eitaa logo
انتشارات ستارگان درخشان
507 دنبال‌کننده
501 عکس
150 ویدیو
3 فایل
انتشارات ستارگان درخشان با ۱۷ سال سابقهٔ درخشان. موضوعات: فرهنگ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس وبسایت انتشارات: https://setareganederakhshan.ir/ مجله مجازی هم‌رزم: @hamrazm_mag آیدی ادمین @n_setareganederakhshan
مشاهده در ایتا
دانلود
نام کتاب:ابودردا قیمت با احترام،9هزار تومان چند جمله از کتاب:سراغ حسین علمداری رفتم. او با دیدن من به‌طرف میزش رفت و از داخل کشوی میز، یک پاکت بیرون آورد و همان طور که به‌سمت من می‌آمد، گفت: «تعدادی عکس از سپاه خرم‌آباد برای ما فرستادن.» بعد پاکت عکس‌ها را به من داد. نگاهم که به عکس‌ها افتاد، انگار یک ظرف آب سرد روی سرم خالی شده بود. نمی‌توانستم باور کنم. با تعجب گفتم... متن پشت جلد: ترکش، از پنجره طرف ما، وارد ماشین شد و از بالای سر ما گذشت. بله ترکش از بالای سر ما عبور کرد و به سر حمید فتاح اصابت کرد و در دم او را شهید کرد. خون از سر او فواره می‌زد و روی سر و صورت من می‌ریخت و من گرمی آن را حس می‌کردم و بوی آشنای خون تازه مشامم را می‌آزرد. شهادت حمید باعث شد تا فشار پای او روی گاز ماشین بیشتر شود و به سرعت هرچه تمامتر به جلو برود. من با یک دست فرمان ماشین را گرفته بودم و با دست دیگر سعی می‌کردم پای حمید را از روی گاز بردارم ولی پستی و بلندی‌های جاده اجازه کار را به من نمی‌داد. بالاخره ماشین با همان سرعت زیاد اینقدر بالا و پایین رفت تا بین یک کانال بزرگ میان زمین و هوا گیر کرد و ایستاد. تمام بدنم کوفته شده بود. به برادر ارتشی گفتم: زود از ماشین خارج شو و خودم هم بلافاصله از ماشین به داخل کانال پریدم. مقدس @setaregaannderakhshan
نام کتاب:آقای دکتر قیمت بااحترام:29هزار تومان چند جمله از کتاب: وقتی بیهوش شدم، مرا همراه یکی از بچه‌های نجف‌آباد که آن هم یک چشمی شده بود، روی دوش اسرای عراقی انداختند که به عقب بیاورند. آتش که می‌ریختند، این‌ها روی زمین شیرجه می‌زدند. ما هم از روی دوششان به پایین پرت می‌شدیم. وقتی مرا به اورژانس می‌رساندند، نبضم را می‌گیرند، ظاهراً ضربانی نداشتم، برای همین مرا جزو شهدا گذاشته بودند. مرا در کفن می‌پیچند و می‌گذارند پشت سنگر که من و بقیه شهدا را با وانت به معراج شهدا انتقال دهند... متن پشت جلد: هوا گرم بود. داخل پلاستیک هم گرم. نیمه جانی داشتم و نفس ضعیفی می‌کشیدم. پلاستیک عرق کرده بود. رزمنده‌ای این را دیده و فریاد زده بود: «آقای دکتر...!» دکتر که دوباره معاینه می‌کند، می‌بیند نبض دارم. مرا به اورژانس برمی‌گردانند و بعد از وصل سرم و خون به بیمارستان سینای اهواز انتقال می‌دهند. بعد از سه روز که به هوش آمدم، فکر می‌کردم شهید شدم و جوانان بهشتی که بعد فهمیدم پرستاران هستند، داشتند خون‌های خشک‌شده را می‌شستند و مرا تمیز می‌کردند. مقدس @setaregaannderakhshan
نام کتاب: کابوس یک رویا قیمت با احترام:36هزار تومان چند جمله از کتاب:صدای همهمه و بازی کودکان از خرابه‌ها به گوش می‌رسید. راشل مشغول بررسی ایده‌ای دربارۀ راه‌های دارو رسانی به نوار غزه بود! یکی از دوستانش سراسیمه خود را به راشل رساند؛ نفس‌نفس‌زنان و با ترس گفت: «راشل عجله کن، بیا بریم! تصمیم دارند یه خونۀ دیگه رو هم خراب کنند! بعضی از بچه‌ها اونجا هستند و دارند سعی می‌کنند با مذاکره جلوشون رو بگیرند! زودباش ما هم باید بریم! شاید اگر تعدادمون بیشتر باشه بتونیم متوقفشون کنیم!» متن پشت جلد: شب از نیمه گذشته بود؛ صدایی آشنا شنید! صدایی که در این دو ماه اقامتش در نوار غزه روزی چندبار می‌شنید؛ صدایی که روحش را آرام می‌کرد؛ مثل نوعی موسیقی آرام‌بخش بود؛ اما موسیقی نبود! آواز هم نبود... @setaregaannderakhshan
نام کتاب: درون گمشده قیمت بااحترام :15هزار تومان چند جمله از کتاب:من و پدربزرگ و مادربزرگ پیر و مریضم، داخل یه خونۀ خیلی کوچیک زندگی می‌کنیم. آجرهای این خونه پر از قصه‌های واقعیه. مادربزرگم هر شب، قصۀ یکی از اون‌ها رو برام تعریف می‌کنه؛ قصۀ گل آرزوها، قصۀ دیو سیاه، قصۀ دختر کوچولوی تنها، قصۀ مرد ترسو؛ اما داستان من از اونجا شروع می‌شه که یه شب، نوبت به قصۀ گل آرزوها رسید @setaregaannderakhshan
نام کتاب: مثل خودش قیمت بااحترام:30هزارتومان چندجمله از کتاب:- حرف‌هایی که راجع به او می‌گفتند، لابد درست بوده. ببین چطور شیش‌تیغه کرده! - پس می‌گفتند کشتندش! اینکه دوباره سروکله‌ش پیدا شد! - یکی از بچه‌ها می‌گفت: از انقلاب و سپاه بریده. نکنه این مدت زندان بوده؟ - آره بعید هم نیست. همین آقا بود که می‌خواست ما رو ارشاد کنه؟ ببین به چه وضعیتی دراومده! صدای پچ‌پچ دو نفری که کمی عقب‌تر از حسین و آن‌طرف مینی‌بوس نشسته بودند، او را به خود آورد. برای لحظاتی رشتۀ افکاری که در ذهن می‌پروراند از هم گسیخت؛ اما بهتر بود توجهی به آن‌ها نداشته باشد. «ولِشون کن. بذار هرچی دلشون می‌خواد بگن.» @setaregaannderakhshan
نام کتاب:یک دختر یک جهان یک دخترجهانی قیمت بااحترام:5000تومان چند جمله از کتاب:عبدالرحمن صدایش بلند و مردانه بود، به خواستگاریت آمده بود. وای چقدر ثروتمند و پولدار بود. اعداد و ارقام بزرگی به زبان می‌آورد: «من برای فاطمه(س)صد شتر پر از پارچه‌های گران‌قیمت مصری و ده‌هزار دینار سکۀ طلا، مهریه می‌دهم.» اما پدرت(ص) به تندی گفت: «من بندۀ پول و ثروت نیستم.» @setaregaannderakhshan
نام کتاب: مثل خودش قیمت بااحترام:30هزارتومان چندجمله از کتاب:- حرف‌هایی که راجع به او می‌گفتند، لابد درست بوده. ببین چطور شیش‌تیغه کرده! - پس می‌گفتند کشتندش! اینکه دوباره سروکله‌ش پیدا شد! - یکی از بچه‌ها می‌گفت: از انقلاب و سپاه بریده. نکنه این مدت زندان بوده؟ - آره بعید هم نیست. همین آقا بود که می‌خواست ما رو ارشاد کنه؟ ببین به چه وضعیتی دراومده! صدای پچ‌پچ دو نفری که کمی عقب‌تر از حسین و آن‌طرف مینی‌بوس نشسته بودند، او را به خود آورد. برای لحظاتی رشتۀ افکاری که در ذهن می‌پروراند از هم گسیخت؛ اما بهتر بود توجهی به آن‌ها نداشته باشد. «ولِشون کن. بذار هرچی دلشون می‌خواد بگن.» @setaregaannderakhshan