید و گفت: _بفرمایید سوار شوید. احمد الحسن چمدان را روی گاری گذاشت و خودش هم در کنار آن قرار گرفت، گاری به حرکت در آمد و احمد الحسن که احساس یک تاجر ثروتمند را داشت گفت: _حیف که حال و حوصله نداشتم وگرنه صبر میکردم تا ماشینی در خور پیدا کنم.. پسرک که صدایش از شدت هیجان میلرزید گفت: _گاری که بهتر است، هم هوا میخورید و هم از نزدیک اطراف را میبینید، قول میدهم طوری گاری را حرکت دهم که کوچکترین ناراحتی برای شما پیش نیاید. احمد سری تکان داد و گفت: _باشد قبول، آیا هتلی سراغ داری که تر و تمیز باشد و آب و غذا هم محیا داشته باشد؟! پسر مانند انسانی کارکشته گفت: _بله ...هتل که نه اما مسافرخانه‌ای را میشناسم که خیلی زیباست و غذاهای خوشمزه ای هم دارد. احمدالحسن طوری رفتار میکرد که اطرافیان او را تاجری خارج نشین میدیدند و اصلا فکر نمیکردند او روزگاری در همین شهر بوده و حتی وعدهٔ غذایی اش هم میدزدیده... بالاخره به مسافرخانه موردنظر رسیدند، جلوی در احمدالحسن از گاری پیاده شد، پسرک که خود را مدیون سخاوت او میدانست، چمدان بزرگ و سنگین روی گاری را با هزار زحمت پایین آورد و کنار در مسافرخانه گذاشت در همین هنگام دو زن از مسافرخانه بیرون آمدند، پوشیه هر دو بالا بود، یکی از زنها میانسال و دیگری دختری جوان و بسیار زیبا بود، احمد الحسن غرق زیبایی دخترک شده بود که با صدای پسر به خود آمد: _اینجا مسافرخانه آقا سیدمرتضی است و در همین حین خانم میان سال جلو آمد و گفت: _چطوری عامر؟! باز برای ما مسافر آوردی؟! پسرک لبخندی زد و گفت: _این هم در عوض اون غذاهای خوشمزه ای که همیشه به من میدین! احمد سعی کرد خودش را جوانی سر به زیر که از نگاه به نامحرم گریزان است، نشان دهد. بعد از کلی دید زدن سرش را پایین انداخت و گفت: _سلام، این مسافرخانه از آن شماست؟! زن نگاهی به احمد با کت و شلوار اتو کشیده اش کرد و گفت: _بله، منزل خودتون هست، مسافرخانه توسط همسرم اداره میشه و گاهی روزها من و دخترم زینب هم برای آشپزی و کمک به اینجا می آییم و بعد با لحنی حاکی از تعجب گفت: _من فکر کردم از عرب‌های کشورهای همسایه اید اما لهجه تان میگوید که شما از عراق عرب هستید! احمد همبوشی که تازه متوجه شده بود این دختر زیبا که دل او را ربوده دختر این خانم هست، با حالتی دستپاچه گفت: _نه! من هم هموطن شما هستم از بصره می آیم زن که انگار از دیدن یک همشهری ذوق زده شده بود گفت: _چه خوب! ما هم از اهالی بصره هستیم، از منطقه ابوالخصیب اما دست روزگار ما را به اینجا کشانده، پس صبر کنید سفارشتان را به آقا سید مرتضی که از سادات ابوالخصیب هستند بکنم تا بهترین اتاق اینجا را در اختیار شما قرار دهد. احمد الحسن که انگار در دلش عروسی برپا بود، لبخندی زد و گفت: _شما لطف دارید زن داخلش شد و احمد قبل از داخل شدن دوباره به دخترک نگاهی کرد و با لحنی که شیطنت از آن می‌بارید گفت: _اول شما بفرمایید، خانم ها ارجحترند، دختر که تازه متوجه نگاه هیز احمدالحسن شده بود، پوشیه اش را پایین انداخت و بدون اینکه حرفی بزند یا به او تعارف کند وارد مسافرخانه شد. احمد زیر لب گفت: "از دختران متکبر خوشم می آید، تو از آن من خواهی شد چه خودت بخواهی و چه نخواهی.." و سپس وارد مسافرخانه شد. آقا سید مرتضی طبق سفارش خانمش بهترین اتاقش را در اختیار احمد الحسن گذاشت و احمد همبوشی در کمتر از یک ساعت اینقدر آسمان ریسمان و راست و دروغ بهم بافت که توجه سید مرتضی را به خود جلب کرد و سید مرتضی فکر میکرد با جوانی مؤمن و متعهد که تشنهٔ علم و دانش است روبه رو شده است... چند ماهی بود که احمدالحسن ساکن نجف اشرف شده بود و در این چند ماه کلی پیشرفت کرده بود او با دختر آقا سید مرتضی ازدواج کرده بود، ازدواجی که خیلی زود انجام شد و پدر و مادر دختر که اخلاق زینب را خوب میدانستند، از جواب مثبت و سریع او به این جوانک بصره‌ای، متعجب شده بودند اما خبر نداشتند که شاید سحری در کار بوده است. روزهای اول زندگی.... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری در فیسبوک💖 قسمت ۵۱ و ۵۲ روزهای اول زندگی زینب و احمد، گل و بلبل بود اما کم‌کم که احمد از چهره واقعی خودش پرده‌برداری میکرد، زینب دلزده از این دنیا میشد.. و درد خود را فرو میخورد و به قول معروف با سیلی صورت خودش را سرخ نگه میداشت، تا دیگران نفهمند که او چه میکشد... احمدالحسن وارد حوزه علیمه نجف شده بود و شاگرد علمای مشهور حوزه از جمله شیخ علی اسدی شده بود اما اساتید او، چون نبوغی در احمد اسماعیل همبوشی معروف به احمدالحسن نمیدیدند، توجه آنچنانی به او نداشتند، در یکی از همین روزها احمدالحسن بر سر مسئله ای فقهی با یکی از طلبه‌ها به مباحثه پرداخت و عجیب اینکه برخلاف بقیهٔ طلبه ها، با این طلبه هم نظر بود، البته این طلبه از نظر اساتید حوزه منحرف محسوب میشدند و مباحثی که مطرح میکرد، مباحثی لغو و بیهوده و انحرافی بود و اگر رأفت علما شامل حالش نمیشد میبایست خیلی زود از حوزه اخراج شود... شباهت اعتقادات احمد و حیدر آنقدر زیاد بود که احمد به صرافت افتاد سر از کار حیدر درآورد و بالاخره در روزی که بحث جدی با حیدر داشت، آن نشانه را پیدا کرد، نشانه ای که مایکل در زمان خروجش از اسرائیل به او گوشزد کرده بود: " اگر کسی را با ستاره شش پر دیدی بدان که او از سمت ما برای یاری رساندن به تو است.." و امروز احمد الحسن ستاره ای شش پر و‌ کوچک که از زیر لباس برگردن حیدر المشتت آویزان بود رؤیت کرد و این شد شروع یک دوستی ماندگار یا همکاری از پیش تعیین شده... احمد الحسن برخلاف نظر اساتیدش کار کرد و با حیدرالمشتت دوستی نزدیکی پایه ریزی کرد، این دو شیطانک، پشت در پشت هم افکار موهوم خود را برملا میکردند و با سیاستی از پیش تعیین شده در ذهن طلبه ها می انداختند،گرچه این شبه ها با پاسخ دندان شکن اساتید حوزه روبه رو می شد اما این دو مارمولک از رو نمیرفتند و سرانجام در اواخر همان سال، از سرزمین آرزوهایشان خبر رسید که مرحلهٔ بعدی عملیات باید انجام شود، مرحله ای که اگر درست پیش میرفت، از احمد الحسن در کنار حیدر المشتت، قهرمانی بی بدیل برای مردم ساده لوح میساخت. حیدر المشتت، جلوی حوزه علمیه نجف در حال قدم زدن بود، گاهی می ایستاد و با نگاه جستجو گرش اطراف را به دنبال کسی می پایید و وقتی از جستجو ناامید میشد زیر لب غر و لندی میکرد و باز بی هدف مشغول قدم زدن میشد. نیمساعتی گذشت که بالاخره قامت کشیده احمد الحسن در لباس عربی از دور پدیدار شد. احمد سرش پایین بود و با قدم های بلند سعی داشت خودش را زودتر به حوزه برساند. حیدرالمشتت همانطور که دندان بهم می سایید چند قدم به طرف او رفت. احمد الحسن ایستاد و دستش را جلو آورد و گفت: _سلام، خوبی؟! چرا نرفتی کلاس؟! حیدر المشتت که از بیخیالی احمد همبوشی دقمرگ شده بود با لحنی عصبانی گفت: _چه سلامی؟! مگر قرار نبود با هم بعد از جلسه درس استاد به وعده‌گاه همیشگی برویم، تو آنقدر دیر کردی که مرا هم از کلاس انداختی، کم کم داشتم نگران می شدم که نکند بلایی سرت آمده باشد. احمد نفسش را محکم بیرون داد و گفت: _چه بلایی بالاتر از دختر سید مرتضی، هر دفعه جوری مرا استنطاق میکند که انگار شوهر او نیستم و دشمن خونی قبیله اش هست، حالا هم که درد ویار بر این اخلاقش هم افزوده شده، روزگارم را سیاه تر کرده، آنقدر عصبی شدم که یک دل سیر کتکش زدم، هنوز صدای ناله هایش توی گوشم زنگ میزند... حیدر خنده ریزی کرد و گفت: _تقصیر خودت است، زنی دیگر میگرفتی، زنی که از دین و ایمان و خدا و پیغمبر سر رشته ای نداشته باشد، یکی مثل همون که گفتی...اسمش چی بود؟! احمد الحسن که انگار نمیخواست این بحث ادامه یابد اطرافش را زیرچشمی نگاهی انداخت و‌گفت: _هیس! کمتر حرف بزن برویم داخل حوزه... در همین حین ماشین سیاه رنگی نزدیکشان ایستاد، مردی چهار شانه با کت و شلوار سیاه به طرفشان آمد و از پشت سر صدا زد: _آقای احمد الحسن؟! احمد همبوشی سرش را به عقب برگرداند و گفت: _بفرمایید، امرتان؟! مرد جلو آمد و همانطور که دستبند را به دست او میزد گفت: _شما بازداشتید.. احمد با تعجب گفت: _بازداشت؟! به چه جرمی؟! حیدر خودش را جلو انداخت و گفت: _مطمئنید که اشتباه نمیکنید؟! و بعد صدایش را طوری بلند کرد که هرکس در اطراف بود حرفهایش را میشنید و گفت: _ای داد و بیداد، آهای مردم کمک کنید، میخواهند طلبهٔ حوزه را ببرند، میخواهند بدون دلیل یک روحانی بی گناه را دستگیر کنند و خدا میداند دیگر زنده یا مرده اش را به ما تحویل دهند یا نه؟! مرد با حالت سوالی به او نگاه کرد.... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
انشاالله ادامه داستان بعد از تاسوعا و عاشورا بار گذاری میشه متشکرم از صبوریتون 🙏🌹
هدایت شده از معیار
22.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷💯 📌اندیشکده های خودشون میگن: 🔸نگاه آمریکا به کشورهای منطقه، نگاه توسعه محور نیست، بلکه بعنوان منبعی برای نفت هست. ♦️از کودتا تا جنگ، ترور، زدن هواپیمای مسافربری... در پرونده جنایات آمریکا بر علیه ایران ♨️آمریکا از ما چه می‌خواهد⁉️ 🕛این بخش از را از دست ندهید. 🆔 eitaa.com/meyarpb 🆔 rubika.ir/meyar_pb
هدایت شده از معیار
حقوق بشر آمریکایی.mp3
زمان: حجم: 5.8M
🇮🇷🇵🇸 📻 ۱۶۴ 🚨 حقوق بشر آمریکایی ◾️▫️◾️ 🔸️ تاریخ جنایت آمریکا 🔸️ اقدامات ضد بشریت آمریکا 🔹️ جنایت آمریکا در ایران و جهان 👇به رادیو ثامن بپیوندید...👇 🎙🎧 @samen_radio | 🆔 eitaa.com/meyarpb 🆔 rubika.ir/meyar_pb
🇮🇷🇵🇸 💢 | سه‌گانه؛ مردم، میدان و دیپلماسی ◾️▫️◾️ 🔹یکی از حقایق درخشان و آشکار این مقطع حساس و سرنوشت‌ساز کشور هماهنگی میان مردم، میدان و دیپلماسی است. این سه‌گانه مبارک و سرشار از منفعت بایستی به طور ویژه مورد توجه قرار بگيرد و در رسانه ضریب پیدا کند. این‌جا دقیقاً همان جایی است که دشمنان را مأیوس می‌سازد و موجب می‌شود ایران عزیز به توفیق الهی با نصرت از این رویارویی تاریخی و تعیین‌کننده خارج گردد. به رسانه‌ها و افرادی که نام و نان‌شان در تولید تفرقه و پراکندن نفرت و هیجانات کاذب است، توجّه نباید کرد و حتّی در برابر اقدامات ضد وحدت ملی آنان باید واکنش نشان داد. 🔸در شرایط کنونی تمرکز اصلی باید بر دشمنی باشد که اگر فرصت یابد به چیزی جزء فروپاشی ایران بزرگ و قوی نمی‌اندیشد. از آنجا که برنامه دشمن، به‌هم ریختن نظم روانی جامعه پس از توقف جنگ، آسیب به انسجام اجتماعی و ایجاد وقفه در امور جاری و فرسایشی‌کردن سایه جنگ است، رسانه‌ها و کارشناسان دلسوز و خردمند برای آگاهی بخشی به جامعه و آشنا کردن آحاد ملت با تکنیک‌های دروغ‌پردازی و جعل خبر از سوی دشمنان و حرکات افراد نا آگاه و غافل درون کشور تمهیدات لازم اتخاذ نمایند. در مسیر پیش‌رو، همبستگی ملی و انسجام حداکثری تحت تدابير و رهنمودهای رهبر معظم انقلاب اسلامی یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است. | 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🇮🇷🇵🇸 ❌ کودکان هیولایی؛ هدیه آمریکایی! ◾️▫️◾️ 🔻آمریکا در جریان جنگ ویتنام در مجموع ۸,۳۶۰,۱۱۹ تن بمب بر سر مردم این کشور ریخت و میلیون‌ها نفر را به خاک و خون کشید و تقریبا تمام زیرساخت‌های را نابود کرد. 🔻نقطه عطف بمباران‌های استفاده از گازهای سمی و شیمیایی بین سال‌های ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۵ بود؛ توکسین، دوس توکسین، ساکسی توکسین، مایکو توکسین، تروتوکسین و بیوتوکسین از جمله مواد سمی بود که آمریکایی‌ها از آنها استفاده و از آن با نام یاد می‌کردند. 🔻 نیز دیگر ماده مخرب سمی بود که آمریکایی‌ها برای نابود کردن محصولات کشاورزی ویتنام به کار گرفتند. ♨️ اقداماتی که تا سالیان سال باعث جهش ژنتیکی و در نتیجه تولد هزاران کودکی شد که از آنها به عنوان یاد می‌شود. 📚 کتاب جنایات غرب (ص۷۵۲) 💠 Agent Orange Legacy Scourges Vietnam Decades after the Vietnam War, victims wither away with scant efforts being made to tackle the deadly chemicals. 🌐https://www.dailymail.co.uk/news/article-2579939/Children-suffer-horrific-effects-Americas-use-chemical-weapons-Vietnam-War.html | 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥تصاویری جدید از حرم حضرت زینب کبری سلام الله علیها همزمان با شب‌های 1447 حرمشون شده مثل بقیع بدون زائر😭😭
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 میدونید اصحاب امام حسین علیه السلام چیکار کردند❓ 🎙 استاد پناهیان 🏴 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 https://eitaa.com/samn910
هدایت شده از طاها
زمان: حجم: 1.8M
⁉️ چه شد که امروز بین برخی انقلابیون دعواست ⁉️ 👌برای جواب درست باید ببینید بیانات رهبری از کجا و توسط چه گروهی شروع شد ‼️ 👈 افرادی که خط تحریف بیانات رهبری را دنبال می کنند باید نقد شوند ، وگرنه حجیتی برای حرفهای رهبری نمی ماند! 🎤 احسان عبادی @ma_va_o