-سِیوآ؛
و برای شمس؛(۱) در هوایت بی قرارم روز و شب سر ز پایت بر ندارم روز و شب..!(:
و برای شمس؛
دلتنگم و دیدار تو درمان منست
بیرنگ رخت زمانه زندان منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان منست
تو سفر کردی و من منتظرت میمانم
کارِ من نیست فراموشیِ تو، میدانم
به تماشای من از دور قناعت کردند
یک کلیسا وسط شهر مسلمانانم
من به یک جنگل خشکیده شباهت دارم
کوه هم باشم اگر، گردنهی حیرانم
آدمی نیست در این شهر که دورم نزده
مثل تندیس بزرگی وسط میدانم
تو خیابان به خیابانِ جهان را گشتی
من تهِ کوچهی آغوشِ تو سرگردانم
تو همان عاقلِ یکدندهی آیندهنگر
من اگر حوصلهای بود غزل میخوانم
منطقی نیست که دیوانه شوی برگردی
منطقی نیست ولی منتظرت میمانم ...
#عمران_بهروج
ای آنکه همه بود و نبودم شده ای
هم قبله و هم ذکر سجودم شده ای
با بودنت این دل شده آرامشِ محض
پنهان چه کنم کل وجودم شده ای...
-سِیوآ؛
و برای شمس؛ دلتنگم و دیدار تو درمان منست بیرنگ رخت زمانه زندان منست بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آن
برای شمس؛
تا از تو جدا شده است آغوش مرا
از گریه کسی ندیده خاموش مرا
در جان و دل و دید فراموش نهای
از بهر خدا مکن فراموش مرا...