eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
75 دنبال‌کننده
331 عکس
842 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از HELLFIRE CLUB³
From [HELLFIRE CLUB] with music & respect 🎶 Dedicated to: https://eitaa.com/satsojen
https://eitaa.com/satsojen/4972 سباستین نمیره داخل و ثابت میمونه. _چرا نمیای داخل؟ _منظورت از اینکه میدونستی میام چی بود؟ نه میشه از لحن سباستین فهمید چه حسی داره و نه از صورتش. اون با حالت خشکی ایستاده. _قبلش بیا داخل. باید از هر شنودی پاکسازیت کنم. سباستین ابرو هاشو میندازه بالا جواب میده: _جدیدا خیلی حاضر جواب شدی. بعدا حسابتو میرسم. و میره داخل. ساتسوجین در رو میبنده و به سمت سباستین برمیگرده. _ساتسوجین. همین حالا مفهوم حرفتو توضیح بده. من اعصابم بهم ریخته و ممکنه زخمی شی. پس،زود بگو. ~~~~~~~~~~~~~~ _ دارم کار همیشه رو میکنم دیگه مکه یادت نیست ؟شایدم هست ولی تو سباستین نیستی . _ آهه بیخیال کارتو انجام بده . _ برو داخل دستگاه . سباستین داخل به دستگاه استوانه ای شکل میره که ده تا سنسور بهش وصله . اون روی یه چرخه گردون می ایسته و وقتی شروع به چرخش می‌کنه در های استوانه بسته میشه . ساتسوجین پشت یه میز می‌ره که کلی دکمه مربوط به انواع دستگاه شنوده . بعد از چند لحظه استوانه با نور قرمز هشدار میده . ساتسوجین در عوض چند تا حس گر رو فعال می‌کنه و بعد هشدار خاموش میشه . در ها باز میشن سباستین میاد بیرون و میگه :« چیشد ؟» ساتسوجین میاد جلو کت موتور سواری سباستین رو باز می‌کنه و بعد از اینکه از بین بانداژ دنده های سباستین یه تیغه کوچیک رو بیرون کشید میگه :« یه جی پی اس روت وصل بود . بعید می‌دونم کار ریچارد باشه .» _ میگی کار امیلی عه؟ _ نه ، کار یکی دیگه ست . من تمام دستگاه های تو سازمان امیلی رو بررسی کردم از همچین تجهیزات پیشرفته و گرونی استفاده نمیکنن. _ چیزی راجع به دشمن فهمیدی ؟ _ زیاد نه ، تا همین حد که ازت کینه دارن و به مرگت راضی نیستن میخوان زجرت بدن . _ همین ؟ _ و یه چیز دیگه . ساتسوجین تراشه ای را به سباستین داد و گفت :« این تراشه توی اون جی پی اس پنهان شده بود شاید یه پیامی برات دارن . » سباستین جلو می‌ره و به ابر رایانه وصلش می‌کنه . چند دقیقه بعد علامت هایی مثل روح ظاهر میشه و بعد چند تا علامت عجیب که شبیه خط روسیه پدیدار میشه . بعد از اینکه اونا محو میشن ساتسوجین می‌پرسه :« چیزی فهمیدی ؟» سباستین جواب میده :« پیام توی رمز رو فهمیدم : مرگ برای کسی که خودش الهه مرگه بی معنی به نظر میاد نه ؟ ولی دوست دارم با همه وجودت اینو بفهمی . مرگ . » — تهدید به نظر میاد . _ چون هست .
https://eitaa.com/satsojen/4991 ساتسوجین کمی مکث میکنه و میپرسه: _بنظرت کار کی بوده؟ _مطمئن نیستم. بنظرم کار همونیه که قبلا هم تهدیدم کرده بود. _کِی و کجا؟ _موقعی که امیلی بیهوش بود اول روی کاغذ تهدیدم کرد و بعد کنار پام شلیک کرد. ولی چون تو اتاق نبود نتونستم ببینمش. _که اینطور. نمیشناسیش؟ _فکر نکنم، ولی به نظر میاد اون منو خوب میشناسه. _بنظرت کی میتونه باشه؟ سباستین لحظه ای مردد میشه و بعد میگه: _نمیدونم. ~~~~~~~~~~~~~~ _ آهه ، بسیار خب . میگردم ببینم کی می‌تونه همچین دست خطی رو بخونه . _ صبر کن . _ چیشده ؟ _ چک من ببین کاناکو هنوز زنده ست ؟ _ چی ؟ اوت که خیلی وقت پیش باید تو آتیش سوزی که تو خونش راه انداختی با خونواده اش می مرد . _ چک کن ساتسوجین حذف نزن . _ باشه الان چک میکنم . ساتسوجین انگشتان دستش را روی کیبورد رقص می دهد و بعد با بهت می گوید :« اون ... قرار بود مرده باشه ... » _ لعنتی ... میدونستم . _ البته به نظرم خودمم بعید بود همچین اوعجوبه ای تو آتیش سوزی بمیره . _ آره جون خودت . _ راست میگم . _ آهه بیخیال ساتسوجین ردشو بزن . _ خیلی خب بذار ببینم آخرین بار ... توی مسکو دیده شده . _ امکان نداره . _ با پرواز های اخیر داره . _ زود باش عجله دارم . _ خیلی خب ، یه پرواز ساعت چهار دیروز به مسکو داشته . فرودگاه شرمتیوا ، بعدشم توی مترو دیده شده . _ خیلی خب وسایلم آماده کن ، تو هم طبق روال میمونی . _ فهمیدم . جت آماده ست .
https://eitaa.com/satsojen/4994 سباستین به سمت اتاقش حرکت میکنه. _کجا میری؟ _میخوام یه چیزی بردارم. واد اتاق میشه، یه کوله پشتی برمیداره و بعد دو تا کلت، دو تا نارنجک، یه خنجر تیز و یه اسپری فلفل رو میندازه داخلش. خنجری که زیاد به چشم نمیاد ولی به درد بخوره رو هم داخل جیب لباسش پنهان میکنه برای مواقع اضطراری. بعد از اتاق خارج میشه. ساتسوجین چپ چپ بهش نگاه میکنه. _چیه؟ خب باید آماده باشم. انتظار داری غیر مسلح برم پیش کسی که زدم کل خانوادشو سوزوندم؟ ساتسوجین سری تکون میده. _دیگه وقتشه. ~~~~~~~~~~~~~~ ساتسوجین تک خنده ای می‌کنه و همون‌طور که سرش توی صفحه نمایشه میگه :« انتظار نداشتم به این زودی باشه . » سباستین کوله اشو میندازه روی شونه اش و میگه :« منم همینطور. » و بعد به سمت طبقه پایین خونه می‌ره . ساتسوجین میگه :« دوستداری لباس جدید تو امتحان کنی ؟» _ نه ممنون آخری وقتی هنوز تو تنم بود منفجر شد . _ اوه بیخیال اون که چیزی نبود . _ سه ماه خونه نشین بودم . _ باشه باشه فهمیدم .
https://eitaa.com/satsojen/5020 چند ثانیه سکوت... و بعد ساتسوجین بلند میشه. به سمت سباستین میره و دست هاش رو میذاره رو شونه سباستین. سباستین با تعجب بهش نگاه میکنه. _یادت باشه سباستین. تو هم ادمی. تو قرار نیست همیشه شکست ناپذیر باشی. ممکنه اتفاقاتی بیوفتن که باعث بشن بشکنی. ممکنه اسیب ببینی. ولی هیچ وقت اینو فراموش نکن... ساتسوجین کمی فشار به شونه های سباستین وارد میکنه و ادامه میده: _هیچوقت فراموش نکن که تو، سباستین هستی. تو سباستین مک کویین هستی و میتونی از پس همه چی بر بیای. قوی بمون. ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین تو ظاهر هیچی نشون نداد ولی توی دلش انکار که بالاخره یه موج از دلگرمی آغوشی که سال ها منتظرش بود رو بهش داد . سعی کرد نفس هایش مرتب باشه چند دقیقه مکث کرد و بعد گفت :« ب... باشه. »و با عجله به سمت زیر زمین رفت . قلبش داشت آتیش می‌گرفت و نزدیک بود اشک از چشمانش بیرون بپره . دوست نداشت جلوی ساتسوجین گریه کنه برای همین تو زیر زمین یه گوشه تاریک ایستاد و بالاخره تونست کمی نفس بکشه . نفس های اول آروم و آرامش بخش بودن اما از نفس پنجم به بعد اشک ها بی اختیار سرازیر شدن حتی با اینکه چهره اش هیچ عکس العملی نشون نمی‌داد بازم اون اشک ها میومدن . اما این خوب نبود . این اصلا خوب نبود . آخرین بار که اینجوری شد اون شیطان عوضی که درونش زندگی می‌کنه برگشت . دلش نمی‌خواست برگرده . در واقع اون خود واقعیش بود . اون وقشر هر اتفاقی که تا الان براش افتاده بود . مقصر اینکه پدر و مادرش ولش کردن ... مقصر اینکه همیشه تنها بود ... مقصر اون موهای غیر عادی بنفش که هیچ جوره رنگ نمی‌گرفت ... مقصر اون چشمای قرمز ... مقصر ‌کتک های بعد از مدرسه ... مقصر تحقیر توسط بچه ها ... مقصر از دست دادن هارولد ... سباستین گریه کرد و دوباره یادش افتاد که چطور هارولد رو از دست داد که چطور خانواده اون دخترو سوزوند که چطور ... کسی که براش عزیز بود ، وقت مرگش نحس صداش زد ...
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
عصر بخیر