دارالذکر هم صفی کردن(!)
باید طولانی تو صف بمونی
بعد که رسیدی به جایگاه
از دور ببینی
زودی زودی بری که نفرای بعد بیان(!)
اینکه بخوای با عزیزت خلوت کنی و صحبت کنی و بشینی و ببینی و... کشک!
من همیشه عِراق رو به سر ایران زدم تو این چیزا؛
بازم میزنم.
قبلاً نوشتم و بازم مینویسم که خدا رو شکر اربعین در عِراقه و دستِ عِراقیها،
اون جمعیت رو عِراق داره سیر و سیراب تو سه روز جمع میکنه،
دستِ ایرانیها بود، سه روز فقط تو صف بودید یه لیوان آب بدن دستتون(!)
اونم فقط یک لیوان! نه حتی دو تا! چون باید به بقیه هم برسه(!)
سربهراه
دارالذکر هم صفی کردن(!) باید طولانی تو صف بمونی بعد که رسیدی به جایگاه از دور ببینی زودی زودی بری ک
کاغذ برمیدارم تولیت رو مورد عنایت قرار بدم.
همچنین میخوام اعتراض کنم چرا یه پرچم سرخ کنار مرقد آقا نیست؟! دقیقاً چه نفعی میبره آستان قدس که «خلاف نظر رهبر» داره پیش میره؟! کجای سیرهٔ امام رضاجان ما شاهد دیانت بدون سیاست هستیم؟!
یادم بود از برگه عکس میذارم اینجا.
سربهراه
سلام عزیزم
من به هرچی فکر کردم احساس میکنم شما اجازهٔ بردن به حوزهٔ آزمون رو نداری. ورودش ممنوعه و اگر ازت بگیرن حکم تقلب و اختلال در نظم آزمون رو داره.
با مداد روی سینهٔ مقنعهت بنویس یا لثارات الخامنهای و از گوگل، گلدوزی ساده رو بگیر، در حد کوک زدنه، با نخ قرمز روش گلدوزی ساده کن.
این تنها موردیه که دیده میشه و نمیتونن ازت بگیرن. من بودم میکردم، مثل اول سال تحصیلی که دادم برام آویز کولهٔ فلسطین بافتن. یادته؟
و بیست شو!
بیست!
منتقمِ باسواد و باعرضهٔ مقتدات باش...
سربهراه
ای داغدارانِ سیدعلی خامنهای و نگرانِ جانِ امام مجتبی خامنهای؛ برای دکوری نشدنِ پرچمهای سرختون
انتقالِ دغدغه به دیگران و بزرگ کردنِ دایره که دیشب صحبت کردیم.
وَ دیگه؟!
سربهراه
ای داغدارانِ سیدعلی خامنهای و نگرانِ جانِ امام مجتبی خامنهای؛ برای دکوری نشدنِ پرچمهای سرختون
من وقتی میخوام با بچهها کار کنم و چیزی رو در وجودشون بکارم،
براشون قصه میگم!
بعد اون قصه رو تئاتر میکنم که بازیش کنن.
درواقع
با قصههام
براشون رؤیا میسازم.
رؤیای چیزی رو
در سر کسی بکاری
در عمل
جوانه میزنه!
من بچه دوروبرم ببینم
براش قصهٔ کشته شدنِ ترامپ بهدستِ ایرانیها رو تعریف میکنم.
با آبوتاب.
بهسبکِ قصه و قصهگویی.
مناسب ردهبندیِ سنّی محتوای قصه.
اگر معلمِ پسرهای ابتدایی بشم
یه کلاس منتقم تربیت میکنم
بی اونکه شعار بدم، بیانیه بخونم، برگهٔ نقاشی چاپ کنم، پرچم بدم دستشون و از این مذهبیبازیها!
فقط قصه مینویسم
و اون قصه رو براشون
قصهگویی میکنم.
وَ دیگه؟!
سربهراه
ای داغدارانِ سیدعلی خامنهای و نگرانِ جانِ امام مجتبی خامنهای؛ برای دکوری نشدنِ پرچمهای سرختون
اولین ویژگیِ یه منتقم
حضور در خیابان
طی این صد و سی و چند روزه.
مگه منتقمی داریم که خیابون نباشه و دم از انتقام هم بزنه؟!😳
من هرکی خیابون نیست رو کلاً آدم هم حساب نمیکنم، چه خوشتون بیاد، چه نیاد! چون خیابون بیهزینهترین و سادهترین و همراه با تفریحترین امر ولیّ فقیه هست که اگر همین رو هم کسی انجام نده، دقیقاً چیش ولایتپذیره پس؟! برای خیابون هرکس بهانهای داره، میشه همین کوفیهایی که شبا تو مختارنامه میبینیم(!) اونام بهانههاشون براشون مهم و ضروری بود و نمیشد دست ازش بردارن. خب شدن ملعونِ منفورِ تاریخ! فرقشون چیه؟!
آفرین که اینقدر خیرخواهی که همچنان دست از تبیین و دعوتِ منفورهای تاریخ برنمیداری. واقعاً قلب بزرگی میخواد امید داشتن به هدایتِ اینا به سادهترین وظیفهشون(!)
وَ دیگه؟!
سربهراه
ای داغدارانِ سیدعلی خامنهای و نگرانِ جانِ امام مجتبی خامنهای؛ برای دکوری نشدنِ پرچمهای سرختون
الآن همهٔ شبکهها، برنامهها، کانالهای بزرگ، راه ارتباطی دارن.
کار نشد نداره.
کسی دغدغهٔ کاری رو داشته باشه، از زیر سنگ هم شده راه انجامش رو پیدا میکنه.
با «روشهای خونخواهی» حال کردم :)
شمعآجین... ناخنگیر و گوشتِ تن... پریدن روی دندههای سینه... دست و پا قطع کردن... زنده زنده سوزوندن...
کتابِ آرمان علیوردی رو خوندین؟ با جوانِ رعنای باحیای مردم چه کردن؟! وحوش و فواحشِ دستآموزِ ترامپ...
روضههای مصوّرِ روحاللّه عجمیان رو دیدین؟!
با قاتلینِ اینا چه کردن؟! قصاص شد؟! انتقام گرفته شد؟!
معلومه که نه(!)
در ادامه براتون عکس از جایی که هستم رو میذارم تا بیشتر یادتون بیاد چه کردن با ما...
اگر مشهدید، یه شب تجمع برید میدون فجرِ طبرسی. یه موکب داره اونجا توش لاشهٔ چند تا موتورِ سوخته است... همین هجده و نوزده دی سوزوندنش... یادبودِ چند شهیده... چند جوانِ بلندبالای رشید که سوختن...
من اگر قیامت ترامپ رو حلال کنم(!)
اون حیواناتِ هجده و نوزده دی رو هرررررررگززز حلال نمیکنم!
محکم میایستم در محکمهٔ عدل الهی و تا نفرستمشون قعر جهنم ولکنِ ماجرا نیستم!
اگر دشمن دل قرص کرد که رهبرم رو ازم بگیره، بهخاطر اون حیواناته...
در قیامت پدری ازشون دربیارم که خبرش کل صحرای محشر رو برداره...
سربهراه
دانیال تازهداماد بود...
تکپسر بود...
حسین تازه کار پیدا کرده بود...
جمعهها بیاید بهشت رضا
مادرِ دانیال رو میبینید...
هر جمعه سرِ مزارِ پسرشه...
بهتون عکسِ پسرشون رو میدن...
وقتی داشتن عکس بهتون میدادن
به لرزشِ دستای اون مادر دقت کنید...
برای اون لرزش... این مادر هنوز جوانه...
ولی خب...
مقتل پسرش حرعاملی ۳۳ هست... برید ببینید...
از پارچهفروشای وطنفروشِ اونجا متنفرم...
یکی از بهترین خبرهای دنیا برای من
خبر قصاصِ مجید رهنورد بود...
سربهراه
دانیال تازهداماد بود... تکپسر بود... حسین تازه کار پیدا کرده بود... جمعهها بیاید بهشت رضا مادرِ
کینهٔ
آگاهانهٔ
مختار
«از» دلیلِ غصههای علی
«تا» چراییِ عاشورای پسرش
ختمِ به «انتقام» شد.