eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
32 دنبال‌کننده
53 عکس
74 ویدیو
0 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
چهره وینسنت در خواب و بیداری فرق نداشت ، در هر دو با آرامش و خونسرد بود ولی درونش پر از آشوب . از بچگی همینطور بوده ، هنوز هم نمی دانست چطور با آن مقابله کند . بار ها شده بود که ساعت ها فکرش را مشغول و نگاهش را به دیوار خیره کرده بود ولی باز هم نتوانسته بود مهارش کند . وینسنت تب داشت ، دقیقا از زمانی که خوابیده بود دمای بدنش بالا رفته بود و قطره های عرق سرد از پیشانی اش می چکید . مثل اینکه خواب بدی هم میدید نفس هایش سنگین شده بودند و به سختی سینه اش بالا و پایین می رفت . ریچارد که تا آن لحظه چشم به وینسنت دوخته بود و لحظه شماری می کرد تا تکه تکه اش کند رو به ویلیام گفت :«هی ویلیام ، رفیق شفیق ت داره نفسای آخرشو می کشه . » ویلیام با جدید نگاهی به ریچارد انداخت و گفت :« منظورت چی...» بعد نگاهش به خط نگاه ریچارد که رسید گفت :« لعنتی ادوارد برو برام یه کاسه آب و یه پارچه بیار باید تب شو پایین بیارم .» ادوارد نگاه خشمگینی به وینسنت انداخت که باعث شد ویلیام چشم غرّه ای به او برود بعد چشم در کاسه چرخاند و رفت تا دستور ویلیام را اجرا کند . ابرو های وینسنت دوباره در هم رفته بود و سخت نفس می کشید ، باز هم داشت درد می کشید ، ویلیام هر بیست دقیقه یک بار پارچه خیس روی سر وینسنت را عوض می کرد . دم دمای صبح بود که هم بدن وینسنت آرام گرفت هم ویلیام نشسته خوابش برده بود . همه خواب بودند . صبح وینسنت زودتر از همه بیدار شده بود ، سعی کرد از جایش بلند شود بی سر و صدا و آرام .به زحمت خودش را به سرویس های بهداشتی رساند تا آبی به سر و صورت اش بزند . خودش را که در آینه دید دوباره صحنه خوابی که دیده بود برایش تکرار شد :« در آتش می سوخت . وینسنت در آتش می سوخت و هیچ کاری نمی‌توانست بکند ، تمام درد دنیا بر سرش آوار شده بود ولی باز هم کاری نمی توانست بکند . و بدتر از آن این بود که این آتش بیشتر از آنکه بدن ش سوزاننده باشد ، درونش را می سوزاند از عمق جان در آتش سوختن را حس می کرد . » قلبش تیر می کشید حملات عصبی اش دردی وهم انگیز به سرش وارد کرده بود . وینسنت قلبش را چنگ می زد ولی درد درونش ساکت نمی شد . وینسنت روی زانویش افتاد نفس نفس می زد .لعنتی حتی این جا هم نمی توانست دردش را آزاد بروز دهد . بالاخره به زور به خودش فهماند که اینجا تنها کسی ست که نمی‌تواند راحت احساساتش را ابراز کند در واقع هیچ وقت نمی توانست . وقتی بچه بود یتیم بود در واقع چون هیچ کسی را نداشت یتیم بود ، والدین اش او را ول کرده بودند فقط به خاطر چشمان دو رنگ اش فقط چون مثل همه ساکنان این سرزمین دو چشمش سیاه نبود . یکی سبز زمردی و دیگری بنفش تیره بود . یک شب که داشت از گرسنگی جان می داد پادشاه که هر چند وقت مخفیانه به میان مردم با لباس عادی می‌آمد او را دید ، حالا وینسنت یک سرباز بود . نه تنها شغل پیدا کردن بود بلکه تنها کسی بود که توسط خود پادشاه تعلیم دیده و منصوب به سربازی شده بود . اما باز هم با همه این ها دوستی نداشت ، رفیقی که از اول تا آخر تمرین ها همراهش باشد نداشت ، برای همین او تنها تمرین می کرد . حتی وقتی نیاز به مبارزه رو در رو بود ، نه خودش از کسی کمک می خواست و نه کسی حاضر بود به او کمک کند . هر بار خودش درمان زخم های روح و جسمش می شد . این اواخر هم ماموریتی که پادشاه به او داده بود تربیت دو سرباز جوان بود همان هایی که وقتی ملکه دستور داد او را زیر لگد هایشان بگیرند حتی ندای مخالفت هم از آنها بر نخواسته بود . وینسنت در حال که همچنان به قلبش چنگ می زد سعی می کرد نفس بکشد . نفس های عمیق که قرار بود آرامش بخش باشد ولی وضعیت اش را تشدید کرد .اطرافش سیاه شده بود خوب نمی‌دید دیدش تار شده بود ، احساسات ش طوری اطراف ش را احاطه کرده بود که صدای پای ویلیام را نشنید . ویلیام با چهره ای خسته وارد سرویس بهداشتی شد و وقتی وینسنت را در آن حال دید دست اش را روی شانه وینسنت گذاشت و گفت :« هی مگه بهت نگفتم باید استراحت کنی ؟» وینسنت مثل اینکه از مرگ نجات پیدا کرده باشد به خود آدم ناگهان اطراف واضح شد و همه چیز به حالت عادی بر گشت . پاسخ داد :« من .... من ....اومده بودم ... یه آبی ... به دست و صورتم بزنم .» کلمات ش تکه تکه بودند ویلیام درک می کرد حال او را ولی دوست نداشت بفهمد که درکش می کند .با صدایی سرد تر از قبل گفت :« فکر کردی اینجا خونه خالته که هر وقت خواستی هر جایی بری و هر غلطی خواستی بکنی ؟ این جا زندانه شانس آوردی که زنده ای عوضی » وینسنت به سختی از جایش بلند شد و گفت :« متاسفم .» _ من نیازی به عذر خواهی تو ندارم . وینسنت نگاهش را به پایین دوخت سرش تقریبا گیج می رفت فکر کرد بیهوش می شود ولی شاید توهم نزده بود داشت بیهوش می شد ، سعی کرد خودش را کنترل کند تا ویلیام چیزی نفهمد و گفت :«من .... شرمنده ام .»
راهش را گرفت که برود سه قدم اول صاف و بی نقص بودن بدون هیچ عیب و ایرادی اما به قدم چهارم نرسیده تلو تلو خورد ، روحش جسمش را خسته کرده بود و حالا داشت با زمین برخورد می کرد که ناگهان دستی از پشت بازوی راستش را گرفت تا نیفتد . ویلیام که با یک دستش او را نگه داشته بود با اخم گفت :« هی بهت گفتم برو استراحت کن نه اینکه خودتو به کشتن بدی . » بعد دست وینسنت را روی شانه اش انداخت و وینسنت را تا خوابگاه روی برد . از چه می ترسید ؟ هیچکس نمی‌داند . چرا اصلا می ترسید ؟ چرا وینسنت برایش مهم بود ؟ چرا انقدر به سرنوشت ش اهمیت می داد ؟ چرا می خواست وینسنت زنده بماند؟ تمام این «چرا»ها تا موقع برگشتن ویلیام و وینسنت از سرویس بهداشتی مغز ریچارد را مشغول کرده بود . ریچارد چهار زانو روی تخت به شکل قلدرانه ای نشسته بود و نگاهی خشمگین به در سلول داشت انگار می خواست در سلول را ذوب کند .وقتی هم که دوباره وینسنت را روی شانه های ویلیام دید شعله های خشم در چشمش برافروخته شد . دندان هایش را بر هم فشرد و گفت :« تو داری چیکار می‌کنی ویلیام ؟» ویلیام گفت :« منظورت چیه ؟» _ آه لعنت بهت ، قرار بود وقتی حالش بهتر شد و سوالتون پرسیدی بذاری لت و پاره ش کنم ولی چیکار کردی داری کمکش می‌کنی . _ مگه کوری ؟حالش بهتر شده ؟ _ ظاهرش که اینطور میگه . _ تو واقعا فهم نداری نه ؟ _ من فقط می‌خوام تیکه پاره ش کنم . _ صبر کن ریچارد . ویلیام ، وینسنت را دوباره روی تخت نشاند و بعد خودش هم کنارش نشست ، نگاهی دوباره به زخم هایش انداخت و گفت:« اگه زیاد حرکت کنی خون ریزی ت بیشتر میشه ، همین الآنم خون ریزی داری ولی فعلا باند ندارم باید تا شب صبر کنی . غذا هم فقط اون چیزی که من میگم میخوری و ....» وینسنت وسط حرفش پرید و گفت :« چیزی نمی‌خورم .» _ چی ؟ _ گفتم چیزی نمی‌خورم . _ باید بخوری وگرنه باید بیشتر صبر کنم تا سوالم رو بپرسم . _ الان بپرس بهت جواب میدم . _ روش پرسیدن من اینطوری نیست . _ که اینطور پس میخوای مبارزه کنی . _ تو زود میگیری چی میگم . _ من آماده ام انجامش بده . _ نه نیستی . _ خودم دارم بهت میگم پس زود باش بیا تمومش کنیم . _ داری اصرار می کنی ، با این حال خوشحال میشم منصرفت کنم . اگه بیشتر از ده دقیقه دووم آوردی ...زنده ات میذارم در غیر اون صورت می‌کشمت . _ قبوله . وینسنت به سختی از جایش بلند شد و ایستاد . ویلیام هم در مقابلش بود با یک و نیم متر فاصله ، ادوارد که بیدار شده بود با بی حوصلگی گفت :« میخوای اینجا دعوا راه بندازی ویلیام ؟» ویلیام در جوابش گفت :« نگران نباش زیاد طول نمی کشه .» ویلیام گارد گرفت در مقابل او وینسنت هم با نادیده گرفتن درد شکمش گارد متفاوتی نسبت به ویلیام گرفت . ویلیام مشت هایش را آماده کرد و گفت :« آماده ای ؟» وینسنت سر تکان داد . بعد ویلیام با جهش فاصله بین شان را نصف کرد و مشتی آماده زدن به زخم وینسنت کرد . وینسنت دستش را خواند و زودتر دستش را برای مهار آماده کرد . ضربه اول مهار شد ولی ضربه دوم به شانه وینسنت بود تا دستش را از کار بیندازد . اینبار وینسنت دیر تر متوجه شد و بخشی از ضربه به بازویش اصابت کرد . یک دقیقه گذشت . ضربه سوم لگد ویلیام بود که به سمت وینسنت روانه شده بود . گردنش را هدف گرفته بود . وینسنت دو دستش را به صورت ضربه دری برای محافظت از سرش بالا آورد . سه لگد بعد هم همان جا را هدف گرفته بود . دقیقه سوم هم گذشت . لگد های بعدی به سمت پهلوی وینسنت هدف گرفته می شد . وینسنت موفق شد اولین را مهار کند ولی برای دومی و سومی توانش کم شد . وینسنت لگد چهارم را اول دفع و بعد به عنوان وسیله ای برای ثابت نگه داشت ویلیام و بعد با لگد به شکم ویلیام زد . ویلیام کنی عقب رفت بعد وینسنت به جلو قدم بر داشت مشت هایش پی در پی و سریع صورت و شکم و سر شانه های ویلیام را هدف گرفتند . دقیقه ششم هم سپری شد ولی هنوز چهار دقیقه مانده بود . ویلیام بعد از اینکه یکی از مشت های وینسنت لبش را پاره کرده بود خون سرازیر از لبش را پاک کرد و گفت:« امم داره جالب میشه .» و دوباره به وینسنت حمله ور شد ، اینبار حملات شدید تر و پر سرعت تر بود . انگار که شش دقیقه قبل فقط بچه بازی بود . وینسنت تمام تلاشش را کرد ولی اکثر حملات ش را نتوانست مهار کند و ضربه ها به او می خوردند و درد بیشتری وارد می کردند .در مقابل شدت حمله های وینسنت کمتر می شد و انگار ضعیف تر می شد . وینسنت چهره در هم کشید و دست هایش را سپر کرد ولی باز هم نتواند کمک زیادی بکند.ویلیام که متوجه حالش شده بود سعی کرد ضربه ها را با شدت کمتری بکوبد . دقیقه نهم هم گذشت . فقط یک دقیقه مانده بود .ولی وینسنت تا ثانیه های دیگر از پا می افتاد . وینسنت به عنوان آخرین ضربه مشتی حواله ویلیام کرد ولی ویلیام آن را با دست گرفت و گفت :« وقت تمومه . هه خوبه که شانس آوردی .ولی الان دیگه وقت استراحت عه»
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
راهش را گرفت که برود سه قدم اول صاف و بی نقص بودن بدون هیچ عیب و ایرادی اما به قدم چهارم نرسیده تلو
زمان تمام شد و وینسنت روی دو زانویش افتاد . ویلیام روبرویش ایستاد و گفت :« خوب دووم آوردی ، فکر کردم همون اول کار بمیری .» وینسنت سرش را بالا گرفت و در حالی که نفس نفس می زد گفت :« تو هم خوب .... مبارزه می کنی .» مکث بین حرف های وینسنت ویلیام را وادار به شک کرد ، روی دو زانویش خم شد گفت :« هی ردیفی ؟» وینسنت چشم در چشمانش دوخت و چیزی را دید که تا به حال هرگز ندیده بود . پاسخ داد :« آره خوبـ...» هنوز جمله اش را کامل نکرده بود که خون از دهانش به بیرون پرتاب شد . ویلیام زمزمه کرد :« لعنتی زیاد به خودت فشار آوردی .» ویلیام دوباره وینسنت را روی تختش به همراه یک دستمال و یک لیوان آب گذاشت . ویلیام گفت :« برای همین گفتم آماده نیستی . اَه ... عوضی لجباز . ادوارد بازم باند برام بیار .» ادوارد کج خلقی کرد و گفت :« چرا باید این عوضی رو درمان کنی نمی فهمم . میذاشتی بمیره واسه هیچکس مهم نبود چه اتفاقی واسش بیفته » _ واسه من مهمه . ریچارد وسط بحث شان پرید گفت :«کم کم دارم بهت مشکوک میشم ویلیام حواست به خودت باشه » _ اگه نباشه مثلا میخوای چه غلطی کنی ؟ _ سرنوشتت دقیقاً عین سرنوشت اوماسوکه میشه . اوماسوکه تنها و اولین کسی بود که به دست یکی از زندانیان کشته شده بود و آن زندانی ریچارد بود .
خب بچه ها هر چی از ناشناس بمونه فردا جواب میدم .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
صبح بخیر
-بزار کمکت کنم بلند شی. زود باش دستتو بزار روی شونم . -نیازی نیست . خودم میتو...اآخ -الان اگه اون کارو نمی کردی تو این وضعیت نبودیم . -من خوبم . -نیستی . بیخیال حالا کجا ببرمت ؟ - خودم میرم ... اسکارلت یقه ی سباستین را سفت گرفت و در چشمان خاکستری اش زل زد و گفت :«خودم کمکت می کنم حالیته چی میگم یا نه ؟ »سباستین لبخند پهن تری زد و با نگاهی پر از خشنودی به چشمان اسکارلت گفت :« از همینت خوشم میاد ولی فکر نکنم دَووم بیارم .» _ خفه شو . زنده میمونی . _ هرچی تو بگی . _ باید فعلا تو اون خونه بمونیم . _ کدوم خونه ؟ _ حدودا صد متر جلوتر یه خونه کوچیک هست . _ که اینطور . _ یه مقدار باند تو جیبم دارم . فکر کنم کافی باشه .دراز بکش . _ هر چی تو بگی .ولی بازم میگم تاثیری نداره . اسکارلت بعد روشن کردن شمع سباستین را روی زمین خواباند .میخواست دکمه های لباس سباستین را باز کند که سباستین دست روی دست اسکارلت گذاشت و گفت:« صبر کن ... این کارو نکن اونا پیدات می کنن... »اسکارلت دست اش را از دست سباستین بیرون کشید و مصمم به کارش ادامه داد . لباسش را کنار زد و به آثار زخمی که خودش بوجود آورده بود نگاه کرد . بعد نفس عمیقی کشید و گفت :« نتونستم برای ضدعفونی کردن زخمت چیز بیشتری پیدا کنم . فقط همین یه مقدار نمک رو پیدا کردم . تو آب توی بطریم حلش کردم . قراره خیلی درد داشته باشه . خواهش می کنم دووم بیار .» سباستین آهی کشید و گفت :« انگار اهمیتی نمیدی که من چی میگم ... به هر حال بهت بگم که این کار باعث میشه به خودت آسیب بزنی .» بعد دستمالی از جیبش در آورد و در دهانش گذاشت . اسکارلت آرام آرام محلول را روی زخم اش ریخت و نگاهش روی زخم متمرکز شد ، سباستین از درد دستان مشت کرده اش می لرزید و دندان هایش را بیشتر بر هم می فشرد . بالاخره بعد سه دقیقه طاقت فرسا برای هر دو اسکارلت زخمش را خشک کرد و بعد آن را پانسمان کرد .« میرم یه چیزی برات پیدا کنم که بخوری تا اون موقع استراحت کن.» قبل از اینکه اسکارلت برود سباستین دست اش را دوباره گرفت و گفت :« خواهش می کنم... تنهام نذار .» _ بر می گردم . او رفته بود .مهم نیست کجا و برای چه ولی رفته بود . دقیقا بیست دقیقه از رفتن اش می گذشت .نگاه سباستین هنوز به درب خیره است . شاید باعث شود کمتر آن درد را حس کند . البته حتی دقیق هم نمی‌دانست کدام درد را . درد زخم اش یا درد قلبش یا ... درد از دست دادنش. او همیشه با خود فکر می کرد چیزی که وجود ندارد چگونه باید نبودش احساس شود و حالا ... تجربه اش کرده بود . ••• اسکارلت قدم هایش را تند تر کرد اما ندوید . سرعت اش را بیشتر کرد اما ندوید . انگار تردیدی وجودش را لرزاندن باشد ، اما او که واقعا نمی خواست سباستین را بکشد با این حال جان او حالا در خطر است . درد می کشد . سریع تر . سریع تر . سریع تر . خب حالا باند اضافه را گیر آوردیم و حالا نوبت غذا ست . احتمالا ، آب نیاز مهمی باشد . همه چیز هایی که لازم است را خریده و حالا وقت برگشتن است . شاید زیادی دور شده اما حتما باید به موقع برسد . سباستین منتظر است . و احتمالا دلتنگ . درب خانه را باز می کند و امیدوار است چیزی که می‌بیند جنازه سباستین نباشد . اما چیزی که می‌بیند دلش را بیشتر می لرزاند .«اوه ... نه، سباستین» آن مرد روی زمین با قطره های عرق روی پیشانی اش و دستان لرزان و ابروهای در هم رفته کما بیش بیهوش شده بود .