آقا مبارک است رَدای امامتت
ای غایب از نظر به فدای امامتت..
🔹آغاز امامت و ولایت قطب عالم امکان، فخر زمان، امان مردمان، اعلی حضرت دوران، صاحب العصر والزمان مبارک باد☘️☘️
@mataleb_mazhabi313 1_1682599323.mp3
زمان:
حجم:
23.4M
زیارت آل یاسین
سَلامٌ عَلَى آلِ يس✋
❁🍃❁🤲❁🍃❁
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
❌شمردم
حدود ۱۰۰ کانال فقط این شایعه رو دارند منتشر می کنند😕
🔴در عروسکهای «لبوبو» جیپیاس جاسازی شده است؟
❌قصد داشتند لبوبو رو ربطش بدن به یکسری موارد اعتقادی
😊دیدن دلایلشون بدرد یکسری افرادی که اهل تحقیق نیستند میخوره و حالا اومدن بحث جاسوسیش و مطرح میکنند
❌ این هم دروغه
😒شیرینی انتشار مطلب بدون منبع و نگران کردن مردم چیه ما نمیدونیم؟
❌ شرکت«پاپ مارت»بیش از ۴۳ میلیارد دلار ارزش بازار دارد
در چنین شرایطی،وجود یک ابزار جاسوسی در محصولات اصلی بدون افشای رسانهای یا واکنش رقبای تجاری،غیرممکن به نظر میرسد
❌حتی عزیزان به این فکر نمی کنند که این قطعه کوچکی که بعنوان gps نشان میدهند برق می خواهد و در مدل های تجاری کوچک نهایتا تا ۲۰ روز باتری جواب میدهد.
❌در حالی که محصول تا بدست مصرف کننده برسد شاید چند ماه زمان ببرد و حتی بیشتر😄
✅اساسا راه های ساده که به ذهن ماها میرسد اون راه ها خیلی دقیق نیست و اگر ما بدون داشتن ذره ای سواد و تجربه ی امنیتی، راه نفوذ رو فهمیدیم،اون راه اونقدر لو رفته که ماها هم می فهمیدیم و دیگه برای نفوذ استفاده نمیشود
✅نیروهای امنیتی ما هم به اندازه یک ادمین ایتا که شاید سربازی هم به زور رفته است می فهمند
اگر موردی باشد در این شرایط کشور ورود پیدا می کنند وهشدار می دهند
حفاظت اطلاعات هر شهری این مسائل ساده را میفهمد و تذکر میدهد و اگر موردی بود زودتر از ادمین های ایتا تذکر میدادند😊😒
❌نفوذ از جایی صورت میگیرد که اساسا فکرش رو نمیکنی نه جاییکه همه میدانند.😊
مسائل امنیتی رو به اهلش بسپاریم و الکی نظر ندهیم
https://eitaa.com/samn910
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادرایی که در حق بچه هاشون خیانت می کنند
#استاد_عزیزی
https://eitaa.com/samn910
🔰با استرس فرزندم چه کار کنم؟
✅استرس اگر اختلال باشد باید مشاور مراجعه کنید ولی اگر در آن سطح نیست با رعایت این نکات برطرف میشود:
1⃣ یکی از عوامل استرس زا برای فرزند، توقعات بالای شماست! اگر توقعات را از فرزند در حد توان او پایین بیاورید، استرس فرزندتان میخوابد.
2⃣ استرس بخاطر تسلط نداشتن و ناآگاهی از فضای پیرامون یا درس خاص هست اگر کسی مسلط به محیط و کاری باشد، استرس نمیگیرد، شما خودتان وقتی تازه سر زندگی آمدی! وقتی همسرت میگه امشب 20 مهمان داریم! قفل میکنی! اما الان آنقدر تجربه داری و مسلط شدی استرس نداری.
👈فرزند شما اگر از کنکور یا درس عربی یا هرچیزی استرس دارد، کافیه یکماه از قبل کنکور یا امتحان مثلا ریاضی و عربی را باهاش کار کنید.
3⃣ عوامل آرامش بخش و ضد استرس را برایش تامین کنید مثلا کسی هست با گفتگو آرامش می شود با او حرف بزنید! کسی هست با یک دور زدن و تفریح و ورزش و سفر، آرام میشه! کسی دیگه محبت کنید و کنار باشید و میگویید چطور میتونم کمکت کنم؟ آرام میشه.
✍مسلم گریوانی
#تربیت_فرزند
https://eitaa.com/samn910
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷🇵🇸
❤️ محراب جمکران
◻️◽️▫️
👆 لحظاتی از حضور حضرت آیتالله خامنهای در مسجد مقدس جمکران
🌷 عنوان «محراب جمکران» نیز برگرفته از غزلی است که سالها پیش رهبر انقلاب برای حضرت ولیعصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف سرودهاند:
«گزاره غم دل را مگر کنم چو "امین"
جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو»
📣 #ایران_پرچمدار_ظهور امام زمان(عج)
#سالروز_آغاز_ولایت_امام_زمان (عج)
https://eitaa.com/samn910
محسن عباسی ولدینسبت مأموم با امام در زیارت جامعۀ کبیره.mp3
زمان:
حجم:
18.2M
🎙#سخنرانی | نسبت مأموم با امام در زیارت جامعه کبیره
صوت کامل سخنرانی شام غریبان امام حسن عسکری و آغاز امامت امام زمان (علیهماالسلام) ۱۴۰۴/۶/۱۰
#آغاز_ولایت_امام_زمان
#محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi
https://eitaa.com/samn910
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪴😔من اختیار نکردم به جز تو یار دگر
❤️به غیر گریه که آن هم به اختیار نیست
https://eitaa.com/samn910
مبارزه می کرد. کار خطرناکی بود.
آمدن ما به همدان فایده دیگری هم داشت. حالا دوست و آشنا و فامیل می دانستند جایی برای اقامت دارند. اگر خرید داشتند یا می خواستند دکتر بروند، به امید ما راهی همدان می شدند. با این حساب، اغلب روزها مهمان داشتم. یک ماه که گذشت. تیمور، برادر صمد، آمد پیش ما. درس می خواند. قایش مدرسه راهنمایی نداشت. اغلب بچه ها برای تحصیل می رفتند رزن ـ که رفت و برگشتش کار سختی بود. به همین خاطر صمد تیمور را آورد پیش خودمان. حالا واقعاً کارم زیاد شده بود. زحمت بچه ها، مهمان داری و کارهای روزانه خسته ام می کرد.
آن روز صمد برای ناهار به خانه نیامد. عصر بود. تیمور نشسته بود و داشت تکالیفش را انجام می داد که صدای زنگ در بلند شد. تیمور رفت و در را باز کرد.
قسمت :6⃣9⃣
#فصل_یازدهم
از پشت پنجره توی حیاط را نگاه کردم برادرشوهرم، ستار، بود. داشت با تیمور حرف می زد. کمی بعد تیمور آمد لباسش را پوشید و گفت: «من با داداش ستار می روم کتاب و دفتر بخرم.»
با تعجب گفتم: «صمد که همین دیروز برایت کلی کتاب و دفتر خرید.»
تیمور عجله داشت برای رفتن. گفت: «الان برمی گردیم.»
شک برم داشت، گفتم: «چرا آقا ستار نمی آید تو.»
همین طور که از اتاق بیرون می رفت، گفت: «برای شام می آییم.»
دلم شور افتاد. فکر کردم یعنی اتفاقی برای صمد افتاده. اما زود به خودم دلداری دادم و گفتم: «نه، طوری نشده. حتماً ستار چون صمد خانه نیست، خجالت کشیده بیاید تو. حتماً می خواهند اول بروند دادگاه صمد را ببینند و شب با هم بیایند خانه.» چند ساعتی بعد، نزدیک غروب، دوباره در زدند. این بار پدرشوهرم بود؛ با حال و روزی زار و نزار. تا در را باز کردم، پرسیدم: «چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!» پدرشوهرم با اوقاتی تلخ آمد و نشست گوشه اتاق. هر چه اصرار کردم بگوید چه اتفاقی افتاده، راستش را نگفت. می گفت: «مگر قرار است اتفاقی بیفتد؟! دلم برای بچه هایم تنگ شده. آمده ام تیمور و صمد را ببینم.»
باید باور می کردم؟! نه، باور نکردم. اما مجبور بودم بروم فکری برای شام بکنم.
قسمت :7⃣9⃣
#فصل_یازدهم
دلهره ای افتاده بود به جانم که آن سرش ناپیدا. توی فکرهای پریشان و ناجور خودم بودم که دوباره در زدند. به هول دویدم جلوی در. همین که در را باز کردم، دیدم یک مینی بوس جلوی در خانه پارک کرده و فامیل و حاج آقایم و شیرین جان و برادرشوهر و اهل فامیل دارند از ماشین پیاده می شوند. همان جلوی در وا رفتم. دیگر مطمئن شدم اتفاقی افتاده. هر چه قسمشان دادم و اصرار کردم بگویند چه اتفاقی افتاده، کسی جواب درست و حسابی نداد. همه یک کلام شده بودند: «صمد پیغام فرستاده، بیاییم سری به شما بزنیم.»
باید باور می کردم؛ اما باور نکردم. می دانستم دارند دروغ می گویند. اگر راست می گفتند، پس چرا صمد تا این وقت شب نیامده بود. تیمور با برادرش کجا رفته؟! چرا هنوز برنگشتند. این همه مهمان چطور یک دفعه هوای ما را کردند.
مجبور بودم برای مهمان هایم شام بپزم. رفتم توی آشپزخانه. غذا می پختم و اشک می ریختم. بالاخره شام آماده شد. اما خبری از صمد و برادرهایش نشد. به ناچار شام را آوردم. بعد از شام هم با همان دو سه دست لحاف و تشکی که داشتیم، جای مهمان ها را انداختم. کمی بعد، همه خوابیدند. اما مگر من خوابم می برد! منتظر صمد بودم. از دل آشوبه و نگرانی خوابم نمی برد. تا صدای تقّه ای می آمد، از جا می پریدم و چشم می دوختم به تاریکیِ توی حیاط؛ اما نه خبری از صمد بود، نه تیمور و ستار.
قسمت :8⃣9⃣
#فصل_یازدهم
نمی دانم چطور خوابم برد؛ اما یادم هست تا صبح خواب های آشفته و ناجور می دیدم. صبح زود، بعد از نماز، صبحانه نخورده پدرشوهرم آماده رفتن شد. مادرشوهرم هم چادرش را برداشت و دنبالش دوید. دیگر نمی توانستم تاب بیاورم. چادرم را سرکردم و گفتم: «من هم می آیم.»
پدرشوهرم با عصبانیت گفت: «نه نمی شود. تو کجا می خواهی بیایی؟! ما کار داریم. تو بمان خانه پیش بچه هایت.»
گریه ام گرفت. می نالیدم و می گفتم: «تو را به خدا راستش را بگویید. چه بلایی سر صمد آمده؟! من که می دانم صمد طوری شده. راستش را بگویید.»
پدرشوهرم دوباره گفت: «تو برو به مهمان هایت برس. الان از خواب بیدار می شوند، صبحانه می خواهند.»
زارزار گریه می کردم و به پهنای صورتم اشک می ریختم، گفتم: «شیرین جان هست. اگر مرا نبرید، خودم همین الان می روم دادگاه انقلاب.»
این را که گفتم، پدرشوهرم کوتاه آمد. مادرشوهرم هم دلش برایم سوخت و گفت: «ما هم درست و حسابی خبر نداریم. می گویند صمد زخمی شده و الان بیمارستان است.»
این را که شنیدم، پاهایم سست شد.
قسمت :9⃣9⃣
اینکه چطور سوار ماشین شدیم و به بیمارستان رسیدیم را به خاطر ندارم. توی بیمارستان با چشم، دنبال جنازه صمد می گشتم که دیدم تیمور دوید جلوی راهمان و چیزی در گوش پدرش گفت و با هم راه افتادند طرف بخش. من و مادرشوهرم هم دنبالشان می دویدیم. تیمور داشت ریزریز جریان