eitaa logo
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
2.3هزار دنبال‌کننده
18.1هزار عکس
9.1هزار ویدیو
139 فایل
نهایة الحب تضحیة... عاقبت عشق جانفدا شدن است! حضور شما در کانال دعوت ازخود #شهداست. کپی با ذکر ۵ #صلوات #ادمین_تبادل @Mousavii7 #نویسندگی👇🏻 @ShugheParvaz #عربی @sodaneghramk #تبلیغات🤩 @Tblegh پـــیام #ناشناس👇🏻 https://gkite.ir/es/9463161
مشاهده در ایتا
دانلود
انگار این بشر به دنیا آمد تا دست خیلی ها را بگیرد بنشاند پای سفره امام حسین (ع) ؛ از هم دانشگاهی لات و عرق خورش گرفته تا مجاهد مسیحی سوری ... #شهید_محمدحسین_محمدخانی #عمار_حلب @seedammar #کانال_ابراهیم_هادی_هادی_دلها
تا جایی که می‌توانست از خواب و استراحتش می‌گذاشت که حتما خودش در خط حضور داشته باشد. فرمانده بارها بهش می‌گفت:« شما وقتی فرمانده هستی، حق نداری بری خطِ اول و بجنگی. اگه اتفاقی برای شما بیفته، شیرازهٔ کار از هم می پاشه! » اما قبول نمی کرد. میخواست حتماً کنار نیروهایش وسط معرکه حاضر باشد. خیلی راحت می توانست بیاید عقب خط بنشیند، بی سیم دستش بگیرد و با بی‌سیم نیروها را کنترل و مدیریت کند؛ ولی این کار را نمی کرد. اسلحه به دست میگرفت و می رفت خطِ اول جبهه. @seedammar
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
#شهید_محمدحسین_محمدخانی و من جریان آسمانے شدنش را برایتان مےنویسم که او به دنیا آمد و پاک زیست تا ع
رمان زندگے نامه و خاطراتے از 🔷 دانشگاه بودم. وسط کلاس درس ... 📖 به حرفای استاد گوش نمےکردم. 😒 خسته و کوفته بی خودی با لپ تاپم ور می رفتم. گوشی توی جیبم لرزید. آروم آوردمش بیرون.پیامک رو زیر چشمی خوندم. امین نوشته بود : ( داداشمونم شهید شد! ) 😧 چهار کلمه بیشتر نبود.دوباره با دقت خوندم. 😰 نه یک بار که ده بار.باورم نمی شد حیرت زده بودم. مدام توی ذهنم کسایی رو مرور می کردم که دوستی مشترکی با من و امین داشته باشن. ذهنم برمی گشت به یک نفر نمی خواستم باور کنم.همین چند روز پیش باهاش حرف زده بودم 😢 به بهونه استخاره زنگ می زد چند بار هم توی تلگرام پیامکی باهم حرف زدیم. 😰 دلم لرزید.صداش پیچید توی گوشم همون صدایی که همیشه می گفت : ( شیخ، دعا کن بازی نخوریم دنیا بدجوری آدمارو بازی می ده! ) ☝️ همیشه با این حرفش می خندیدم اشک از چشمام سرازیر شد شونه هام بی اختیار تکون می خورد. 😭😩 همه دانشجوها حتی استاد متوجه شدند.اجازه گرفتم ، و زدم بیرون زنگ زدم به امین نمیخواستم باور کنم.سوار ماشین شدم. دستم قدرت فرمون رو نداشت به هرشکل خودمو رسوندم حسینیه.رفقا همه ناراحت دور هم نشسته بودن. 😞✋ یکی یکی بچه هارو در آغوش می گرفتم و گریه می کردیم 😭 بعضی هاهم مات و مبهوت مونده بودن. 😥 رفتم از مسئول معراج خواهش کردم قبل از اینکه محمد حسینو ببرند بهشت زهرا اجازه بده رفقایی که بیرون ایستادن بیان داخل. ☝️ گفت یه ملحفه بندازید رو بدنش و بگین بیان ... ✌️ بچه ها اومدن داخل.یه دل سیر محمد حسین رو دیدن. در تابوت رو که باز کردن ، اولین چیزی که دیدم لبخندش بود، طوری می خندید که دندوناش پیدا بود. دست خودم نبود.توی ضجه گفتم : نیشش رو ببین 😩😭 بقیه رفقا هم به لفظ داداش صداش می زدند و بلند بلند گریه می کردند. هروقت می گفتم که شهید چمران شهید شد و به آرزوش رسید ولی اگه بود بیشتر به درد کشور می خورد، زیر بار نمی رفت. ✋ می گفت که ربطی نداره. جمله آوینی رو همیشه می گفت : ( شهادت یک لباس است، که وقتی اندازه آن بشوی، می پوشی ☝️ پدرو مادر خیر بچه هاشونو میخوان خدا که بنده هاشونو بیشتر از پدر و مادرشون دوست داره .... ) 😌✌️ حالا به قول خودش لباس شهادت اندازه اش شده بود. موقع گذاشتنش داخل قبر با رفقا یه صدا روضه می خوندیم و اشک می ریختیم.نم نمه بارونم میومد ✌️ فضارو خیلی خوب آماده کرده بود تا صبح بالای سر مزارش موندیم و قرآن خوندیم.از خاطراتش گفتیم و گریه کردیم.روضه خوندیم و سینه زدیم 😭 〰〰〰 کی فکرشو مےکرد اون پسر بچه تپُل مپلی که تو یه روز گرم مرداد ماه به دنیا اومد، این بشه سرنوشتش؟ کتاب ، پیشنهاد برای مطالعه👌 http://eitaa.com/joinchat/3293446147Ce2b08b67ed
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
د‌لـداده‌ ی اربـاب بـود درِ تابـوت را بـاز ڪردند ایـن آخـرین فرصـت بـود ... بـدن را برداشتنـد تا بگـذارند داخـل قبـر؛ بدنـم بی‌حـس شـده ‌بـود ، زانـو زدم ڪنار قبـر دو سـه تا ڪار دیگر مانـده‌ بـود . بایـد وصیـت‌های محمـدحسیـن را مـو بہ مـو انجـام می‌دادم. پیـراهـن مشڪی اش را از تـوی ڪیـف درآوردم. همـان که محـرم ها می ‌پوشیـد. یڪ چفیـه مشـکی هم بـود ، صـدایـم می‌لرزیـد . بہ آن آقـا گـفتـم ڪہ ایـن لبـاس و ایـن چـفیـه را قشنـگ بڪشد روی بدنـش ، خـدا خیـرش بـدهد توی آن قیـامت ؛ پیراهـن را با وسـواس ڪشیـد روی تنـش و چـفیـه را انـداخـت دور گردنـش ... جـز زیبـایی چیـزی نبـود بـرای دیـدن و خـواستـن ! بہ آن آقـا گفتـم:« می‌خواسـت بـراش سینـه بزنـم ؛ شـما می‌تونید؟ یا بیـاید بالا ، خـودم بـرم بـراش سینـه بـزنم » بغضـش ترڪید. دسـت و پایـش را گـم کـرد . نمی‌توانست حـرف بـزند چـند دفعـه زد رو سینـه محـمـدحسـیـن. بهـش گفتـم:« نوحـه هـم بخونیـد.» برگـشت نگاهـم کـرد. صورتـش خیـس خیـس بـود. نمی‌دانم اشـک بـود یـاآب باران. پرسیـد:« چی بخونـم؟» گفتـم :« هرچـی به زبونتـون اومد. » گفـت:«خودت بگـو » نفسـم بالا نمی‌آمد .... انگار یڪی چنـگ انداختـه‌ بود و گلـویم را فـشار می‌داد ، خیلی زور زدم تا نفـس عمیـق بکـشم گفتــم : از حـرم تـا قـتلگـاه زینـب صـدا می‌زد حسـیـن دسـت و پـا می‌زد حسـیـن ؛ زینـب صـدا می‌زد حسـیـن ... سینـه می‌زد برای محمـدحسیـن شانـه هایـش تکـان می‌خورد ... برگـشت با اشـاره بہ مـن فهمـاند همـه را انجـام دادم ؛ خـیالـم راحـت شـد ... پیـشِ پـای اربـاب تـازه سینـه زده‌ بـود ... 📚 عمار حلب [ خاطرات ] 📇 انتشارات روایت فتح http://eitaa.com/joinchat/3293446147Ce2b08b67ed
بین الحرمین محمدحسین در حال #روضه خواندن برای #دلم بخوان و نفس بزن که دیده دل سالهاست #خشک است #شهید_محمدحسین_محمدخانی #شهید_مدافع_حرم🌷 #عمار_حلب
برشی از کتاب #عمار_حلب شهیدمدافع حرم ٫محمدحسین محمد خانی ☝صلوات جهت شادی روح شهید
بسم رب الحســــين برشي از كتاب #عمار_حلب تو هيأت #لعن ميگفتيم؛با بچه ها كل كل داشتيم كه اقا گفته لعن نگوييد.اين تو كَتمان نمي رفت.لعن ميگفتيم...يكبار يكي از بچه ها در گروه وايبر شروع كرد به لعن دادن و بقيه شاكي شدن كه اينا چه حرفيه!!محمد حسين آن موقع سوريه بود.يه دفه قاطي كرد.تو خصوصي به من گفت:((برو به اين بگو دست برداره از كاراش!))تند تند پيام مي نوشتو عكس ميفرستاد؛عكس چنتا از رفقاش كه سربريده بودند فرستاد😔 وگفت:((ته اين لعن گفتنا ميشه اين))... ——————————————— #وَحــــدَت ——————————————— #شهيد_محمد_حسين_محمد_خاني #فرمانده_تيپ_سيدالشهدا #هادی_دلها_ابراهیم_هادی
از همه دل بریده امـ جزتو چه آرزو کنمـ به چه مشغول کنمـ دیده و دل را که مدامـ.... دل تو را می طلبد و دیده تو را می جوید.... #شهید_محمد_حسین_محمدخانی #میم_ح_میم_خ #عمار_حلب #نظری_به_حال_مــا_کن
✍ #خاطره_شهدا🌷 مصطفی صدرزاده روز تاسوعا شهید شد. خیلی دمغ و ناراحت بودیم. کمرمان شکسته بود. عصر عاشورا بعد از شکسته شدن محاصره توانستیم به عقب برگردیم. 👈 با عمار رفتیم مقر، با چند نفر دیگر روضه گرفته و به سر و صورتشان گِل مالیده بودند. با سر و ریش گِل زده آمد پیش ما. تک‌تک نیرو های سید ابراهیم را بوسید. جمله‌اش به بچه های عرب زبان این بود:《أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ》 به من که رسید، توی گوشم آرام گفت:《غصه نخور! منم چند روز دیگه مهمان سید ابراهیم هستم.》 📚قسمتی از کتاب #عمار_حلب #شهید_محمدحسین_محمدخانی #شهید_مصطفی_صدرزاده #شهدای_مدافع_حرم #شهدایی #هادی_دلها_ابراهیم_هادی
💔😔 در خاک هم دلم به هوای تو می‌تپد چیزی کم از بهشت ندارد، هوای تو …! قیصر امین پور ❤️🌱 🆔 @seedammar
🍃محمد حسین جان سلام . سالی دیگر نیز گذشت کوتاه برای تو و بلند و سخت برای ما . فرصت های از دست داده هرسال زیادتر رخ می نماید..شاید آن دلیل که ها از روزگارمان رخت بر بسته اند. برکت هایی که یکی از آنان وجود و نفس امثال شماست.😔 . 🍃ردِّ‌پاهایت را در شهر می بینم ، تقریبا هرجا که سَرَکی کشیدی تمثال یا عکست را جلوه دار زده اند.حتی کسانی که در حد سلام احوال گیرت بوده اند.😊 . 🍃تفریحم بود آن هم که به چشم بر هم زدنی از دست رفت.سرگرمی هایم حال چرخ زدن است هم دور خود هم دور شهر هم دور هم... سرگیجه گرفته ام از گشتن های بیهوده و از سر بیکاری و سرگرمی..😞 . 🍃محمد حسین، روز به روز قد می کشد، رشید می شود.شاید او بتواند راهت را ادامه دهد. من هنوز در پیدا کردن مسیری که در آن سیر کردی مانده ام .😓 . 🍃قبلا مزه تلخ قهوه های کافه ای که را به دیوار داشت هشیارم می کرد.اما الان همان قهوه برایم بی مزه است.😐 . 🍃اشتهایم رابرای زندگی از دست داده ام.تو هرروز در تمام این چند سال سر سفره کرم اولی الامر بودی.اما من هرروز سر سفره پرخوری می کنم و تنم فربه گناه است.آنقدر چاق شده ام که حال و حتی فردی را ندارم.😰 . بی معرفت،حالا که در تلاطم دنیا دارم می شوم و امید به دستگیری ات دارم ،دل کنده ای و رفتی چسبیدی به ملکوت و من که زیر پاهایت ،دست و پا می زنم را رها کرده ای .نگاه کن من به تو بسته ام.مهرت را به دل...💔 . 🍃محمد حسین، زمانه بد فشار را به گلو رسانده.از زندگی فقط آرزوی مرگ می توان داشت.😭 . 🍃هرروز را وجدان و عمرمان نشویم روزمان شب نمی شود . با دین تیغ می زنند و زخم می ماند از عمل و وای از مدعیان بی علم و گاها بی عمل..❗️ . 💚 . ✍نویسنده: . 🍃به مناسبت تولد . 📅تاریخ تولد : ۹ تیر ۱۳۶۴ . 📅تاریخ شهادت : ۱۶ آبان ۱۳۹۴. حلب سوریه . 📅تاریخ انتشار: ۸ تیر ۱۳۹۹ . 🥀مزار : بهشت زهرا.قطعه ۵۳ . @seedammar