هنوز باورنداشتم صمد همان آقای داماد است و این برنامه هم طبق رسم و رسومی که داشتیم برای من که عروس بودم گرفته شده است. به همین خاطر، از جایم تکان نخوردم و گفتم: «شما بروید بگیرید.»
یکی از دوستانم دستم را گرفت و به زور هلم داد روی کرسی و گفت: «زود باش.» چاره ای نبود، رفتم روی کرسی بقچه را بگیرم. صمد انگار شوخی اش گرفته بود. طناب را بالا کشید. مجبور شدم روی پنجه پاهایم بایستم؛ اما صمد باز هم طناب را بالاتر کشید. صدای خنده هایش را از توی دریچه می شنیدم. با خودم گفتم: «الان نشانت می دهم.» خم شدم و طوری که صمد فکر کند می خواهم از کرسی پایین بیایم، یک پایم را روی زمین گذاشتم. صمد که فکر کرده بود من از این کارش بدم آمده و نمی خواهم بقچه را بگیرم.
قسمت :4⃣2⃣
طناب را شل کرد؛ آن قدر که تا بالای سرم رسید. به یک چشم بر هم زدن، برگشتم و بقچه را توی هوا گرفتم. صمد، که بازی را باخته بود، طناب را شل تر کرد. مهمان ها برایم دست زدند. جلو آمدند و با شادی طناب را از بقچه جدا کردند و آن را بردند وسط اتاق و بازش کردند.
صمد باز هم سنگ تمام گذاشته بود؛ بلوز و شلوار و دامن و روسری هایی که آخرین مدل روز بود و پارچه های گران قیمت و شیکی که همه را به تعجب انداخت.
مادرم هم برای صمد چیزهایی خریده بود. آن ها را آورد و توی همان بقچه گذاشت. کفش و لباس زیر و جوراب، با یک پیراهن و پارچه شلواری و صابون و نبات. بقچه را گره زد و طناب را که از سقف آویزان بود به بقچه وصل کرد و گفت: «قدم جان! بگو آقا صمد طناب را بکشد.»
رفتم روی کرسی؛ اما مانده بودم چطور صدایش کنم. این اولین باری بود که می خواستم اسمش را صدا کنم. اول طناب را چند بار کشیدم، اما انگار کسی حواسش به طناب نبود. روی پشت بام می خواندند و می رقصیدند.
مادرم پشت سر هم می گفت: «قدم! زود باش. صدایش کن.» به ناچار صدازدم: «آقا... آقا... آقا...»
خودم لرزش صدایم را می شنیدم. از خجالت تمام بدنم یخ کرده بود. جوابی نشنیدم. ناچار دوباره طناب را کشیدم و فریاد زدم: «آقا... آقا... آقا صمد!»
قسمت :5⃣2⃣
قلبم تالاپ تلوپ می کرد و نفسم بند آمده بود.
صمد که صدایم را شنیده بود، از وسط دریچه خم شد توی اتاق. صورتش را دیدم. با تعجب داشت نگاهم می کرد. تصویر آن نگاه و آن چهره مهربان تپش قلبم را بیشتر کرد. اشاره کردم به بقچه. خندید و با شادی بقچه را بالا کشید.
دوستان صمد روی پشت بام دست می زدند و پا می کوبیدند. بعد هم پایین آمدند و رفتند توی آن یکی اتاق که مردها نشسته بودند.
بعد از شام، خانواده ها درباره مراسم عقد و عروسی صحبت کردند.
فردای آن روز مادر صمد به خانه ما آمد و ما را برای ناهار دعوت کرد. مادرم مرا صدا کرد و گفت: «قدم جان! برو و به خواهرها و زن داداش هایت بگو فردا گلین خانم همه شان را دعوت کرده.»
چادرم را سرکردم و به طرف خانه خواهرم راه افتادم. سر کوچه صمد را دیدم. یک سبد روی دوشش بود. تا من را دید، انگار دنیا را به او داده باشند، خندید و ایستاد و سبد را زمین گذاشت و گفت: «سلام.» برای اولین بار جواب سلامش را دادم؛ اما انگار گناه بزرگی انجام داده بودم، تمام تنم می لرزید. مثل همیشه پا گذاشتم به فرار.
خواهرم توی حیاط بود. پیغام را به او دادم و گفتم: «به خواهرها و زن داداش ها هم بگو.»
قسمت :6⃣2⃣
بعد دو تا پا داشتم و دو تا هم قرض کردم و دویدم. می دانستم صمد الان توی کوچه ها دنبالم می گردد. می خواستم تا پیدایم نکرده، یک جوری گم و گور شوم. بین راه دایی ام را دیدم. اشاره کردم نگه دارد. بنده خدا ایستاد و گفت: «چی شده قدم؟! چرا رنگت پریده؟!»
گفتم: «چیزی نیست. عجله دارم، می خواهم بروم خانه.» دایی خم شد و در ماشین را باز کرد و گفت: «پس بیا برسانمت.» از خدا خواسته ام شد و سوار شدم. از پیچ کوچه که گذشتیم، از توی آینه بغل ماشین، صمد را دیدم که سر کوچه ایستاده و با تعجب به ما نگاه می کرد.
مهمان بازی های بین دو خانواده شروع شده بود. چند ماه بعد، پدرم گوسفندی خرید. نذری داشت که می خواست ادا کند. مادرم خانواده صمد را هم دعوت کرد. صبح زود سوار مینی بوسی شدیم، که پدرم کرایه کرده بود، گوسفند را توی صندوق عقب مینی بوس گذاشتیم تا برویم امامزاده ای که کمی دورتر، بالای کوه بود. ماشین به کندی از سینه کش کوه بالا می رفت.
راننده گفت: «ماشین نمی کشد. بهتر است چند نفر پیاده شوند.» من و خواهرها و زن برادر هایم پیاده شدیم. صمد هم پشت سر ما دوید. خیلی دوست داشت در این فرصت با من حرف بزند، اما من یا جلو می افتادم و یا می رفتم وسط خواهرهایم می ایستادم و با زن برادرهایم صحبت می کردم.
بعددوتاپا داشتم و دوتا هم قرض کردم و دویدم میدانستم صمد الان توی کوچه ها دنبالم م گردد .خواستم تا پیدایم نکرده، یک جوری گم و گور شوم. بین راه دایی ام را دیدم. اشاره کردم نگه دارد. بنده خدا ایستاد و گفت: «چی شده قدم؟! چرا رنگت پریده؟!»
گفتم: «چیزی نیست. عجله دارم، می خواهم بروم خانه.» دایی خم شد و در ماشین را باز کرد و گفت: «پس بیا برسانمت.» از خدا خواسته ام شد و سوار شدم. از پیچ کوچه که گذشتیم، از توی آینه بغل ماشین، صمد را دیدم که سر کوچه ایستاده و با تعجب به ما نگاه می کرد.
مهمان بازی های بین دو خانواده شروع شده بود. چند ماه بعد، پدرم گوسفندی خرید. نذری داشت که می خواست ادا کند. مادرم خانواده صمد را هم دعوت کرد. صبح زود سوار مینی بوسی شدیم، که پدرم کرایه کرده بود، گوسفند را توی صندوق عقب مینی بوس گذاشتیم تا برویم امامزاده ای که کمی دورتر، بالای کوه بود. ماشین به کندی از سینه کش کوه بالا می رفت.
راننده گفت: «ماشین نمی کشد. بهتر است چند نفر پیاده شوند.» من و خواهرها و زن برادر هایم پیاده شدیم. صمد هم پشت سر ما دوید. خیلی دوست داشت در این فرصت با من حرف بزند، اما من یا جلو می افتادم و یا می رفتم وسط خواهرهایم می ایستادم و با زن برادرهایم صحبت می کردم.
قسمت :7⃣2⃣
آه از نهاد صمد درآمده بود. بالاخره به امامزاده رسیدیم. گوسفند را قربانی کردند و چندنفری گوشتش را جدا و بین مردمی که آن حوالی بودند تقسیم کردند. قسمتی را هم برداشتند برای ناهار، و آبگوشتی بار گذاشتند.
نزدیک امامزاده، باغ کوچکی بود که وقف شده بود. چندنفری رفتیم توی باغ. با دیدن آلبالوهای قرمز روی درخت ها با خوشحالی گفتم: «آخ جون، آلبالو!» صمد رفت و مشغول چیدن آلبالو شد. چند بار صدایم کرد بروم کمکش؛ اما هر بار خودم را سرگرم کاری کردم. خواهر و زن برادرم که این وضع را دیدند، رفتند به کمکش. صمد مقداری آلبالو چیده بود و داده بود به خواهرم و گفته بود: «این ها را بده به قدم. او که از من فرار می کند. این ها را برای او چیدم. خودش گفت خیلی آلبالو دوست دارد.» تا عصر یک بار هم خودم را نزدیک صمد آفتابی نکردم.
بعد از آن، صمد کمتر به مرخصی می آمد. مادرش می گفت: «مرخصی هایش تمام شده.» گاهی پنج شنبه و جمعه می آمد و سری هم به خانه ما می زد. اما برادرش، ستار، خیلی تندتند به سراغ ما می آمد. هر بار هم چیزی هدیه می آورد. یک بار یک جفت گوشواره طلا برایم آورد. خیلی قشنگ بود و بعدها معلوم شد پول زیادی بابتش داده. یک بار هم یک ساعت مچی آورد. پدرم وقتی ساعت را دید، گفت: «دستش درد نکند. مواظبش باش. ساعت گران قیمتی است. اصل ژاپنه.
🌹قسمت :8⃣2⃣
کم کم حرف عقد و عروسی پیش آمد. شب ها بزرگ ترهای دو خانواده می نشستند و تصمیم می گرفتند چطور مراسم را برگزار کنند؛ اما من و صمد هنوز دو کلمه درست و حسابی با هم حرف نزده بودیم.
یک شب خدیجه من را به خانه شان دعوت کرد. زن برادرهای دیگرم هم بودند. برادرهایم به آبیاری رفته بودند و زن ها هم فرصت را غنیمت شمرده بودند برای شب نشینی. موقع خواب یکی از زن برادرهایم گفت: «قدم! برو رختخواب ها را بیاور.»
رختخواب ها توی اتاق تاریکی بود که چراغ نداشت؛ اما نور ضعیف اتاقِ کناری کمی آن را روشن می کرد. وارد اتاق شدم و چادرشب را از روی رختخواب کنار زدم. حس کردم یک نفر توی اتاق است. می خواستم همان جا سکته کنم؛ از بس که ترسیده بودم. با خودم فکر کردم: «حتماً خیالاتی شده ام.» چادرشب را برداشتم که صدای حرکتی را شنیدم. قلبم می خواست بایستد. گفتم: «کیه؟!» اتاق تاریک بود و هر چه می گشتم، چیزی نمی دیدم.
ـ منم. نترس، بگیر بنشین، می خواهم باهات حرف بزنم.
صمد بود. می خواستم دوباره دربروم که با عصبانیت گفت: «باز می خواهی فرار کنی، گفتم بنشین.»
اولین باری بود که عصبانیتش را می دیدم. گفتم: «تو را به خدا برو. خوب نیست. الان آبرویم می رود.»
قسمت :9⃣2⃣
می خواستم گریه کنم. گفت: «مگر چه کار کرده ایم که آبرویمان برود. من که سرِ خود نیامدم. زن برادرهایت می دانند. خدیجه خانم دعوتم کرده. آمده ام با هم حرف بزنیم. ناسلامتی قرار است ماه بعد عروسی کنیم. اما تا الان یک کلمه هم حرف نزده ایم. من شده ام جن و تو بسم الله. اما محال است قبل از این که حرف هایم را بزنم و حرف دل تو را بشنوم، پای عقد بیایم.»
خیلی ترسیده بودم. گفتم: «الان برادرهایم می آیند.»
خیلی محکم جواب داد: «اگر برادرهایت آمدند، من خودم جوابشان را می دهم. فعلاً تو بنشین و بگو من را دوست داری یا نه؟!» از خجالت داشتم می مردم. آخر این چه سؤالی بود. توی دلم خدا را شکر می کردم. توی آن تاریکی درست و حسابی نمی دیدمش. جواب ندادم.
دوباره پرسید: «قدم! گفتم مرا دوست داری یا نه؟! اینکه نشد. هر وقت مرا می بینی، فرار کنی. بگو ببینم......
📣 خبر فوری :
از ظهر امروز خبری در برخی کانال ها منتشر شده که آقا روز جمعه ساعت 6 یک سخنرانی مهم دارند و این خبر در ساعات گذشته در بسیاری از گروه ها و کانال ها داره دست به دست میشه. این خبر قطعا کذب هست و آقا روز جمعه دیداری ندارند.
اصلا دیدارهای آقا با توجه به شرایط جنگی ، از قبل اعلام نمی شود. خبر معتبر در این زمینه باید از سوی دفتر رسمی ایشان باشد که تا الان چنین خبری نزدند.
جمع شدن روسای کشورها در کنار فرعون مانند بچه های رام و ترسو عظمت و شجاعت رهبری را آشکار می کند که با #عصای_موسوی دستور سیلی زدن بر گوش فرعون را صادر و عملیاتی می کند .و لذا به دلسپردگان داخلی آن ها باید حق داد تا عریان و رسوا به دفاع از #فرعون بر خیزند .
https://eitaa.com/samn910
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 تو تهران زنِ دعا نویسی که روزی ۵۰ میلیون تومان درآمد داشته است رو دستگیر کردند.
◀️ با ۵ کلاس سواد تو کمتر از یک سال ۴ تا خونه خریده بود و پلیس سر همین بهش مشکوک شد!
◀️ با اسلحه و گاز اشکآور دستگیر شد.
#دعانویسی
#کلاهبرداری
#انحراف
https://eitaa.com/samn910
⚪️رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم):
🔵تفَرَّغُوا مِنْ هُمُومِ الدُّنْيَا مَا اسْتَطَعْتُمْ فَإِنَّهُ مَنْ أَقْبَلَ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى بِقَلْبِهِ جَعَلَ اللَّهُ قُلُوبَ الْعِبَادِ مُنْقَادَةً إِلَيْهِ بِالْوُدِّ وَ الرَّحْمَةِ وَ كَانَ اللَّهُ إِلَيْهِ بِكُلِّ خَيْرٍ أَسْرَعَ.
🔴تا می توانید خود را از همّ و غم دنیا فارغ سازید؛ زیرا هرکس با دل خویش به جانب خدا روی آورد، خداوند دل های بندگان را از سر مهر و محبت مطیع او می کند و هر خیری را به او زودتر می رساند.
💬بحار الأنوار۳/۱۶۶/۷۷
https://eitaa.com/samn910
🔻در گفتوگو با محمدجواد نصیری کارشناس عرفانهای نوظهور تبیین شد:
🔹 یوگا و قانون جذب؛ آرامشی به بهای بیتفاوتی
◻️ معنویت انقلاب اسلامی برخلاف یوگا و قانون جذب که فرد را در لاک انزوا و خودخواهی فرو میبرند، انسان را به مسئولیت اجتماعی، خدمت به مردم و مبارزه با ظلم فرا میخواند؛ آرامشی فعال که به جای فرار از جامعه، آن را متحول میسازد.
◻️ قانون جذب، توجیه ظلم با پوشش «معنویت»!
قانون جذب، انسان را تبدیل به موجودی منفعل، خودمحور و بیتفاوت میکند؛ انحرافی که دقیقاً در راستای اهداف استکبار جهانی برای تضعیف روحیهی جمعگرایی و مسئولیتپذیری است. در مقابل، معنویت حقیقی، انسان را آگاه، حساس و کنشگر میسازد؛ همانگونه که شهدا با گذشتن از جانشان، درسِ ایثار جمعی را به بشریت آموختند.
◻️ یوگا با شعار آرامش فردی و مدیتیشن، افراد را به انزوا و تمرکز بر خود سوق میدهد. آرامشی موقت مثل خلسه مواد مخدر، اما بدون مسئولیت اجتماعی. فرد در مراقبه فرو میرود و فاقدِ بارِ مسئولیت اجتماعی میکند.
◻️ هر معنویتی که تو را از درد مردم غافل کند، دروغ است.
https://eitaa.com/samn910
👌 تأکید #آیتالله_حقشناس بر #مراقبه به جای #ذکر
حضرت استاد آیت الله جاودان مدظله العالی:
🔹 هیچگاه دستور ذکر نمیدادند. بنده در خاطر ندارم که توصیه ذکر کرده باشند. آن چیزی که میفرمودند، و صد بار و هزار بار ما از ایشان شنیده بودیم مراقبه بود.
⚠️ مراقب چشمت باش.
⚠️ مراقب گوشت باش.
⚠️ مراقب زبانت باش که آن را چگونه به کار میبری...
#عرفان_اسلامی
#توصیه_علما
#مراقبه
#ذکر
✳️ هر دم از این باغ بری می رسد...
🔰 باز هم متنی در فضای مجازی پخش شده است به عنوان اعمال روز چهارشنبه آخر ماه صفر!!!!
نویسندگان این پیام ، همان اعمال جعلی روز یکشنبه آخر ماه صفر را آورده اند و لطف کرده اند در کنارش چند نماز جدید هم اختراع کرده و اضافه کرده اند!!!!!!
👈 لطف بیشتر هم کرده اند و زیرش منبعی نوشته اند به نام مرقاه الجنان !
✅ در پاسخ باید بگوییم این کتاب ، قدمت خاصی ندارد و اخیرا چاپ شده و متنی هم که آورده هیچ سند قدیمی و حدیثی و روایی ندارد ، پس قطعا قابل اعتنا نیست
چرا عادت کرده ایم مطلب جعلی را بدون سند پخش کنیم؟ چرا؟
🌀 در ضمن پیشاپیش هم عرض کنیم که اینکه عده ای این مطلب که پیامبر قسم یاد کرده اند که هرکس در آخرین جمعه ماه صفر ، حدیث کسا بخواند و... هم جعلی هست و هیچ سندی ندارد و دروغ بزرگی هست که به پیامبر (ص) نسبت داده شده
پیشاپیش گفتیم که نگویند نگفتید 😊
🔰 منظور ما این حدیثی که به پیامبر نسبت دادند بود ، که جعلی هست، نه حدیث کسا ( بد برداشت نشود )
✳️ قرآن خواندن خوب است، حدیث کسا خواندن خوب است، اما اینکه بیاییم چیزی را به دروغ به دین و پیامبر (ص) و ... نسبت دهیم، قطعا کار بد و ناپسندی است
💠💠 ایکاش یک بار برای همشه بعضی ها یاد بگیرند قبل انتشار هر عمل و دستورالعملی که به نام دین است ، قبلش یک تحقیق ساده بکنند !!! 👌
✍️ احسان عبادی
https://eitaa.com/samn910