eitaa logo
سِلوا
189 دنبال‌کننده
241 عکس
37 ویدیو
1 فایل
س ل و ا یعنی مایه تسلی و آرامش: می نویسم به امید آنکه سلوایی باشد برایتان🌱🌻 من اینجا هستم در کوچه ادبیات: @Z_hassanlu
مشاهده در ایتا
دانلود
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_________ خواستم از حال و هوای امشب شهر بنویسم، منصرف شدم. دلم برای صدای خودتان، عبای خاکی و عمامه کج‌تان در سفرهای استانی، افتتاح پروژه‌ها و گزارش‌هایش در قاب تلویزیون تنگ شده. آن روزی که در سازمان ملل گفتید " ما آینده‌ایم" فکر نمی‌کردیم شما نباشید و ما نزدیک به این آینده زیست کنیم. @selvaaa
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
با حکم اعدام رفتم پیش دادستان انقلاب، نامم را که گفتم، پرسید: «همان عباس معروفی معروف؟» پرونده‌ام را شرح دادم. تلفن روی میزش را به سمتم چرخاند، خواست همان لحظه بگویم شماره‌های چاپی مجله توقیف‌شده‌ام را بیاورند. تا رسیدن مجلات، سراغ کتاب جدیدم را گرفت. گفت دلم می‌خواهد سمفونی مردگان را بخوانم. توی کیفم نسخه‌ای از چاپ سومش داشتم. همین که آن را روی میز گذاشتم، مبلغ روی جلد را به طرفم گرفت. تردیدم را برای دریافت پول که دید گفت: «این میز قضا و قدره.» پول را گرفتم. بعد، مشغول بررسی سابقه‌ام شد و گفت: «هیچ لکه‌ای توی کارتان ندیدم.» پیگیر پرونده‌ام شد. جلسه مجدد دادگاه را با حضور هیئت منصفه برگزار کرد. حکم اعدامم رد شد و تبرئه شدم... ✍ خاطره‌ای به نقل از عباس معروفی، درمورد شهید جمهور، ابراهیم رئیسی | @mabnaschoole |
_______________ نوجوان که بودم خیال می‌کردم بیست سالگی باید سن خاصی باشد. سن رسیدن به آرزوها و چرخیدن با آدم بزرگ‌ها توی دانشگاه. به بیست که رسیدم، پایم لیز خورد روی پوست دردها و رنج‌ها. معنای فانتزی "خاص بودن" در دست‌انداز‌ بزرگسالی رنگ باخت. بعدش از سی سالگی ترسیدم. خیال کردم سراشیبی پیر شدن است. حالا که به بیست و نه رسیده‌ام و لبه آن سن ترسناک، باز معانی برایم رنگ باخته. اتفاقات و بلاهای جمعی را تجربه کردم که تک به تک برایم شخصی شدند. تکه‌هایی از وجودم کنده شد که جایش با هیچ چیز پر نمی‌شود.‌ فهمیدم سن، گزاره مهمی نیست. گزاره‌های دیگری‌ هست که آن شهیده مو بلند مشکی داشت و منِ محجبه چادری نه. دم سی سالگی‌ام و دیگر از چهل سالگی هم نمی‌ترسم؛ اما از عاقبت‌بخیری‌ام خیلی می‌ترسم. به وقت ۲۶ اردیبهشت ۰۵ @selvaaa
هدایت شده از مجلهٔ مدام
یک خبر خوب برای کسانی که هنوز اشتراک امسال مدام را تهیه نکرده‌اند. ✌🏻 همان‌طور که می‌دانید، درگاه خرید برای فروشگاه مدام فعال است. از سوی دیگر، اسنپ‌پی تا آخر امشب دو فعال دارد. یک کد تخفیف ۳۰۰هزارتومانی برای خرید بالای یک میلیون تومان: PAY3V2R و یک کد تخفیف ۵۰۰هزارتومانی برای خرید بالای ۳میلیون‌تومان: PAY5KQR 🎉 یعنی علاوه بر ۲ میلیون تومان تخفیف فعلی فروشگاه برای اشتراک، می‌توانید ۵۰۰هزارتومان دریافت کنید. دقت داشته باشید که برای استفاده‌ از این کد، در مرحله تسویه حساب ابتدای می‌بایست درگاه اسنپ‌پی را انتخاب کنید و هنگامی‌که به صفحه بالا رسیدید، کد تخفیف را متناسب با سید خریدتان، وارد کنید. 📦 [برای سفارش مجله، از طریق فروشگاه مدام اقدام کنید. ](http://www.modaammag.ir/shop) مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
_______________ هفته پیش چهارشنبه اینجا بودم. زل زدم به قاب عکست که جلوی میکروفون تنظیم شده بود. خیال کردم هفته بعد می‌خواهی روی این بالکن، جلوی پرده آبی برایمان حرف بزنی. حدس زدم شاید ایستاده سخنرانی کنی و از تاریخ ایران بگویی تا برسی به این روزها. من هم مثل همیشه از راه دور، بروم توی کانال خامنه‌ای دات آی آر و تکه تکه حرف‌هایت را بخوانم تا بسته کامل بارگذاری شود. توی رویا بودم که دسته‌ای دختر نوجوان سیاه پوش آمدند زیر بالکن و اشک ریختند و هم دیگر را بغل کردند‌. رویایم شکست و لبخند روی لبم ماسید و حسرت قلبم را نیشگون گرفت و دردش پیچید توی جانم. راستی حواست هست نوشته‌هایم ضمیر دوم شخص مفرد گرفته و از برایم شده‌ای؟ @selvaaa
یکی از هنرجوهای سابقم، خادم این هیئت دخترونه‌ست. اگر ساکن تهران هستید و دختر نوجوان دارید، دوم، سوم و چهارم تیرماه دعوتید به این محفل.🌱 https://eitaa.com/joinchat/28573773Cde0db10308
گفت علی تو این همه شدی و من هنوز یک نفرم...
_________ مداح خواند " بلند شو علمدار" و من خیره شدم به عدد ۱:۲۰ پشت تیشرت پسرک. مداح ادامه داد" بعد تو امنیت خیمه‌ها چه می‌شود؟" و من یاد رجزخوانی و خنده‌های شمر افتادم و امامی که در حرمش کشته شد... @selvaaa
-2313280534621184255_561679887954325.mp3
زمان: حجم: 2.9M
______________ توی کانال خبرگزاری نوشته بود: "موسیقی رسمی تشییع پیکر «رهبر شهید» منتشر شد." و یک ضربه کوچک و آرام به بادکنک انکار مغزم خورد. از کسی که در قلبم بود پرسیدم "مگر تو زنده نیستی"؟ @selvaaa
هدایت شده از کارام جانم می‌رود
ا﷽ روز ۹ اسفند وقتی انفجارهای پی‌درپی بیت رهبری را لرزاند، ترکش‌هایش به قلب تک‌تک مردم ایران اصابت کرد. چه آن‌هایی که در خیابان کشوردوست ساکن بودند و چه آن‌هایی که در زابل و تایباد و جلفا و پیرانشهر زندگی می‌کردند. همه‌ی ما مجروح آن حادثه هستیم. روح‌مان زخمی عمیق برداشته، زخم فراق رهبر. زخمی که با گذشت چهار ماه هنوز خون تازه دارد. ما ملت مبهوتی هستیم که در مرحله‌ی انکارِ سوگ مانده‌ایم. ما روزها و ماه‌ها، زمان احتیاج داریم تا بفهمیم بعد از ۹ اسفند چه حفره‌ای در قلب‌مان ایجاد شده است. اما دست تقدیر نمی‌ایستند و چرخ روزگار می‌چرخد. این روزها که به وداع و تشییع رهبرمان رسیده‌ایم، در همین حالِ بهت و ناباوری باید این لحظه‌ها را ثبت کنیم تا برای خودمان و آیندگانمان باقی بماند. فرقی نمی‌کند چه از دل خانه، چه از وسط موکب پذیرایی و چه از کنار پیکر رهبر شهیدمان، باید قلم دست بگیریم و روایت اقتدار و حماسه از وداع با آن مردِ خدا را بنویسیم. در این کانال روایت‌هایی از سراسر ایران را خواهیم خواند. روایت‌هایی از یادبودهای خانگی، روایت‌هایی از مسافران خارجی در فرودگاه، روایت‌هایی از مرزهای زمینی، روایت‌هایی از خیابان‌های تهران و قم و مشهد تا روایت‌هایی از کنار پیکر آقا. (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو هر وقت خواستی بیایی مصلی، من زودتر رسیدم. زیر تیغ آفتاب اول صبح، بی‌قرار منتظرت ماندم. فرقی نداشت نماز عید فطر باشد یا جمعه نصر. تا می‌آمدی همه جلو پایت قیام می‌کردیم. حالا تو همانجا آمده‌ای و من نرسیدم. برایت قیام کرده‌اند ولی عزیزم چرا خوابیده آمدی؟ ؟ @selvaaa
مکن ای صبح طلوع...