eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
77 دنبال‌کننده
317 عکس
822 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه مکالمه بین تانجیرو و گیو سان : تانجیرو : خیلی عذرمیخوام ، تومیوکا سان. سلام ،ببخشید که مزاحمتون شدم گیو سان منم .شما اون جا هستید؟بسیار خب دارم میام تو . گیو سان : داره میاد تو ؟نه، حتماً گفته که دارم می‌روم.حتما اشتباه شنیدم. تانجیرو :گیو سان .
511.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
5 روش ملایم برای گفتن «نه» به زبان روسی متاسفانه، من نمی‌توانم. متاسفم، نه.در مورد رازا دفعه‌ی دیگر، باشه؟ امروز نه، باشه؟ بگذار در موردش فکر کنم
هدایت شده از اقیانوس آلفرد
در تلاش برای صدتایی‌ شدن اقیانوسِ آلفرد تا مهر. یک پست موردعلاقه‌تون رو از اینجا فور کنید، سه تا پست از چنلتون که دوست دارم رو فور میکنم و تو چند کلمه توصیف میکنم چنلتون رو. برای تگ ها.
هدایت شده از کاستِرا
اندازه ی هر قفس بستگی به ساعتِ رویش داشت. ساعتی پا تند کرده بود و ثانیه هایش را می‌دوید و میله های آن گلوگاه پرنده ی درونش را سفت چسبیده بودند. پرنده می‌نالید و همه گمان می‌کردند آواز می‌خواند. ساعت دیگری خسته بود. ثانیه هایش چاق بودند، یکی در میان جلو می‌رفتند. میله های قفس نفس نفس می‌زدند. پرنده ی درون آن به خواب رفته بود؛ گاه گاهی چشمانش را باز می‌کرد، اما پلک هایش زیر وزن سنگینیِ زمان زیاد دوام نمی‌آوردند و طولی نمی‌کشید که دوباره به خواب می‌رفت. یکی از ساعت ها کار نمی‌کرد. گویی ثانیه هایش مرده بودند. میله های قفس مثل میت سرد بودند. پرنده ی آن، نه می‌نالید، نه می‌خوابید. سال ها منتظر بود، منتظرِ گذشتنِ ثانیه ی اول. سال هایی از پسِ آن سال ها گذشتند، قفس های دیگر چاق می‌شدند، لاغر می‌شدند، تنگ می‌شدند، اما او دیگر قفسی نداشت. قفسِ او در پیچ و خمِ زمان همچون جسدی در اعماق خاک، تجریه شده بود. و او هنوز زندانی بود؛ در ثانیه ی اول.
هدایت شده از تقدیمیون
دنیایی برای سایه‌ها... باید در کنارش می‌نشستی و با او هم‌صحبتی می‌کردی تا بدانی واقعا کیست. روزی، دو فنجان قهوه ریختم و کنارش روی کاناپه نشستم. از او پرسیدم: "در مورد آرزو‌هایت چطور فکر می‌کنی؟" کمی تامل کرد. لبش را به قهوه تر کرد. سپس گفت: "راستش...دلم می‌خواست می‌توانستم به تمام زبان‌ها سخن بگویم. به همه‌ی کشور‌ها سفر کنم. تک تک کتاب‌ها را بخوانم و در نهایت برای لحظه‌ای، حقیقت زندگی را دریابم..." رویایش زیبا بود. شاید قهوه‌ای با رگه‌های طلایی! شاید قلب او می‌دانست فرق رویا و آرزو چیست...! _سکوت نوشته_
https://eitaa.com/68356908/17564 با اجازه من با این یه چیزی نوشتم
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
عزیز من؛ چایت سرد شد! چایت را بنوش، نگران فردا مباش. هرچه میخواهد بشود؛ وقتی دستانمان یکدیگر را در آغوش گرفته باشند، چه اهمیتی دارد اگر طوفان بگیرد یا برف تا زانوهایمان بالا بیاید؟ چه کسی اهمیت می‌دهد اگر باران، تمام لباس‌هایمان را خیس کند؟ دستانت را به من بده، لبخند همیشگی‌ات را بزن، چایت را بنوش و با من بیا! تا آنجا که چشم کار می‌کند امید است و پس از آن آینده؛ باهم می‌گذریم، هرچه می‌خواد بشود، بشود! استکانت را بده، چایت سرد شد، بگذار چایی تازه برایت بریزم! _سکوت
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
کسی چه می‌داند؟ شاید روزی ما هم در تاریخ ثبت شدیم! تبدیل شدیم به خاطراتی محو از زمان خودمان. از اشک‌ها و لبخندها. آخرش چه؟ هیچکس نمی‌داند. هرکس می‌گوید که می‌داند، دروغ می‌گوید! قسم می‌خورم! گوش بدهید آقایان! گوش بدهید! من به شما خواهم گفت؛ آدم‌ها دروغ می‌گویند زیرا از حقیقت وحشت دارند. وحشت از اینکه دیگران بفهمند که چقدر احمق و ناچیز هستند! اما مگر همه‌ی ما احمق و ناچیز نیستیم؟ حقیقت همین است آقایان! آینده همین است! این همان چیزی‌ست که هیچکس نمی‌خواهد بداند! اما چرا؟ من این را هم نمی‌دانم. می‌بینید آقایان؟ اعتراف به نادانی همینقدر ساده‌ است و این مردمان متوهم حتی از همین هم می‌ترسند. چه کسانی خود را شجاع می‌نامند؟ من فکر می‌کنم همه‌ی ما در نهایتِ خود، یک دروغ عظیم داریم که در پنهان کردنش ماهریم. همه‌ی ما به جای خود بازیگران ماهری هستیم آقایان! این است ذات بشریت! _سکوت
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
پسر، قلمش را برداشت و نوشت: "برادر عزیزم، سلام. این نامه برای توست. برای تویی که در این دنیا، تنها رفیق حقیقی من بودی و هستی! می‌خواهم برایت از روزهای زمستان بنویسم. آن‌روزها که راس ساعت هشت صبح، شالگردن‌ها و کلاه‌هایمان را می‌پوشیدیم و به معدن زغال سنگ می‌رفتیم. چه روزهای سختی بود نه؟ به یاد داری نزدیک‌ غروب، هنگامی که از معدن بیرون می‌آمدیم چقدر زندگی برایمان دل‌انگیز بود؟ بی‌توجه به آنکه صورت‌هایمان به کریه ترین حالت ممکن سیاه شده بودند، از هوای تازه و اندک نور باقی‌مانده از خورشید لذت می‌بردیم. یادش بخیر برادر عزیزم یادش بخیر؛ هرچند دوران مشقت باری بود؛ موافقی؟" _سکوت
هدایت شده از اقیانوس آلفرد
پناهگاهی برای سایه‌ها، مثلا سایه‌ درختی که قراره فردا قطع بشه یا سایه یه بچه که اسباب بازی خریده، کینگ، سربازی که تو راهروها میدوه، ماه و ابر، ماه شکسته شده و ستاره، تفاوت، ریاضی، اعداد، هندسه، معادلات، تاج و تخت، کتاب.