eitaa logo
ستارگان آسمانی ولایت⭐️
151 دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
465 ویدیو
28 فایل
بسم رب الشهداء🌹 بااین ستاره‌هامیشود #راه راپیداکردبه شرطها وشروطها.. #کمی_خلوص #کمی_تقوا #کمی_امید #کمی_اعتقاد میخواهد. به نیابت از #شهیدان #سعیدبیاضےزاده #احسان_فتحی (یگانه شهیدمدافع حرم شهرستان بهبهان) ارتباط با مدیر @sh_bayazi_fathi313
مشاهده در ایتا
دانلود
گر بپرسی ڪی بمیرم با چه ذڪری ، در ڪجا ؟ پاسخ آید یا محــرم یا حسیــن ، یا ڪربــلا #شهید_فرهاد_طالبی #پروازت_در_محرم_مبارڪ ✔️ @setaregan_velayat313
باعرض سلام و خسته نباشی خدمت شما دوست عزیزم امیدوارم همیشه زندگی شما پر از موفقیت و توفیق و یار همیشگی اقا امام زمان (عج) بوده اید٬ ادامه داشته باشد. از بهترین توفیقاتی که خداوند به یک بنده میتواند بدهد٬ داشتن رفیق خوب هست که من همیشه از خدا شاکر هستم بابت وجود رفقایی مثل شما در کنارم٬ که از نظر خودم هیچ کس به اندازه من خوشبخت نیست و نبوده که دوستانی مثل شما داشته باشد٬ بخاطر همین من همیشه از شما سپاسگزارم و از خدا و اقا امام زمان میخواهم به توفیقات شما چه در دنیا و چه در اخرت بیافزاید٬ از انجا که همه شما میدانید که من اصلا ادم درستکاری نبوده ام و نیستم ٬و چه بسا که خیلی وقت ها باعث ناراحتی شما شده باشم از شما صمیمانه تقاضای بخشش و عفو دارم ٬چرا که میدانم اگر شما دوست عزیز نبودی معلوم نبود من الان توی کجاها بوده و مشغول چه کارها بوده٬پس لطفا منو حلال کنید٬ انچه از سر٬گذشت شد سر گذشت حیف بی دقت گذشت٬اما گذشت تاکه خواستیم یک دو روزی فکر کنیم بردرخانه نوشتند٬در گذشت... ارادتمند شما https://eitaa.com/setaregan_velayat313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
پسرانم بہ فداےسر تو،غم نخورے هردو قربان علےاڪبر تو،غم نخورے پسرانم ڪه بماند!خود زینب هم هسٺ جان من نذر علےاصغر تو،غم نخورے 💔سلام علےقلب زینب الصبور💔 https://eitaa.com/setaregan_velayat313
#شیره_خواره_حسینی چشم هایت به کربلا فهماند مست بودن به قیل و قال که نیست ظهر روز دهم نشان دادی مرد بودن به سن وسال که نیست https://eitaa.com/setaregan_velayat313
⚪️کی شود 🕊حر شوم و ✋توبه ی مردانه کنم😔 ♦️حر امام زمانت می شی ؟؟😭 ✔️ @setaregan_velayat313
دست من و تو نیست اگر شدیم خیلی زحمت مارا کشیده است
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
حُــرّ دست و دلش را شُست و... با امامِ زمانش دست داد! امشب یک قولِ مردانه به امامِ زمان مان بدهیم! 💚أللَّھُمَ‌عجِلْ‌لِوَلیِڪْ‌ألْفَرَج💚 https://eitaa.com/setaregan_velayat313
#محرم #طفلان_حضرت_زینب بودند چہ مردانہ ولایت باور لبریزِ شجاعت و بہ امر مادر رفتند بہ میدان! چہ تماشا دارد رزم ِ نوه هاے دخترےِ حیدر! #اَمیرےحُسَیْن‌وَنِعْمَ‌الامیٖر https://eitaa.com/setaregan_velayat313
ستارگان آسمانی ولایت⭐️
✨#عـشـق_واحـد ✍ مـیـم_ر 🌹قسـمـت هـفـتـاد و سوم همانطور که به سمتش میرفتم بسیار شاکی گفتم: _صبر کن
✍ مـیـم_ر 🌹قسـمـت هـفـتـاد و چـهـارم دلم برای امام رضا و حرم و این صحن و سرای با صفایش عجیب لک زده بود. انگار با امدن به اینجا روح تازه ای به بند بند تمام وجودم نفوذ کرد. آن هم وقتی در کنار کسی بودم که از خود امام رضا اورا خواستم . این دومین باری بود که در این ۴ سال منو محمدحسین به مشهد می امدیم. منتها، قبلا با اقا مصطفی و نرگس و اینبار سه نفری. خیلی وقت نمیکردیم به سفر برویم. اما محمد حسین تمام سعیش را میکرد که حداقل سالی یک بار را برویم. همانطور که در حیاط حرم نشسته بودیم محمد حسین و امیرعباس در حال فوتبال بازی کردن بودند. ان هم با یک بتری اب! امیر عباس با ان جثه و مدل دویدنش دیدنی بود. محمد هم طوری با امیرعباس هم بازی میشد که انگار جدی جدی همسن اوست. واقعا حق داشت پسرم انقدر وابسته ی پدرش باشد. _محمدحسین زشته بسه دیگ بشینید. _صبر کن ببینم این امیرعباس تنبل بلاخره گل میزنه یا نه! تکون بخور دیگه بابایی! لیلی بچم اضافه وزن نداره؟ _نگو اینجوری! تازه لاغر شده. _مامان، بابا همش گل میژنه! اصن من باژی نمیچنم. تازه شچمم صدا میده من گشنمه! روبه ی پنجره فولاد نشسته بودیم و هر کس در حال خودش بود. امیر هم در خوابی عمیق به سر میبرد. _لیلی خانم؟ اشک هایم را پاک کردم. به سمتش برگشتم و گفتم: _جانم؟ _میخوام یه چیزی بهت بگم. ولی باید قل بدی فکر نکرده جوابمو ندی. باشه؟ _خب باشه. بگو... به پایین نگاه کرد و گفت: _دلم نمیخواد سفرمون خراب شه.ولی به نظرم الان جلوی اقا بهتره که بهت بگم. _محمد بگو دیگه مردم من از کنجکاوی... در چشم هایم خیره شد و گفت: _من میخوام اعزام شم سپاه قدس! همه کارامو کردم. فقط میمونه رضایت تو که از همه چیز برام واجب تره! چشم هایم گرد شد و متعجب خیره به او ماندم. انگار دنیا روی سرم خراب شد. همین را کم داشتم. شاید سرش به سنگ خورده بود. اخمی به پیشانی نشاندم و خیلی جدی گفتم: _نه! معلومه که من راضی نمیشم. نفسش را به بیرون فوت کرد و گفت: _قرار بود فکر کنی و بعد... پریدم وسط حرفش و گفتم: _هر چقدرم فکر کنم باز جوابم همینه. محمد تروخدا بیخیال شو! همینجا به اندازه کافی داری خدمت میکنی! _لیلی تو میدونی من هدفم چیه چرا اذیت میکنی اینجوری کارو برای من سخت میکنی.. _بزار سخت بشه بلکه پات گیر بشه! تو چرا به من فکر نمیکنی؟ خواست حرفی بزند که فورا گفتم: _محمد تموم کن این بحثو! نگاهش روی چشم هایم ایستاد. نگاهی که هزارها حرف در ان بود. تنها با لحن ارامی گفت: _اگه یه در صد هنوز به ارزش هامون اعتقاد داری منو اینجوری تو منگنه نزار! از این راه برای راضی کردن من وارد میشد چون میدانست در این مورد کم میاورم! فورا نگاهم را از چشم های منتظرش گرفتم و به روبه رو دوختم. حسابی حالم را گرفته بود. فکرم درگیر بود و لحظه ای ارام نمیگرفت. هر چه سعی میکردم پا بندش کنم انگار بیشتر به پرواز فکر میکرد... تقصیر من چه بود که نمیخواستم دوباره دوریش بشود عذاب جانم؟ ادامه دارد...