eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 رهبر انقلاب صبح امروز: همه بدانند خدای متعال نصرت را برای ملّت ایران تضمین کرده است 🔹️حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، صبح امروز در دیدار مسئولان قوه قضائیه: همه بدانند که خدای متعال نصرت را برای ملّت ایران در ذیل نظام اسلامی و زیر چتر قرآن و اسلام تضمین کرده و ملّت ایران حتماً پیروز خواهد شد. ۱۴۰۴/۰۴/۲۵ 💻 Farsi.Khamenei.ir
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢 رهبر انقلاب: ملت ایران در جنگ ۱۲ روزه اخیر کار بزرگی انجام داد که از جنس اراده و عزم ملی بود 🔹️حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، صبح امروز در دیدار مسئولان قوه قضائیه: ملت ایران در این جنگ تحمیلیِ اخیر کار بزرگی انجام داد؛ این کار بزرگ از جنس عملیات نبود، از جنس اراده بود، از جنس عزم بود، از جنس اعتماد به نفس بود. اینی که یک ملت، یک کشور، یک نیروی نظامی در یک کشور در خودش این اعتماد به نفس را ملاحظه کند که آماده است با قدرت آمریکا و سگ زنجیری‌اش در منطقه ــ رژیم صهیونی ــ سینه به سینه بشود و روبه‌رو بشود، نفْس این اراده، نفْس این اعتماد به نفس، این یک ارزش بسیار بسیار مهمی است. ✏️ملت به اینجا رسیده که مستقیم می‌ایستد سینه به سینه‌ی این قدرت، از او نمی‌ترسد بلکه او را می‌ترساند و آنچه که از دستش هم بر می‌آید از لحاظ عملیاتی انجام میدهد که این مطلب دوم است مسئله‌ی عملیات، مسئله‌ی اول همان روحیه است، همان ایستادگی است. ۱۴۰۴/۰۴/۲۵ 💻 Farsi.Khamenei.ir
👌 خدا آزاد کرد 👌 خدا باطل کرد... ✅ هر کس با خدا باشد ، خدا با اوست https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۸۵ و ۸۶ و با زدن این حرف دستش را برای تاکسی تکان داد و خیلی زود ماشینی جلویش ترمز کرد. حیدرمشتت به همراه عیسی مزرعه جلوی درب کوچک آبی رنگی خ ایستادند، زنگ ساده در را به صدا در آوردند و پس از لحظاتی صدای کلش کلش دمپایی که بر روی زمین کشیده میشد نشان از آمدن صاحب خانه داشت. در باز شد عیسی مزرعه دستانش را از هم گشود و گفت: _سلام آقای حسن رازی الکعبی خوشحالم که دوباره شما را میبینم آقای کعبی لبخندی زد و گفت: _علیکم السلام برادر! خوش آمدید و بدون حرف اضافه ی دیگری آن ها را به داخل خانه راهنمایی کرد. هر سه مرد روبه روی هم داخل اتاقی که بیشتر به پستوی خانه شبیه بود به دور از اغیار نشسته بودند و پیرامون موضوعی که برایشان حیاتی بود صحبت میکردند. حسن راضی الکعبی طرح تبلیغی موثری ارائه کرد و حیدر مشتت آن را تایید و عیسی مزرعه هم قول کمک و همکاری داد و قرار بر این شد که حسن راضی، لیستی از علمای برجسته قم برای حیدر مشتت تهیه کند که حیدر به تمام آنها نامه بنویسد و در آن نامه، آنها را به یاری ، نائب امام و یمانی ظهور و در آخر سید صالح دعوت میکرد و با آب و تاب فراوان رؤیاهایی را که طبق آن احمد همبوشی خود را وصی امام دوازدهم معرفی میکرد روایت کردند و کتاب وصیت مقدس را برای اثبات ادعایشان به آنها ارائه می‌نمودند. عیسی مزرعه پیشنهاد داد که حیدر مشتت به حضور آیت الله روحانی و علامه کورانی برسد و مستقیم آنها را به سمت مکتب خود دعوت کنند و اگر موفق میشدند یکی از این دو عالم را به سمت خود جلب کنند، کار تمام بود و گویی یک ایران را با خود همراه میکردند و این نظر هم مورد پسند هر سه نفر قرار گرفت و با این طرح‌ها کار تبلیغی آنها در قم شروع شد... حیدرمشتت وارد مخابرات شد، دختری جوان پشت میز بلندی نشسته بود و چندین کابین تلفن روبه رویش به چشم می خورد و چند نفر هم روی نیمکت منتظر بودند تا تماس بگیرند. حیدر، شماره مکتب احمدالحسن را به دختر داد و‌ با فارسی شکسته‌ای از او خواست تا شماره را برایش بگیرد بعد از گذشت دقایقی دختر اشاره ای به کابین سه کرد و حیدر خودش را به ان رساند. گوشی را برداشت و بعد از لحظاتی صدای احمد همبوشی در تلفن پیچید: _سلام علیکم بفرمایید! حیدر گلویی صاف کرد و گفت: _سلام احمد، حیدر هستم، اومدم روند کار را برایت توضیح بدهم و ازت نظر بخوام. احمد قبل از گفتن هر چیزی گفت: _ببین مگر نگفتم از طریق فضای مجازی و ارتباط کامپیوتری برایم پیام بگذار، معمولا قابل ردیابی نیستند. حیدر نفسش را محکم بیرون داد و گفت: _یه چیزی میگی ها، از کجا کامپیوتر گیر بیارم؟! وقتی از اون همه پولی که تحت اختیار داری، یک ذره‌اش نصیب من میشه که اونم کفایت همچی اموری نمیده، اینجا هم تلفن عمومی محسوب میشه و امن و امان است. احمد همبوشی به میان حرف حیدر دوید و‌گفت: _خوب بگو چکارها کردی؟! حیدر نفس کوتاهی کشید و‌ گفت: _کارم شده نامه نگاری! تا الان به بیست چهار نفر از علمای سرشناس قم نامه نوشتم و مأموریتمان را عنوان کردم و از آنها خواستم که در این راه با من به عنوان نماینده شما بیعت کنند و به یاری آن امام غریب بشتابند، هیچکدام از این افراد روی خوش به من نشان ندادند، به نظرم ما باید روی مردم عادی کار کنیم و امیدمان به آنها باشد، دیروز هم با آیت الله روحانی ملاقاتی داشتم و ایشان در چند جمله کوتاه، چنان به من حمله کردند که سر جای خودم نشستم و مضحکهٔ طلبه های کلاس درسش شدم... با برخوردی که با ما شد، صلاح نبود من و عیسی و آقای الکعبی با هم باشیم، فعلا از هم جدا شدیم و دورادور هوای هم را داریم، فردا هم قرار ملاقاتی با آقای کورانی که از علمای به نام قم هست، دارم، با این تفاسیر نمیدانم به این قرار ملاقات بروم یانه؟! احمد همبوشی که از شنیدن خبرهای قم ناراحت شده بود، آه کوتاهی کشید و گفت: _قرار ملاقات با این آقای کورانی را لغو نکن، شنیدم که طلبه های زیادی سر کلاس درسش می‌نشینند... حیدر مشتت به میان حرف احمد همبوشی دوید و‌گفت: _من را به دهان شیر نفرست! این آقایان مسلط به علوم اسلام و مذهب شیعه هستند و هر کتابی را که فکرش را بکنید خوانده اند و همانطور که می دانید من هم دست پرورده تو هستم، شاگرد تو بودم، تو هم که علمت را از جای دیگر به عاریت گرفتی، پس من را با این علما رودر رو نکن، پیشنهاد می کنم خودت به ملاقات یکی از این علما بیایی تا ببینی چگونه در کمتر از پنج دقیقه تمام مبانی مکتب احمد الحسن را درهم می‌پیچند... احمد همبوشی با لحنی عصبانی گفت:.... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری در فیسبوک💖 قسمت ۸۷ و ۸۸ احمد همبوشی با لحنی عصبانی گفت: _فراموش نکن! ایران برعهده توست و من باید به کشورهای عربی منطقه سفر کنم و از طرفی باید در فضاهای مجازی مانند فعالیت کنم.. باورت نمیشود، اقبالی که در اینگونه تبلیغات است در تبلیغات حضوری نیست، من میتوانم از طریق این فضاها حرفم را به کل دنیا برسانم، پس وقتم پر است، شما هم فردا به ملاقات کورانی برو و بعد از آن فی الفور خودت را به عراق برسان تا تو را با این فناوری خارق العاده آشنا کنم و معجزهٔ رسانه های مجازی را به تو نشان دهم.. حیدر مشتت چشمی گفت و تماس را قطع کرد... او درحالیکه دندان‌هایش را بهم می سایید و کتابها را از زیر یک دستش به دست دیگرش میداد گفت: _من به اون احمق گفتم که محاله شیوخ ایرانی برای ادعای ما تره هم خورد کنند، اونا التفاتی که نمیکنن هیچ، با استدلالاتشون که البته به هم هست، من و احمد همبوشی و کل دم و دستگاه ظهور و یمانی را به سُخره گرفتند، خوبه پرده از ادعاهای دیگه احمد بصری برنداشتم وگرنه همینجا با حرفاشون زنده به گورم میکردند... آخه من نمیدونم این احمدبصری که بهتره بهش بگم احمق بصری، با چه جرأتی قبول کرد همچی ادعایی کنه و منِ نادان، چشم بسته حرافی ها و وعده های احمد همبوشی را پذیرفتم و دارم کمکش میکنم، اصل زحمت را من میکشم و سودش به جیب اون مفت خور میره، باید برگردم عراق و حقم را از حلقومش بکشم بیرون، اصلا..اصلا تا اول کار تمام و کمال یه پول تپل بهم نده، دیگه هیچ کاری براش نمیکنم، منو با یه عنوان یمانی ظهور، خر کرده و منم براش هی بار میکشم و بیگاری ازم میکشه... حیدرمشتت مانند انسانی مجنون با خودش حرف میزد و اصلا متوجه نشد که چه جوری راه رسیدن به محل اقامتش را که سوئیت کوچکی نزدیک حرم مطهر بود، طی کرده است. حیدرمشتت میخواست وارد مسافرخانه شود که مردی او را صدا زد: _آقای حیدر مشتت؟! حیدر رو به سمت آن مرد که کت و شلوار اتو کشیده ای پوشیده بود کرد و گفت: _بفرمایید، امرتون؟! مرد کمی جلو آمد و گفت: _من به بوی امام زمان اینجا کشیده شده ام، سالهاست که دنیا منتظر ظهور ایشان است، به من گفته اند که یمانی ظهور مولایم در اینجا اقامت دارد، به من گفته اند که تو خبر از نائب خاص و فرزند امام غایب آورده ای، به من گفتند که امام غریبمان توسط فرزندش ما را به یاری طلبیده... حیدر مشتت خیره به مرد پیش رویش که میانسال به نظر میرسد، شده بود و انگار داشت مسائل را تحلیل میکرد که اعتماد کند یا نه؟ که آن مرد قدمی جلوتر نهاد و گفت: _سالها زحمت کشیده ام و اندوخته ای برای آینده فرزندانم کنار گذاشته ام، درست است از نظر مردم این اندوخته مبلغ هنگفتی ست، اما برای تقدیم به محضر امام زمانم، پر کاهی بیش نیست، تمام جان و مالم فدای یک نگاهش.. بوی که به مشام حیدرمشتت رسید، تمام افکار و سوءظن‌ها را کنار گذاشت و به یاد آورد که چقدر از مردم ساده انگار شادگان اموالشان را برای کمک به ظهور امام غایب به آنها تقدیم کردند، اما به نظر میرسید این شکار پیش رو چرب و چاق تر باشد، پس حیدر لبخندی زد و گفت: _هر چه شنیدی درست است برادر! اینجا نشانی از امام زمان دارد، خدا خیرتان دهد، امام زمان غریب تر از هر زمانی ملت را به یاری میطلبد و متاسفانه اکثر مدعیان کمک به امام، دل در گرو پول و زر داده اند و فقط ادعای یاری میکنند و بس و مانند شما کمتر کسی هست که اینچنین سخاوتمندانه از اموالش در راه امامش بگذرد.. حیدر مشتت دستانش را از هم باز کرد و آن مرد را به طرف خود فراخواند. مرد همانطور که جلو می آمد لبخندی زد و گفت: _فارسی هم که شکسته بسته حرف میزنی اما حرف‌های قشنگی زدی و جلو آمد و ناگهان حیدر متوجه دستبندی شد که آن مرد بردستانش زد میخواست اعتراض کند که آن مرد گفت: _ببخشید جناب حیدرمشتت، ای یمانی ظهور، باید در زندان از شما پذیرایی کنیم، شما که با امام غایب حشر و نشر دارید، بفرمایید ایشان قدم رنجه بفرمایند و برای آزادیتان جلو بیایند که سخن امام زمان بر چشمان این سرباز جای دارد.. و با زدن این حرف دستبند را قفل کرد و حیدر را به انتهای کوچه راهنمایی کرد و در آنجا ماشین پلیس منتظر آنان بود... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴اسراییل ساختمان ستاد کل نیروهای مسلح سوریه رو در دمشق نابود کرد... این مهم نیست... مهم اینه که جولانی با ترامپ و اردوغان عکس یادگاری داره... 👈 اردوغان و هاکان فیدان وزیر خارجه‌‌اش فکر می‌کردند طراح اصلی خاورمیانه جدید هستند و در اولین گام لقمه سوریه رو راحت خواهند خورد. الان کجای معادله هستند؟!!
🔴 ترکیه به الجولانی اعلام کرد قصر ریاست جمهوری رو ترک کنه و پنهان شود... اینا که می‌خواستند امپراتوری عثمانی رو احیا کنند یکی بهشون بگه این‌جوری احیا نمی‌کننا😄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@zekrroozane ذڪرروزانہ۔(3).mp3
زمان: حجم: 7.6M
🕌 زیارت عاشورا 🎙 با نوای اباذر حلواجی 🚩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا