پاسخ به چند سؤال اربعینی:
۱. شماره کارت فرستادید برای کمک به فرستادنِ کسی به اربعین.
من حضوری و به گدا هم کمک نمیکنم و باید برام مبرهن شه که طرف نیازمنده، اونوقت مجازی و اونم کربلا؟!
در فعالیتِ جهادیمون، از جایی بهم تلفن کردن که یه خانواده هستن در فلان روستا، از نظر مالی در مضیقهان و نیاز به کمکهای جهادی دارن.
با مسؤولِ آقا بلند شدم و رفتم تا ببینم واااااااااااااقعاً مستحقِ کمکه یا نه!
بله روستای محرومی بود.
بله خونه، در شأن و شرافتِ یک زندگیِ انسانی نبود.
بله اوضاع و لوازم خونه افتضاح بود.
بله فقر و فلاکت از سر و روی خونه میبارید.
بله همسایهها هم بر نداریِ اون خونه شهادت دادن.
اما وقتی از خونه اومدیم بیرون گفتم نه! حتی یه قوطی روغن هم به این خونه نمیرسه! چون توی اون خونه سه تا دستهبیلِ سالم بود! سه تا پسرِ جوان و رشید! چرا نمیرن کار کنن؟! بیل خورده به کمرشون؟! کار نیست؟! یا شما عارته؟! یا شما منتظری پشت میز بشینی؟! من پسر بودم کیسه برنجی مینداختم دوشم، یه بیل دستم، میدون فردوسی وامیستادم میرفتم حمّالی ولی گدایی نه!
اینی هم که میخواید بفرستید کربلا طلاعلا نداره؟! اگر داره بگید بفروشه بره کربلا! وسیله مسیله نداره؟! اگر داره بگید بفروشه بره کربلا! موبایلِ دستش رو بفروشه بره کربلا! من محکم و با اعتقاد مینویسم کربلا به خواستنه! هرکس موند، خودش نخواسته! نخواسته کس و کارش رو راضی کنه. نخواسته خرجِ امام حسین علیه السلام کنه. نخواسته از خواستههاش بگذره. نخواسته در رنج و سختی بیفته.
نیمهشعبانِ قبل از جنگ تو حسینیه کربلا که بودیم، یه کاروان از اصفهان آورده بودن. سرِ سفرهٔ شام و ناهار فهمیدیم خیریهای آوردنشون! یعنی دیگران پول دادن اینا رو که از منطقهٔ محرومی از اصفهان بودن رو آوردن! من و رفیق داشتیم شاخ درمیاوردیم!
النگو داشتن! آرایش دائم داشتن! چمدونهای پر از سوغاتی داشتن!
من طرح کلی اندیشهٔ اسلامی رو خوندم؛ مطمئن هستم اون خیّرها ثوابی نکردن، خرکاری کردن!
طرف داشت از خرج ماهانهٔ ترمیم ناخنشحرف میزد... اونیکی آیفون دستش بود... ما که از حرم برمیگشتیم غذا بخوریم اونا با پلاستیک پلاستیک خرید برمیگشتن! لباسای عِراقی که خریده بودن رو تو حسینیه میپوشیدن!
دقت کنید؛
نه اینکه دروغ گفته باشن! نه. برید خونه و زندگیشون رو ببینید، دلتون ریش میشه. ولی مسأله اینه خودشون این سبک زندگی رو انتخاب کردن، نه جبر و تقدیر!
طرف خرج خونه و زندگی و بچههاش نمیکنه که آیفون دستش باشه(!) یا خرج تن و بدنش میکنه ولی به رفاه و زندگیش نمیرسه(!) اونا کجا مستحق کربلای رایگان بودن؟! با بودجهای که میشد چه کارهای اساسی واصولی کرد، چه گندی زدن خیّرین(!)
به همهچیز هم ایراد میگرفتن؛ چرا برنج اینه... چرا خورش اونه... چرا حسینیه فلانه...
تو عاشق کربلایی؟! آیفون دستت رو بفروش بیا و هرچه از دوست رسید به چشم بکش!
من تا خودم نبینم کسی مستحق حقیقی و آرزومندِ کربلاست، نه حضوری، نه مجازی، ریالی کمک نمیکنم.
اسم این کارها رو هم خیر و خیرخواهی و دین و جذب و این شعارا نمیذارم. طبق طرح کلی اندیشهٔ اسلامی همهٔ این امور رو هم اسراف و بیهوده و در درجاتی خیانت به تمدن مهدوی میدونم.
۲. از سختیهای اربعین پرسیدید.
به فرستههای سالهای گذشتهم برگردید. یادمه نوشتم و براش راهکار هم دادم.
چند شب پیش داشتم به دوست شیرازیم که برای بار اوله بالاخره «خواست» که بره کربلا و اربعین میگفتم اونجا قاعده رو بر یه اصل بذار:
هرچه پیش آید
خوش آید!
یعنی مریض شدی، گرمازده، از زیارت افتادی، کسوکار گم کردی، بیپول شدی، زیارت نرفتی، پیادهروی سخت گذشت، جا نبود، حمام نکردی، هرچی شد... تو خوش باش!
چرا؟
چون تا قبل از این آرزو و حسرت داشتی اینجا باشی، حالا که هستی چسبیدی به تلخیها؟!
اربعین باشه،
مشّایه باشی،
کربلا برسی،
هرچه پیش آید
خوش آید!
خوشگذرون باش.
مهم جسمت نیست.
مهم مغزته.
مغزت، خوب کار کنه، اربعین شاهانهترین سفرِ زندگیته و تو دستِ پر برمیگردی!
مغزت، خوب کار کنه، هرچی که تو کتابا دنبالشی و از این استاد و اون دوره گدایی میکنی و تهشم بهش نمیرسی، تو اربعین بهش میرسی!
مغزت باید خوب کار کنه.
هرچه پیش آید،
خوش آید.
مردم میخوان مو کوتاه کنن، پدر و شوهرشون نمیذاره، من دوستام😒
خب شما جای من میشورین و شونه میزنین که میخواین نگهشون دارم؟!😢
یکی از دشواریهای سفر برای من، حمام کردنه! خصوصاً در اربعین... خصوصاً در اربعین... که آب کمه و جمعیت زیاد و معمولاً یکی پشتِ در و عجول😐
اگر موهام نبود، حمام کردنِ من ده دقه هم طول نمیکشید، ولی با موهام اذیتم و طوووووول میکشه.
گرچه عِراقیها موی کوتاهِ دختر رو بد میدونن و جزو فرهنگشون نیست وَ من برام مهمه آداب فرهنگی در سفر اربعین رعایت شه، اما خدا میدونه من در اربعین چقدر مشتاقِ دوش گرفتن در هر توقفم و بهخاطرِ موهام قیدش رو میزنم...🥲
برای اینکه کثیف نشه، از مشهد میبافم و روسریم رو هیچکجا درنمیارم و همون دو_سه باری که میرم حمام بازشون میکنم. اینبار دلم میخواد مردونه بزنم بره که دوستام عزای حیفه حیفه گرفتن😒
خوتّونم بشورید و شونه کنیدش😩
من هر سال این مشکل رو دارم! هر سال! هر سال! هر سال! که آدمهایی یهو سروکلهشون پیدا میشه که تا قبل از این نمیدونم کجا بودن(!)
هر سال باید تاریخ رفتن و افراد همراهم رو پنهان کنم که کسی از حد و حدودش پاش رو فراتر نذاره(!)
حد و حدودِ خودتون رو رعایت کنید!
حد و حدودِ خودتون رو رعایت کنید!
همه سطحی و دمِ دستی نیستن!
همه، شما، نیستن!
کمترین آدابِ دوستی مشخص و عمومیه و چیز پوشیده و پنهانی نیست!
برای دوستی و دوستیابی، باید آدابش رو رعایت کنید!
یکی بود هر از گاهی برام نادر میفرستاد. نادر الکی هم نمیفرستاد. نادرهای نادرِ بههنگام میفرستاد.
گمونم سربهراه شده و ترک کانال کرده، چون نادر شده که نادر برام بفرسته🥲
سربهراه
گاهی تو مشّایه عِراقیها دِهین میدن... قطعاتِ کوچولویی که یا خودشون به دستت میدن یا خودت از روی سینی برمیداری...
من همیشه حواسم به سینیهای توی مشّایه هست... که مبادا دِهین باشه و ندیده باشم...
چون از نجف که خارج شی، دیگه دلت برای دِهین تنگ میشه... مثلِ دلم که برای سوهانِ قم تنگ شده... برای غنچههای گلمحمدیِ کاشون... برای شیرچای چابهار... برای نونبرنجیِ کرمانشاه...
چیزهایی که فقط مخصوصِ جایی هستن و وقتی تو از اونجا دوری، دنیا هم برات اون و بیارن، مزه نمیده...
مگسها رو یادمه :) دِهین مگسی هم خوردم... وَه که چه خوشبختم من و نمیدونی چی رو از دست دادی😍
اون تشتِ روغن رو هم یادمه... آره :) دِهین روغنی هم خوردم... وَه به این بختِ شیرینم😍
پیش از این مگر خوب بودم که اجازه دادی در نجف نفس بکشم؟!
اینبار هم ضرر کن و بخر و باز هم به رحم و رحمتِ خودت نجف رو روزیم کن😭😭😭😭😭😭😭
سربهراه
شهرِ آغشته با حرارتِ باد فصلِ خرماپزانِ پیوسته کوششِ پنکههای بی تأثیر فُندقِ سالخوردهٔ خسته😭😭😭😭😭😭
سرخوشیهای بی حدم میزد
پرسه در کوچههای بی هدفی
دعوتم کرد سمتِ طعمِ بهشت
ناگهان عطرِ قیمهٔ نجفی...😭😭😭😭😭😭😭😭😭