❓❓پرسش:
آیا اختلاف بین دو نفر، ایجاد محبت، بخت بستن و... به خاطر سحر است؟
🔰🔰پاسخ پرسش:
⭕️اصل سحر و جادو حقیقت دارد، ولی موارد سحر، بسیار اندک است و اینگونه نیست که ساحر بتواند هر کاری دلش خواست انجام دهد؛
👌🏻بنابراین بسیاری از اوقات که مردم فکر میکنند سحر شدهاند به اوهام و خیال پردازی مبتلا شده و اصلا سحری در کار نیست.
👌🏻اختلاف های خانوادگی و... حتما نیازمند راهکار و مشورت گرفتن از مشاور است و از این طریق، به راحتی حل می شود و نباید علل غیبی و ماورایی مثل سحر و طلسم و... برای آن جستجو کرد.
👌🏻قابل توجه این که امرزه رایج و شایع شده که برخی با ادعای ابطال سحر و طلسم و یا ادعای بخت گشایی و... فقط به دنبال کسب درآمد هستند؛ لذا رفتن به دنبال چنین افرادی علاوه بر خسارت مالی، باعث زیاد شدن گرفتاری می شود زیرا برخی از این افراد با اجنه شرور در ارتباط هستند و همین باعث ایجاد گرفتاری و مشکلات بیشتری در زندگی انسان می شود.
⬅️بنابراین هرچه از این افراد و این ادعاها بیشتر فاصله بگیریم و با تقویت ایمان و بندگی، خود را در حمایت کامل خداوند قرار دهیم، زندگی سالم تر و آرامتری خواهیم داشت.
⭕️فراموش نشود که مشکلات زندگی علت های طبیعی خود را دارد و نباید ریشه همه مشکلات را در سحر و طلسم جُست، بلکه باید در پی رفع علل طبیعی آن بود. به بیان دیگر؛ مشکلات روزمره زندگی همیشه ناشی از عوامل ناشناخته و سحر و جادو نیست، بلکه مشکلات علل و عوامل مختلفی دارد؛
⬅️گاه ناشی از اشتباهات گذشته است،
⬅️گاه مثل بالا رفتن سن ازدواج ناشی از شرایط اجتماعی و فرهنگی است،
⬅️ و گاه مثل مشکلات اقتصادی ریشه در مسائل اقتصادی کلان کشور و حتی جهان دارد و فقط در مواردی بسیار محدود ممکن است رنجها و مشکلات زندگی ناشی از سحر و طلسم و دخالت نیروهای ناشناخته مثل جن و مانند آن باشد.
⭕️ در حالی که معمولا افراد دعانویس همه مشکلات را ناشی از طلسم و جادو و امثال آن معرفی میکنند و تلاش میکنند مشتریان خود را به هر قیمتی حفظ کنند. و همین عامل باعث میشود که توصیههای این افراد مشکل بسیاری از افراد را حل نکند، یا فقط به صورت موقت آن را متوقف کند و بعد از مدتی مشکل دوباره باز گردد. چون اساسا به امور غریبه و طلسم و جادو ارتباطی نداشته است.
#پرسش_و_پاسخ
#طلسم
#سحر
📲مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی
🤲🏻اللهم عجل لولیک الفرج
https://eitaa.com/samn910
مراسم عروسی یکی پس از دیگری شروع شد؛ مراسم رخت بران، اصلاح عروس و جهازبران.
پدرم جهیزیه ام را آماده کرده بود. بنده خدا سنگ تمام گذاشته بود. سرویس شش نفره چینی خریده بود، دو دست رختخواب، فرش، چراغ خوراک پزی، چرخ خیاطی و وسایل آشپزخانه.
یک روز فامیل جمع شدند و با شادی جهیزیه ام را بار وانت کردند و به خانه پدرشوهرم بردند. جهیزیه ام را داخل یک اتاق چیدند. آن اتاق شد اتاق من و صمد.
شبی که قرار بود فردایش جشن عروسی برگزار شود، صمد از پایگاه برگشت و تا نیمه های شب چند بار به بهانه های مختلف به خانه ما آمد.
فردای آن روز برادرم، ایمان، سراغم آمد. به تازگی وانت قرمز رنگی خریده بود. من را سوار ماشینش کرد. زن برادرم، خدیجه، کنارم نشست. سرم را پایین انداخته بودم، اما از زیر چادر و تور قرمزی که روی صورتم انداخته بودند، می توانستم بیرون را ببینم.
✫⇠قسمت :8⃣3⃣
بچه های روستا با داد و هوار و شادی به طرف ماشین می دویدند عده ای هم پشت ماشین سوار شده بودند. از صدای پاهای بچه ها و بالا و پایین پریدنشان، ماشین تکان تکان می خورد. انگار تمام بچه های روستا ریخته بودند آن پشت. برادرم دلش برای ماشین تازه اش می سوخت. می گفت: «الان کف ماشین پایین می آید.» خانه صمد چند کوچه با ما فاصله داشت.
شیرین جان که متوجه نشده بود من کی سوار ماشین شده ام، سراسیمه دنبالم آمد. همان طور که قربان صدقه ام می رفت، از ماشین پیاده ام کرد و خودش با سلام و صلوات از زیر قرآن ردم کرد. از پدرم خبری نبود. هر چند توی روستا رسم نیست پدر عروس در مراسم عروسی دخترش شرکت کند، اما دلم می خواست در آن لحظاتِ آخر پدرم را ببینم. به کمک زن برادرم، خدیجه، سوار ماشین شدم. در حالی که من و شیرین جان یک ریز گریه می کردیم و نمی خواستیم از هم جدا شویم. خدیجه هم وقتی گریه های من و مادرم را دید، شروع کرد به گریه کردن. بالاخره ماشین راه افتاد و من شیرین جان از هم جدا شدیم. تا خانه صمد من گریه می کردم و خدیجه گریه می کرد.
وقتی رسیدیم، فامیل های داماد که منتظرمان بودند، به طرف ماشین آمدند. در را باز کردند و دستم را گرفتند تا پیاده شوم. بوی دود اسپند کوچه را پر کرده بود.
✫⇠قسمت 9⃣3⃣
مردم صلوات می فرستادند. یکی از مردهای فامیل، که صدای خوبی داشت، تصنیف های قشنگی درباره حضرت محمد(ص) می خواند و همه صلوات می فرستادند.
صمد رفته بود روی پشت بام و به همراه ساقدوش هایش انار و قند و نبات توی کوچه پرت می کرد. هر لحظه منتظر بودم نبات یا اناری روی سرم بیفتد، اما صمد دلش نیامده بود به طرفم چیزی پرتاب کند. مراسم عروسی با ناهار دادن به مهمان ها ادامه پیدا کرد. عصر مهمان ها به خانه هایشان برگشتند. نزدیکان ماندند و مشغول تهیه شام شدند.
دو روز اول، من و صمد از خجالت از اتاق بیرون نیامدیم. مادر صمد صبحانه و ناهار و شام را توی سینی می گذاشت. صمد را صدا می زد و می گفت: «غذا پشت در است.»
ما کشیک می دادیم، وقتی مطمئن می شدیم کسی آن طرف ها نیست، سینی را برمی داشتیم و غذا را می خوردیم.
رسم بود شب دوم، خانواده داماد به دیدن خانواده عروس می رفتند. از عصر آن روز آرام و قرار نداشتم. لباس هایم را پوشیده بودم و گوشه اتاق آماده نشسته بودم. می خواستم همه بدانند چقدر دلم برای پدر و مادرم تنگ شده و این قدر طولش ندهند. بالاخره شام را خوردیم و آماده رفتن شدیم.
داشتم بال درمی آوردم. دلم می خواست تندتر از همه بدوم تا زودتر برسم.
✫⇠قسمت 0⃣4⃣
به همین خاطر هی جلو می افتادم. صمد دنبالم می آمد و چادرم را می کشید.
وقتی به خانه پدرم رسیدیم، سر پایم بند نبودم. پدرم را که دیدم، خودم را توی بغلش انداختم و مثل همیشه شروع کردم به بوسیدنش. اول چشم راست، بعد چشم چپ، گونه راست و چپش، نوک بینی اش، حتی گوش هایش را هم بوسیدم. شیرین جان گوشه ای ایستاده بود و اشک می ریخت و زیر لب می گفت: «الهی خدا امیدت را ناامید نکند، دختر قشنگم.»
خانواده صمد با تعجب نگاهم می کردند. آخر توی قایش هیچ دختری روی این را نداشت این طور جلوی همه پدرش را ببوسد. چند ساعت که در خانه پدرم بودم، احساس دیگری داشتم. حس می کردم تازه به دنیا آمده ام. کمی پیشِ پدرم می نشستم. دست هایش را می گرفتم و آن ها را یا روی چشمم می گذاشتم، یا می بوسیدم. گاهی می رفتم و کنار شیرین جان می نشستم. او را بغل می کردم و قربان صدقه اش می رفتم.
عاقبت وقت رفتن فرا رسید. دل کندن از پدر و مادرم خیلی سخت بود. تا جلوی در، ده بار رفتم و برگشتم.
مرتب پدرم را می بوسیدم و به مادرم سفارشش را می کردم: «شیرین جان! مواظب حاج آقایم باش. حاج آقایم را به تو سپردم. اول خدا، بعد تو و حاج آقا.»
توی راه برعکس موقع آمدن آهسته راه می رفتم. ریزریز قدم برمی داشتم و فاصله ام با بقیه زیاد شده بود. دور از چشم دیگران گریه می کردم.
✫⇠قسمت :1⃣4⃣
صمد چیزی نمی گفت. مواظبم بود توی چاله چوله های کوچه های باریک و خاکی نیفتم.
فردای آن روز صمد رفت. باید می رفت. سرباز بود. با رفتنش خانه برایم مثل زندان شد. مادر صمد باردار بود. من که در خانه پدرم دست به سیاه و سفید نمی زدم، حالا مجبور بودم ظرف بشویم. جارو کنم و برای ده دوازده نفر خمیر نان آماده کنم. دست هایم کوچک بود و نمی توانستم خمیرها را خوب ورز بدهم تا یک دست شوند.
آبان ماه بود. هوا سرد شده بود و برگ های درخت ها که زرد و خشک شده بودند، توی حیاط می ریختند. هر روز مجبور بودم ساعت ها توی آن هوای سرد برگ ها را جارو کنم.
دو هفته از ازدواجمان گذشته بود. یک روز مادر صمد به خانه دخترش رفت و به من گفت: «من می روم خانه شهلا، تو شام درست کن.»
در این دو هفته همه کاری انجام داده بودم، به جز غذا درست کردن. چاره ای نبود. رفتم توی آشپزخانه که یکی از اتاق های هم کف خانه بود. پریموس را روشن کردم. آب را توی دیگ ریختم و منتظر شدم تا به جوش بیاید. شعله پریموس مرتب کم و زیاد می شد و مجبور بودم تندتند تلمبه بزنم تا خاموش نشود.
عاقبت آب جوش آمد. برنج هایی که پاک کرده و شسته بودم، توی آب ریختم. از دلهره دست هایم بی حس شده بود. نمی دانستم کی باید برنج را از روی پریموس بردارم.
✫⇠قسمت :2⃣4⃣
خواهر صمد، کبری، به دادم رسید. خداخدا می کردم برنج خوب از آب دربیاید و آبرویم نرود. کمی که برنج جوشید، کبری گفت: «حالا وقتش است، بیا برنج را برداریم.»
دو نفری کمک کردیم و برنج را داخل آبکش ریختیم و صافش کردیم. برنج را که دم گذاشتیم، مشغول سرخ کردن سیب زمینی و گوشت و پیاز شدم برای لابه لای پلو.
شب شد و همه به خانه آمدند. غذا را کشیدم، اما از ترس به اتاق نرفتم. گوشه آشپزخانه نشستم و شروع کردم به دعا خواندن. کبری صدایم کرد. با ترس و لرز به اتاق رفتم.
مادر صمد بالای سفره نشسته بود. دیس های خالی پلو وسط سفره بود. همه مشغول غذا خوردن بودند، می خوردند و می گفتند: «به به چقدر خوشمزه است.»
فردا صبح یکی از همسایه ها به سراغ مادرشوهرم آمد. داشتم حیاط را جارو می کردم. می شنیدم که مادرشوهرم از دست پختم تعریف می کرد. می گفت: «نمی دانید قدم دیشب چه غذایی برایمان پخت. دست پختش حرف ندارد. هر چه باشد دختر شیرین جان است دیگر.»
اولین باری بود در آن خانه احساس آرامش می کردم.
دو ماه از ازدواج ما گذشته بود. مادر صمد پا به ماه شده بود و هر لحظه منتظر بودیم درد زایمان سراغش بیاید.
عصر بود. تازه از کارهای خانه راحت شده بودم. می خواستم کمی استراحت کنم. کبری سراسیمه در اتاقم را باز کرد و گفت: «قدم! بدو... بدو... حال مامان بد است.»
✫⇠قسمت :3⃣4⃣
به هول از جا بلند شدم و دویدم به طرف اتاقی که مادرشوهرم آنجا بود. داشت از درد به خود می پیچید. دست و پایم را گم کردم. نمی دانستم چه کار کنم. گفتم: «یک نفر را بفرستید پی قابله.»
یادم آمد، سر زایمان های خواهر و زن برادرهایم شیرین جان چه کارهایی می کرد. با خواهرشوهرهایم سماور بزرگی آوردیم و گوشه اتاق گذاشتیم و روشنش کردیم. مادرشوهرم هر وقت دردش کمتر می شد، سفارش هایی می کرد؛ مثلاً لباس های نوزاد را توی کمد گذاشته بود یا کلی پارچه بی کاره برای این روز کنار گذاشته بود. چند تا لگن بزرگ و دستمال تمیز هم زیر پله های حیاط بود. من و خواهرشوهرهایم مثل فرفره می دویدیم و چیزهایی را که لازم بود، می آوردیم.
بالاخره قابله آمد. دلم نمی آمد مادرشوهرم را در آن حال ببینم، پشتم را کردم و خودم را با سماور مشغول کردم که یعنی دارم فتیله اش را کم و زیاد می کنم یا نگاه می کنم ببینم آب جوش آمده یا نه، با صدای فریاد و ناله های مادرشوهرم به گریه افتادم. برایش دعا می خواندم. کمی بعد، صدای فریادهای مادرشوهرم بالاتر رفت و بعد هم صدای نازک و قشنگ گریه نوزادی توی اتاق پیچید.
همه زن هایی که دور و بر مادرشوهرم نشسته بودند، از خوشحالی بلند شدند.
✫⇠قسمت :4⃣4⃣
#فصل_هفتم
قابله بچه را توی پارچه سفید پیچید و به زن ها داد. همه خوشحال بودند و نفس هایی را که چند لحظه پیش توی سینه ها حبس شده بود با شادی بیرون می دادند، اما من همچنان گوشه اتاق نشسته بودم. خواهرشوهرم گفت: «قدم! آب جوش، این لگن را پر کن.»
خواهرشوهر کوچک ترم به کمکم آمد و....
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔶مکانی که مسیر روح را تغییر میدهد...
https://eitaa.com/samn910
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠زيارت پیامبر اکرم صلى الله عليه وآله وسلم با صدای أباذر الحلواجي
🔹السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا نَبِيَّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا خاتَمَ النَّبِيِّينَ، أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ الرِّسالَةَ، وَأَقَمْتَ الصَّلَاةَ، وَآتَيْتَ الزَّكَاةَ، وَأَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ، وَنَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ، وَعَبَدْتَ اللّٰهَ مُخْلِصاً حَتَّىٰ أَتاكَ الْيَقِينُ، فَصَلَواتُ اللّٰهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُ وَعَلَىٰ أَهْلِ بَيْتِكَ الطَّاهِرِينَ.
🔸سلام بر تو ای فرستاده خدا، سلام بر تو ای پیامبر خدا، سلام بر تو ای محمّد بن عبدالله، سلام بر تو ای خاتم پیامبران، شهادت میدهم که تو رسالت خویش را انجام دادی و نماز را بپا داشتی و زکات را پرداختی و به معروف امر نموده و از منکر نهی کردی و خدا را خالصانه عبادت کردی تا مرگ تو را دررسید، درودهای خدا و رحمتش بر تو و اهلبیت پاکیزهات.
📗مفاتیح الجنان
«ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وعجل فرجهم »
───┅┅─═इई🖤ईइ═─┅┅───
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍️از کریمان کمطلبکردن که کفرِ نعمت است
📢 به مناسبت دهه سوم ماه صفر و ایام شهادت حضرت امام حسن علیهالسلام
▪️مینویسم «یاحسن» حُسن ختامش با خودت
بر لبم ذکر تو را دارم، دوامش با خودت
▪️لحظههای عمر خود را میسپارم دست تو
از سلام زندگی تا والسّلامش با خودت
▪️از ادب دور است نزدت دستِ خالی آمدن
زخمهایی کهنه دارم، التیامش با خودت
▪️باز هم بال خیالم تا بقیعَت پر کشید
من کبوتر میشوم یک روز، بامش با خودت
▪️سر به دامان تو خواهم داشت یا زانوی غم؟
اینکه باشد لحظۀ مرگم کدامش! با خودت
▪️از کریمان کمطلبکردن که کفرِ نعمت است
حاجتم را هم که میدانی، تمامش با خودت
👈خانم محدثه آشتیانی؛ ۱۴۰۳/۱۲/۲۵ |مشاهده و دریافت
✍️«امین»؛ شعر و ادب فارسی به روایت حضرت آیتالله خامنهای
💻 Farsi.Khamenei.ir
#ختم_صلوات
امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند:
صلوات بر پیامبر(صلی الله علیه وآله)، گناهان را بسان ریختن آب بر آتش از بین میبرد.
📚ثواب الاعمال صفحه ۱۸۷
#ختم_صلوات
💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐🌷
⚡️آیت الله بهجت (ره) : دعــایی ڪه خیلی مختصر باشد و ڪــــار مفصــــل را بـڪنــــد،
#صلـــوات اســت.
#ختم_صلوات
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌹
🎍 #طــرح_خــتم صـــلوات ثامن
هــدیه به پــیشگاه:
🔹 پیامبر اعظم ، امام حسن مجتبی و امــام رضــــــــــا (عـلیهم الســلام)
و به نیت :
🔸 فــرج آقـــا امــام زمـــان(عج)
🔸 ســلامتی مقــام معــظم رهـــبری
🔹 پیروزی جبهه مقاومت
🌹شادی روح شهدا و اموات درگذشتگان
⏰پــایان خــتم: تا غروب روز جمعه
☑️ لـــطفا تعداد صــلوات مدنـــظر را در به شناسه زیر اعـــلام بفــرمایید.
@sajd01
✅جـــهت افـــزایش مشــارکت، لطــفا پــیام را در گـــروه هــای خــود به اشـــتراک بـــگذارید.
#ختم_صلوات
#ثامن_اراک
https://eitaa.com/samn910