🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۷۷ و ۷۸
_....یعنی شخصی دقیقا ادعاهای مثل ما کرده و داره چوب لای چرخمون میزاره، من گفتم به طریقی با طرف به تفاهم برسن اما الان زنگ زدم خدمتتون بگم اگر رقیب ما زیادی سر سختی نشان داد و مانع کار ما شد، شما این رقیب را با همون نیروهای خفیه تان از سر راه ما بردارین و حتی اگر امکانش هست سر دستهشان را بکشید.
مایکل که تعجب از کلامش مشهود بود گفت:
_بکشیمش؟! چرا باید بکشیمش؟!
احمد همبوشی با حالتی حق به جانب گفت:
_خوب باید به نوعی خفه اش کنید چون منافع ما را داره به خطر می اندازه..
مایکل با لحنی عصبانی گفت:
_اونطور که میگی، رقیب شما دقیقا مثل شما عمل میکنه یعنی احتمالا خودش را نائب امام یا از نزدیکان امام دوازدهم شیعیان جا زده و داره مردم را #فریب میده، این درست کاری هست که خواسته ماست، پس با اون رقیب، رفیق بشین بهتره، چون شما دو تا گروه در یک راستا دارین حرکت میکنین ، هر دوتاتون طبق معیارهای ما پیش میرین و این خیلی خوبه، #هدف ما #انحراف مذهب #شیعه و #اعتقادات_شیعیان هست، حالا یکی از آسمون رسیده و داره دقیقا چیزی که مدنظر ماست را انجام میده پس نباید از سر راه برش داشت، بلکه باید حمایتش کرد.
همبوشی که انگار یک لحظه تمام بادش خوابیده بود گفت:
_اینجوری تکلیف ما چی میشه؟! مگر امکان داره یک خِطّه ودو فرمانروا؟!
مایکل با تحکمی در صدایش گفت:
_مکان تبلیغتون را تغییر بدین کاری به کار اون رقیب نداشته باشید، دنیا بزرگه و شیعیان سر از همه جا در اوردن پس شما هم باید تبلیغ جهانی داشته باشید، بجای اینکه تمام تمرکزتون را بزارید روی عراق،به کشورهای دیگه خاورمیانه برید و سعی کنید در بین شیعیان اونجا نفوذ کنید، خصوصا کشور #ایران...
همبوشی حرفهای مایکل را کلمه به کلمه به خاطر سپرد و در آخر چشمی گفت و تلفن را قطع کرد. او حالا میفهمید که شخص احمد همبوشی که صهیونیست ها کلی خرج تعلیمش کردند برای انها مهم نیست...
اهداف انها که همان انحراف در اعتقادات شیعیان است از هر چیزی برای موساد مهمتر است.. پس باید نقشه ای دیگه که دستاوردی منطقهای و یا شاید جهانی داشته باشد، میکشید...
درب مکتب احمدالحسن به شدت باز شد و حیدرمشتت خودش را به داخل ساختمان انداخت و همانطور که لبخند میزد به سمت میزی که احمد همبوشی پشت آن نشسته بود امد و گفت:
_سلام علیکم یا نائب الامام، یابنالمهدی! حال شما چطوره؟!
احمد همبوشی ابروهایش را بالا داد و گفت:
_و علیکم السلام یا یمانی ظهور، ببینم چی شده کبکت خروس میخونه؟! دیروز که کلی شاکی بودی از دست ما، الان چی شده زیر و رو شدی؟!
حیدرمشتت خنده صداداری کرد و گفت:
_دیروز برای این شاکی بودم که منو از العماره کشوندی اینجا و تمام زحمات تبلیغ این مدتم را برباد دادی و ترسیدی که با اون مرتیکه صرخی مقابله کنی، خوب خودتم جای من بودی ناراحت میشدی.
احمد همبوش خیره به حیدرمشتت گفت:
_منم از اینکه مجبور بودم میدان را خالی کنم، خیلی ناراحت بودم اما چه میشه کرد؟! دستور از بالا بود که صرخی را به حال خودش بذاریم و تبلیغ مکتب خودمون را جاهای دیگه انجام بدیم....
حیدر مشتت دستش را محکم روی پایش زد و گفت:
_گندش بزنه اون بالا را...حالا چی میشد یک درسی به صرخی میدادیم که دیگه جلو نوه امام زمان، قد علم نکنه..
و با زدن این حرف قهقه ای سر داد.
احمد همبوشی نگاهش را به کتاب پیش رویش دوخت و گفت:
_حالا مزه نریز، بگو ببینم چه خبری داشتی که اینجور با عجله داخل شدی؟!
و بعد بدون اینکه اجازه بدهد حیدرمشتت جوابی به او بدهد، یک بند از کتاب را نشان او داد و گفت:
_اینجا را بخون ببینم چی ازش میفهمی؟! من هر چه میخونم اصلا نمیدونم منظور این قسمت و این روایت که احتمال زیاد جعلی هست چیست و چرا باید اینجا آورده بشه؟!
حیدر مشتت کتابی را که تازه از موساد به دست احمد همبوشی رسیده بود جلو کشید و بعد کتاب را بست و اشاره به جلد کتاب کرد و گفت:
_اینجا اسم تو را به عنوان نویسنده نوشتن، کتابی را که خود نویسنده اش را گیج کنه باید قاب طلا گرفت و بر سر در تاریخ چسپاند..
و با زدن این حرف قهقه اش بلندتر شد و کتاب را به کناری گذاشت و دستش را روی دست احمد همبوشی گذاشت و گفت:
_پاشو...پاشو بیا ببین برات چکار کردم.
همبوشی عبایش را روی شانه هایش مرتب کرد و به دنبال حیدر مشتت راه افتاد، جلوی در مکتب ماشین حیدر مشتت بود که انگار چیزهایی بهش اضافه شده بود و بلندگویی روی سقفش دیده میشد...
همبوشی در مکتب را قفل کرد و با اشاره حیدر سوار ماشین شد...
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۷۹ و ۸۰
حیدر ماشین را روشن کرد و همانطور که نگاهی از سر افتخار به خودش میکرد، گلویی صاف کرد و میکروفن روی داشبرد را برداشت..
و همزمان با حرکت در خیابانهای شهر، صدای او از بلندگوی بالای ماشین پخش میشد:
_امت مسلمان عراق! مومنانِ چشم انتظار منجی آخرالزمان! بگوش باشید که حجت ابن الحسن، نائب خاص خودش را به همراه یار دیرینش یمانی ظهور، به سوی شما فرستاده، بشتابید به سمت بهترین عمل که همان یاری رساندن به نائب امام است، بشتابید که امام خود را از خود راضی نمایید، بشتابید تا امر امامتان روی زمین نماند، به سوی ما بیایید و عطر نفس های مهدی صاحب الزمان را از کلام نائبش، احمدالحسن استشمام کنید..
حیدرمشتت پشت سر هم عباراتی با این مفهوم را تکرار میکرد و لحظه به لحظه لبخند روی لب احمد همبوشی پررنگ تر میشد و مردم شهر و کوچه و بازار با تعجب و شگفتی به این ماشین چشم دوخته بودند..
و عده ای که خیال میکردند واقعا خبری از جانب امام دوازدهم شده است، با سرعت به دنبال ماشین میدویدند...
صحنه ای را حیدر مشتت و احمد همبوشی به تصویر کشیده بودند که بسان خنجری زهراگین بود...
که بر قلب غریب عالم، مهدی زهرا فرود میآمد..😭
بعد از کلی بلندگو گردانی در بصره و بغداد و نجف و...احمدالحسن و حیدرمشتت در بین عوام مردم ساده لوح به شهرتی دست پیدا کرده بودند...
دقیقا مانند جنس های حراجی که بعضا وانت بارها در کوچه و خیابان در معرض دید عموم قرار میدهند و سعی میکنند جنسشان را با حرّافی قالب مردم کنند... اینها هم اعتقاداتی را که دستپخت موساد بود را به خورد عده ای ساده انگار و بی اطلاع دادند..
و حالا نوبت مرحلهٔ بعدی کار بود، احمدالحسن میخواست جای پایش را نه تنها در عراق بلکه در کشورهای اطراف سفت کند البته این مورد هم طبق نقشه و توصیهٔ اربابان یهودی اش بود،
پس بنا را بر گسترش تبلیغات گذاشتند و اینبار تبلیغاتشان میبایست در آن سوی مرزها به گوش مردم میرسید.
احمد همبوشی با حمایت موساد راهی بعضی از کشورهای عربی حوزه خلیج فارس شد اما قبل از رفتن، جلسه ای سه نفره در محل تاسیس مکتب برقرار شد.
ساعت هشت شب بود که حیدرمشتت وارد مکتب احمدالحسن شد و چون همیشه او را مشغول مطالعهٔ کتاب هایی دید که موساد نشخوار کرده بود و در دهان گشاد احمدهمبوشی جاداده بود، او می خواست بر کتاب هایی که به نام او چاپ شده بود، تسلط کامل داشته باشد که اگر روزی کسی از مریدانش سوالی درباره موضوعی در این حیطه پرسید، بتواند پاسخگو باشد.
حیدرمشتت که دید احمد همبوشی توجهی به او ندارد، تسبیحی را که برای فریب عوام همیشه در دست داشت، شروع به چرخاندن دور انگشتش کرد و گفت:
_به نظرت طرف دیر نکرده؟!
همبوشی خیره به خطوط کتاب، جوابی به او نداد و حیدرمشتت دستانش را پشت سرش قفل کرد و بی هدف در عرض اتاق شروع به قدم زدن کرد.
دقایقی بعد زنگ در را زدند و حیدر با شتاب به سمت در ساختمان رفت، ساختمان مکتب، ساختمانی جنوبی بود که شامل یک هال بزرگ و آشپزخانه ای کوچک و سرویس بهداشتی بود که دورتا دور هال با صندلی های چوبی پوشیده شده بود و میزی هم در وسط قرار داشت.
حیدر در را باز کرد و قامت دراز و هیکل لاغر عیسی المزرعاوی ظاهر شد.
احمد همبوشی از جا برخاست و همانطور که سلام و علیک میکردند به او تعارف نمود تا بنشیند.
حیدر و عیسی هر دو روبه روی همبوشی روی صندلی نشستند، همبوشی بدون تعلل گلویی صاف کرد و گفت:
_آقای عیسی المزرعاوی، شما که قبلا از کم و کیف و هدف کار ما آگاه شده اید، در مورد مسائل مالی هم به توافق رسیده ایم، اینک موعد انجام کار است و برای اولین مأموریت، به شما ابلاغ میکنم که قرارست در سفری که ممکن است چندین ماه به طول انجامد آقای حیدرمشتت یا همان یمانی ظهور را در ایران همراهی کنید، آنطور که به من گفته اند، شما به مناطق ایران آشنا هستید و کمابیش در آنجا دوستانی دارید که با کمک آنها می توانید پیام ما را به مردم ایران و البته علمای آنجا برسانید و به هر نحو ممکن آنها را با ما همراه سازید.
عیسی نگاهی به حیدر کرد و گفت:
_شما طبق قرار حق و حقوق مرا بدهید و من قول میدهم تا آخرین روز اقامت حیدر مشتت در ایران، همراهش باشم، اما لازم است که بگویم، بعید میدانم علمای ایران با ما همراه شوند، آنجا اساتید حاذقی هست که به راحتی فریب ما را نمیخورند...
احمد همبوشی که دوست نداشت اول راه سخنان ناامید کننده بشنود گفت:
_کتابهایی تحت اختیارت قرار میدهم که ماهرترین اساتید را گیج کند، شاید...
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ali faniدعا توسل.mp3
زمان:
حجم:
10.6M
دعای توسل
به نیت پیروزی ایران عزیزمون 🇮🇷
و نابودی اسرائیل جنایتکار
رادیو روشنافرقه شناسی12.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
📌#فرقه_شناسی
قسمت ۱۲ | زنان در فرقهها؛ قربانی، ابزار یا هویت؟
⏳زمان: 2 دقیقه و 55 ثانیه
#فرقه_شناسی
#رادیو_روشنا
✍️تهیه، تنظیم و نگارش:
#سیدفخرالدین_موسوی
دوستان خود را با ما آشنا کنید:
🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریانهای انحرافی:
🆔@roshana_media
هرگز اجازه نده 🍂🌸
افرادِ كوچك ذهن
بهت بگن كه روياهات
خيلى بزرگه! 🍂🌸
بهتره كه هميشه از اين افراد
دور باشى!
چون اين افراد حسادت دارن
و ميخوان مانع باشند🍃🌸
#انگیزشی
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/samn910
🍀 از کسانی که از من متنفرند، ممنونم
آنها مرا قویتر میکنند💪
🌸 از کسانی که مرا دوست دارند،ممنونم
آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.
🍀 از کسانی که مرا ترک میکنند؛ممنونم
آنها به من میاموزند که هیچ چیز
تا ابد ماندنی نیست.
🌸 از کسانی که با من میمانند؛ ممنونم
آنان به من معنای واقعی" دوست"
را نشان میدهند....
#تلنگرانه
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/samn910
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴🎥این فیلم در ابتدای جنگ ۱۲ روزه منتشر شد ولی در آن شلوغی ها درست دیده نشد!
🔹این فیلم رو ببینید تا دلتون آرام بگیره، وعده حتمی خداوند برای یاری مردم ایران است
🪴🪴
https://eitaa.com/samn910
922.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 ما به وعدههای دولت امریکا اطمینان نداریم...
امروز همه جهان از جمله خود آمریکاییها
اذعان دارند که پروژه مقابله با ملت ایران به طور کامل شکست خورده است.
جمهوری اسلامی ایران گفتگویی را مفید میداند که نتیجه آن لغو تحریمهای ظالمانه باشد. ما به وعدههای دولت امریکا اطمینان نداریم.
🎙 شهید ابراهیم رئیسی
#مذاکره
@t_manzome_f_r
▫️مجموعۀ تبیین منظومۀ فکری رهبری