تا جایی که میتوانست از خواب و استراحتش میگذاشت که حتما خودش در خط حضور داشته باشد.
فرمانده بارها بهش میگفت:« شما وقتی فرمانده هستی، حق نداری بری خطِ اول و بجنگی. اگه اتفاقی برای شما بیفته، شیرازهٔ کار از هم می پاشه! »
اما قبول نمی کرد. میخواست حتماً کنار نیروهایش وسط معرکه حاضر باشد.
خیلی راحت می توانست بیاید عقب خط بنشیند، بی سیم دستش بگیرد و با بیسیم نیروها را کنترل و مدیریت کند؛ ولی این کار را نمی کرد.
اسلحه به دست میگرفت و می رفت خطِ اول جبهه.
#شهید_محمدحسین_محمدخانی
#عمار_حلب
@seedammar
#کانال_ابراهیم_هادی_هادی_دلها
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
#شهید_محمدحسین_محمدخانی و من جریان آسمانے شدنش را برایتان مےنویسم که او به دنیا آمد و پاک زیست تا ع
رمان #عـــمار_حـلــــب
زندگے نامه و خاطراتے از
#شهید_محمد_حسین_محمد_خانی
🔷 دانشگاه بودم.
وسط کلاس درس ... 📖
به حرفای استاد گوش نمےکردم. 😒
خسته و کوفته بی خودی با لپ تاپم
ور می رفتم.
گوشی توی جیبم لرزید.
آروم آوردمش بیرون.پیامک رو
زیر چشمی خوندم.
امین نوشته بود :
( داداشمونم شهید شد! ) 😧
چهار کلمه بیشتر نبود.دوباره
با دقت خوندم. 😰
نه یک بار که ده بار.باورم نمی شد
حیرت زده بودم.
مدام توی ذهنم کسایی رو مرور می
کردم که دوستی مشترکی با من و
امین داشته باشن.
ذهنم برمی گشت به یک نفر
نمی خواستم باور کنم.همین چند
روز پیش باهاش حرف زده بودم 😢
به بهونه استخاره زنگ می زد
چند بار هم توی تلگرام پیامکی
باهم حرف زدیم. 😰
دلم لرزید.صداش پیچید توی گوشم
همون صدایی که همیشه
می گفت :
( شیخ، دعا کن بازی نخوریم
دنیا بدجوری آدمارو بازی
می ده! ) ☝️
همیشه با این حرفش می خندیدم
اشک از چشمام سرازیر شد
شونه هام بی اختیار تکون
می خورد. 😭😩
همه دانشجوها حتی استاد متوجه
شدند.اجازه گرفتم ، و زدم بیرون
زنگ زدم به امین نمیخواستم باور
کنم.سوار ماشین شدم.
دستم قدرت فرمون رو نداشت
به هرشکل خودمو رسوندم
حسینیه.رفقا همه ناراحت دور هم
نشسته بودن. 😞✋
یکی یکی بچه هارو در آغوش می
گرفتم و گریه می کردیم 😭
بعضی هاهم مات و مبهوت مونده
بودن. 😥
رفتم از مسئول معراج خواهش
کردم قبل از اینکه محمد حسینو
ببرند بهشت زهرا اجازه بده
رفقایی که بیرون ایستادن بیان
داخل. ☝️
گفت یه ملحفه بندازید رو بدنش
و بگین
بیان ... ✌️
بچه ها اومدن داخل.یه دل سیر
محمد حسین رو دیدن.
در تابوت رو که باز کردن ،
اولین چیزی که دیدم لبخندش
بود، طوری می خندید که دندوناش
پیدا بود.
دست خودم نبود.توی ضجه گفتم :
نیشش رو ببین 😩😭
بقیه رفقا هم به لفظ داداش
صداش می زدند و بلند بلند گریه
می کردند.
هروقت می گفتم که شهید چمران
شهید شد و به آرزوش رسید
ولی اگه بود بیشتر به درد کشور
می خورد، زیر بار نمی رفت. ✋
می گفت که ربطی نداره.
جمله آوینی رو همیشه می گفت :
( شهادت یک لباس است،
که وقتی اندازه آن بشوی،
می پوشی ☝️
پدرو مادر خیر بچه هاشونو میخوان
خدا که بنده هاشونو بیشتر از پدر و
مادرشون دوست داره .... ) 😌✌️
حالا به قول خودش لباس شهادت
اندازه اش شده بود.
موقع گذاشتنش داخل قبر با رفقا
یه صدا روضه می خوندیم و اشک
می ریختیم.نم نمه بارونم میومد ✌️
فضارو خیلی خوب آماده کرده بود
تا صبح بالای سر مزارش موندیم و
قرآن خوندیم.از خاطراتش گفتیم و
گریه کردیم.روضه خوندیم و سینه
زدیم 😭
〰〰〰
کی فکرشو مےکرد اون پسر بچه تپُل مپلی که تو یه روز گرم مرداد ماه به دنیا اومد، این بشه سرنوشتش؟
کتاب #عمارحلب، پیشنهاد برای مطالعه👌
http://eitaa.com/joinchat/3293446147Ce2b08b67ed
#کانال_ابراهیم_هادی_هادی_دلها
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
#عمار_حلب
دلـداده ی اربـاب بـود
درِ تابـوت را بـاز ڪردند
ایـن آخـرین فرصـت بـود ...
بـدن را برداشتنـد تا بگـذارند داخـل قبـر؛ بدنـم بیحـس شـده بـود ، زانـو زدم ڪنار قبـر دو سـه تا ڪار دیگر مانـده بـود . بایـد وصیـتهای محمـدحسیـن را مـو بہ مـو انجـام میدادم.
پیـراهـن مشڪی اش را از تـوی ڪیـف درآوردم. همـان که محـرم ها می پوشیـد. یڪ چفیـه مشـکی هم بـود ، صـدایـم میلرزیـد . بہ آن آقـا گـفتـم ڪہ ایـن لبـاس و ایـن چـفیـه را قشنـگ بڪشد روی بدنـش ، خـدا خیـرش بـدهد توی آن قیـامت ؛ پیراهـن را با وسـواس ڪشیـد روی تنـش و چـفیـه را انـداخـت دور گردنـش ...
جـز زیبـایی چیـزی نبـود بـرای دیـدن و خـواستـن ! بہ آن آقـا گفتـم:« میخواسـت بـراش سینـه بزنـم ؛ شـما میتونید؟ یا بیـاید بالا ، خـودم بـرم بـراش سینـه بـزنم » بغضـش ترڪید. دسـت و پایـش را گـم کـرد . نمیتوانست حـرف بـزند
چـند دفعـه زد رو سینـه محـمـدحسـیـن. بهـش گفتـم:« نوحـه هـم بخونیـد.» برگـشت نگاهـم کـرد. صورتـش خیـس خیـس بـود. نمیدانم اشـک بـود یـاآب باران. پرسیـد:« چی بخونـم؟» گفتـم :« هرچـی به زبونتـون اومد. » گفـت:«خودت بگـو » نفسـم بالا نمیآمد ....
انگار یڪی چنـگ انداختـه بود و گلـویم را فـشار میداد ، خیلی زور زدم تا نفـس عمیـق بکـشم
گفتــم :
از حـرم تـا قـتلگـاه
زینـب صـدا میزد حسـیـن
دسـت و پـا میزد حسـیـن ؛
زینـب صـدا میزد حسـیـن ...
سینـه میزد برای محمـدحسیـن
شانـه هایـش تکـان میخورد ...
برگـشت با اشـاره بہ مـن فهمـاند
همـه را انجـام دادم ؛ خـیالـم راحـت شـد ...
پیـشِ پـای اربـاب تـازه سینـه زده بـود ...
📚 عمار حلب
[ خاطرات #شهید_محمدحسین_محمدخانی ]
📇 انتشارات روایت فتح
#کانال_ابراهیم_هادی_هادی_دلها
http://eitaa.com/joinchat/3293446147Ce2b08b67ed
بسم رب الحســــين
برشي از كتاب #عمار_حلب
تو هيأت #لعن ميگفتيم؛با بچه ها كل كل داشتيم كه اقا گفته لعن نگوييد.اين تو كَتمان نمي رفت.لعن ميگفتيم...يكبار يكي از بچه ها در گروه وايبر شروع كرد به لعن دادن و بقيه شاكي شدن كه اينا چه حرفيه!!محمد حسين آن موقع سوريه بود.يه دفه قاطي كرد.تو خصوصي به من گفت:((برو به اين بگو دست برداره از كاراش!))تند تند پيام مي نوشتو عكس ميفرستاد؛عكس چنتا از رفقاش كه سربريده بودند فرستاد😔 وگفت:((ته اين لعن گفتنا ميشه اين))...
———————————————
#وَحــــدَت
———————————————
#شهيد_محمد_حسين_محمد_خاني
#فرمانده_تيپ_سيدالشهدا
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
✍ #خاطره_شهدا🌷
مصطفی صدرزاده روز تاسوعا شهید شد.
خیلی دمغ و ناراحت بودیم. کمرمان شکسته بود. عصر عاشورا بعد از شکسته شدن محاصره توانستیم به عقب برگردیم.
👈 با عمار رفتیم مقر، با چند نفر دیگر روضه گرفته و به سر و صورتشان گِل مالیده بودند. با سر و ریش گِل زده آمد پیش ما.
تکتک نیرو های سید ابراهیم را بوسید. جملهاش به بچه های عرب زبان این بود:《أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ》 به من که رسید، توی گوشم آرام گفت:《غصه نخور! منم چند روز دیگه مهمان سید ابراهیم هستم.》
📚قسمتی از کتاب #عمار_حلب
#شهید_محمدحسین_محمدخانی
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#شهدای_مدافع_حرم
#شهدایی
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
#دلتنگی_شهدایی 💔😔
در خاک هم دلم به هوای تو میتپد
چیزی کم از بهشت ندارد،
هوای تو …!
قیصر امین پور
#شهید_محمدحسین_محمدخانی
#تولدت_مبارک
#حاج_عمار
#عمار_حلب
#معلم
#حاجی
#شهیدعشق ❤️🌱
🆔 @seedammar
🍃محمد حسین جان سلام
.
سالی دیگر نیز گذشت کوتاه برای تو و بلند و سخت برای ما .
فرصت های از دست داده هرسال زیادتر رخ می نماید..شاید آن دلیل که #برکت ها از روزگارمان رخت بر بسته اند. برکت هایی که یکی از آنان وجود و نفس امثال شماست.😔
.
🍃ردِّپاهایت را در شهر می بینم ، تقریبا هرجا که سَرَکی کشیدی تمثال یا عکست را جلوه دار زده اند.حتی کسانی که در حد سلام احوال گیرت بوده اند.😊
.
🍃تفریحم #هیئت بود آن هم که به چشم بر هم زدنی از دست رفت.سرگرمی هایم حال چرخ زدن است هم دور خود هم دور شهر هم دور #اعتقاداتم هم...
سرگیجه گرفته ام از گشتن های بیهوده و از سر بیکاری و سرگرمی..😞
.
🍃محمد حسین، #پسرت روز به روز قد می کشد، رشید می شود.شاید او بتواند راهت را ادامه دهد.
من هنوز در پیدا کردن مسیری که در آن سیر کردی مانده ام .😓
.
🍃قبلا مزه تلخ قهوه های کافه ای که #عکست را به دیوار داشت هشیارم می کرد.اما الان همان قهوه برایم بی مزه است.😐
.
🍃اشتهایم رابرای زندگی از دست داده ام.تو هرروز در تمام این چند سال سر سفره کرم اولی الامر بودی.اما من هرروز سر سفره #گناه پرخوری می کنم و تنم فربه گناه است.آنقدر چاق شده ام که حال #عبادت و حتی #نماز فردی را ندارم.😰
.
بی معرفت،حالا که در تلاطم دنیا دارم #غرق می شوم و امید به دستگیری ات دارم ،دل کنده ای و رفتی چسبیدی به ملکوت و من که زیر پاهایت ،دست و پا می زنم را رها کرده ای .نگاه کن من به تو #امید بسته ام.مهرت را به دل...💔
.
🍃محمد حسین، زمانه بد فشار را به گلو رسانده.از زندگی فقط آرزوی مرگ می توان داشت.😭
.
🍃هرروز را #شرمنده وجدان و عمرمان نشویم روزمان شب نمی شود .
با دین تیغ می زنند و زخم می ماند از #مدعیان عمل و وای از مدعیان بی علم و گاها بی عمل..❗️
.
#محمد_حسین_دستم_را_بگیر💚
.
✍نویسنده: #محمد_صادق_زارع
.
🍃به مناسبت تولد #شهید_محمد_حسین_محمد_خانی
.
📅تاریخ تولد : ۹ تیر ۱۳۶۴
.
📅تاریخ شهادت : ۱۶ آبان ۱۳۹۴. حلب سوریه
.
📅تاریخ انتشار: ۸ تیر ۱۳۹۹
.
🥀مزار : بهشت زهرا.قطعه ۵۳
.
#گرافیست_الشهدا #استوری_شهدایی #عمار_حلب #حاج_عمار #علمدار #محمد_حسین_محمد_خانی #تولد #طراحی
@seedammar