eitaa logo
ستاره شو7💫
759 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💖 رفیق نمره امتحان مهم نیست!🖐🏾👀 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
وضعیت من سر امتحان ریاضی شبیه دکترایی هست که عملشون موفقیت امیز نبوده و میگن ما سعیمونو کردیم ولی نتیجه ای نداشت😂😅😆😁😁😁 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلامــی گــرم و صمیمــی به نوجوون های عزیــز و گــل دهه هشتادی ☺️😍😘 خوبیــــن؟ خوشیـــن؟ سلامتیـــن؟ ان شاءالله همیشـــه دلتون گــــرم به نور و عشــــق صاحب الزمـــــــان (عج) باشـــه❤️🤲🏻 این کانال مختص شما نوجوون های درجه یکـــــه😎✌🏻 امیـــدواریم مطالب براتـــون مفیــد و جذاب باشــــه🙂
اگه پیشنهادی درد دلی سوالی خلاصه صوبتی بود ادمین اینجاس @admin7aaseman
فقط بی دلیل لفت نده دلمون میگیره🥺😢💔
کل برنامه های ما در یک نگاه اینجاس 🧑‍💻 لینک کانالهای قصه های قران و تلاوت را اینجا وارد بشین 👇👇 💎قصّه های قرآن 1 (۷سال) 🔸ایتا eitaa.com/ghesseh1 🔹سروش+ sapp.ir/ghesseh1 ▫️ تلگرام t.me/ghesseh1 💎قصّه های قرآن 2 (٨ تا ١٠ سال) 🔸ایتا eitaa.com/ghesseh2 🔹سروش+ sapp.ir/ghesseh2 ▫️ تلگرام t.me/ghesseh2 💎تلاوت نور (١١ تا ١٤ سال) 🔸ایتا eitaa.com/telavatnoor7 🔹سروش+ sapp.ir/telavatnoor7 ▫️ تلگرام t.me/telavatnoor7 ⁉️❗️شرکت در مسابقه و چالش==دریافت هدیه 🤩 ••فهرست مطالب کانال ستاره شو جهت دسترسی سریع عزیزان😊✌️•• ❤️ 😄 🌿 💚 📚 🌏🌤 🤲 🔅 🔅⚙️ 🧠 🎮🎲 🎙 🌿 👩🏻‍🎓💜 😊 😈 قصه قهرمان ها 📝برنامه ی محتوایی ستاره‌شو ✅شنبه↓ ------ ✅یکشنبه↓ --- --- ✅دوشنبه↓ ------ ✅سه‌شنبه↓ --- و بازی ------ ✅چهارشنبه↓ --- --- ✅پنج‌شنبه↓ --- ✅جمعه↓ --- --- ••|نوجوان‌های‌گل🤩💐 ••|با ما همراه باشید🤝 ••|اتفاق های قشنگی🌱🌈 ••|تو راهه😊 ✅ادمین‌کانال‌ستاره‌شو @adminsetaresho7 ✅کانال ایتا‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‎‎‌‌‎‌‎‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌ https://eitaa.com/setaresho7 ✅حتمادوستاتون‌رو‌دعوت‌کنید‌به‌کانالمون✌️ تا‌بیشتربهمون‌خوش‌بگذره❤️🎉
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ستاره شو7💫
#تست_هوش شکل موجود در تصویر چند وجه ( پهلو ) دارد ؟ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
18 وجه داره ممنون از دوستان گلم که مشارکت کردند پاسخ دادند اسما فدایی جواد علی احمدی فاطمه روح الامین سید دانیال حسینی ملاشریفی حوری کاظمی محمدیاسین و نسیم باقری طادی عرفانه احمدی فاطمه حیدری زهرا سادات موسوی و محمد سجاد موسوی 👏👏👏👏👏👏👏
ستاره شو7💫
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت52 ‌عقل‌تو‌کله‌شما‌دوتا‌نی
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت53 سرانجام‌به‌مقر‌رسیدند.‌ چند‌قاطر‌در‌حصار‌بودند‌ و‌هیچ‌خبری‌از‌علی‌و‌اکبر‌و‌حسین‌نبود.‌ یوسف‌با‌نگرانی‌گفت:‌ «پس‌حسین‌کجاست مگه‌قرار‌نبود‌مراقب‌قاطرها‌باشه؟»‌ هرچه‌حسین‌را‌صدا‌زدند،‌خبری‌از‌او‌نشد.‌ کربلایی‌گفت:‌ «تا‌این‌زبون‌بسته‌ها‌سرما‌نخوردن‌ببرین‌ تو‌اصطبل»‌ قاطر‌های‌تازه‌را‌به‌طرف‌اصطبل‌بردند.‌ مش‌برزو‌فریاد‌زد:‌😳 «اِ،‌حسین‌این‌جا‌افتاده!»‌😱 دویدند‌طرف‌حسین‌که‌وسط‌اصطبل‌ روی‌زمین‌کنجله‌شده‌بود.‌ حسین‌‌دستهایش‌را‌ زیر‌شکمش‌جمع‌کرده‌و‌بیهوش‌بود.‌ یوسف‌با‌نگرانی‌گفت: «نکنه‌مار‌نیشش‌زده!؟»‌ کربلایی‌گفت:‌اینجا‌مار‌و‌عقرب‌نداره.‌ بلندش‌کنید‌ببریمش‌تو‌اتاق‌خودمون».‌ به‌صورت‌حسین‌آب‌زدند.‌ شانه‌هایش‌را‌مالیدند‌تا‌کم‌کم‌به‌هوش‌آمد.‌چند‌بار‌پلک‌زد.‌ دست‌هایش‌را‌دوباره‌زیر‌شکم‌جمع‌کرد‌ و‌ناله‌کنان‌گفت:‌ «من‌از‌قاطرها‌متنفرم!»‌ یوسف‌پرسید:‌«چی‌شده‌حسین ‌جان؟‌چرا‌وسط‌اصطبل‌افتاده‌بودی؟»‌ حسین‌آه‌و‌ناله‌کنان‌گفت:‌ «رفتم‌به‌اون‌قاطر‌دیوونه،‌همون‌جفتک‌ آتشین‌غذا‌ بدم،‌ نه‌گذاشت‌و‌نه‌برداشت،‌ یک‌جفتک‌زد‌به‌شکمم.‌ نفسم‌رفت‌و‌نیامد.‌ چشمام‌سیاهی‌رفت‌و‌دیگه‌نفهمیدم‌چی‌شد!»‌ یوسف‌و‌کربلایی‌و‌مش‌برزو‌ به‌زحمت‌جلوی‌خند‌ه‌شان‌را‌گرفتند.‌🤭 اما‌سیاوش‌و‌دانیال‌از‌خنده‌ریسه‌رفتند.‌ 🤣🤣 حسین‌با‌بغض‌و‌ناراحتی‌گفت:‌ «نخندید‌بیمز‌هها.‌😒 اگه‌به‌شکم‌خودتون‌هم‌جفتک‌میخورد،‌ اینطوری‌میخندیدید!؟»‌😩 □ □□ شب سردی‌بود.‌ بیرون‌از‌ساختمان‌باد‌شدیدی‌ می‌وزید‌و‌درختان‌بیبرگ‌ را‌تکان‌میداد.‌ اما‌داخل‌ساختمان‌سه‌اتاقه،‌ جایی‌که‌یوسف‌و‌همراهانش‌زندگی‌میکردند،‌به‌لطف‌بخاری‌گرم‌گرم‌بود.‌ علی‌که‌رفته‌بود‌سری‌به‌قاطرها‌بزند،‌به‌سرعت‌در‌را‌باز‌کرد‌و‌لرز‌لرزان‌توي‌اتاق‌پرید‌و‌در‌را‌پشت‌سرش‌بست.‌ همان‌چند‌لحظه‌ي‌کوتاه‌موجی‌از‌سرمای‌ برنده‌به‌داخل‌اتاق‌هجوم‌آورد.‌ سیاوش‌نزدیک‌بخاری‌نشسته‌و‌چایی‌داغش‌را‌مزمزه‌میکرد‌به‌علی‌غُر‌زد:‌ «درو‌ببند‌یخ‌کردیم!»‌ علی‌اوُرکتش‌را‌درآورد،‌شال‌گردن‌را‌هم‌از‌دور‌گردن‌و‌صورتش‌باز‌کرد‌و‌کلاه‌کشی‌از‌سر‌برداشت.‌صورتش‌از‌سوز‌سرما،‌گل‌انداخته‌و‌سرخ‌شده‌‌ بود.‌ لرز‌لرزان‌خودش‌را‌کنار‌بخاری‌رساند‌و‌وسط‌ حسین‌و‌اکبر‌نشست‌و‌کف‌دست‌هایش‌را‌به طرف‌بخاری‌گرفت.‌ یوسف‌پرسید:‌«چه‌خبر؟» علی‌لیوان‌چایی‌را‌از‌مش‌برزو‌گرفت‌و‌گفت:‌ «همه‌شون‌خوب‌خوبن.‌شکمشون‌سیر‌ و‌جاشون‌خشک‌و‌درها‌و‌درزها‌هم‌بسته.‌ وای‌که‌چه‌سرمای‌ناجوریه!»‌ اکبر‌با‌شور‌و‌هیجان‌در‌حال‌تعریف‌کردن‌ فیلم‌پر‌زد‌و‌خوردی‌بود‌که‌همان‌روز‌ در‌سینما‌دیده‌بود،‌به‌حسین‌گفت:‌ «بعدش‌لی‌چانگ‌مثل‌گربه‌مرنو‌کشید‌و‌پرید‌هوا‌و‌یک‌لگد‌کار‌درست‌گذاشت‌تخته‌سینه‌ي‌ رئیس‌آدم‌بدا.‌ طرف‌مثل‌هندونه‌شوت‌شد‌و‌شترق،‌خورد‌به‌دیوار‌و‌دیگه‌از‌جاش‌بلند‌نشد. والله‌اگه‌من‌هم‌اون‌لگدرو‌میخوردم‌دیگه‌بلند‌شدنم‌با‌خدا‌بود».‌ دانیال‌زیرچشمی‌به‌حسین‌نگاهی‌انداخت‌و‌موذیانه‌گفت:‌ «یک‌نفر‌هم‌امروز‌مثل‌همون‌آدم‌بده‌جفتک‌ نوش‌جان‌کرده‌و‌چند‌ساعتی‌بیهوش‌بوده». حسین‌به‌دانیال‌براق‌شد:‌ «‌آهای‌بچه‌سربه‌سر‌من‌نذار.‌ من‌جنی‌ام.‌کار‌دستت‌میدم‌ها!» یوسف‌به‌علی‌که‌داشت‌گرم‌می‌شد‌گفت:‌ «خب‌علی‌جان‌امروز‌چي‌کار‌کردی؟‌کتابی‌که‌ میخواستی‌پیدا‌کردی؟»‌ ادامه دارد.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖