eitaa logo
ستاره شو7💫
783 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
50 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌‌‌ همه گفتن نمیتونی، تو گفتی: بلند شو من پشتتم؛ همین برای شکرگزاری کافیه شکرت یا رب... ❣️❣️❣️ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
تــو باید باشی برای نفس کشیدنم برای زندگی کردنم برای حال خوب و بدم تــو باید بمونی برای قلبم این قلب خسته بهت خیلی نیاز داره💔 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
enc_17416461963783440466136.mp3
زمان: حجم: 2.37M
ټٰایـمِـ⏰ پادشاهی کن تا وقتی با حسینی ...❤️‍🩹🥀 حسین جان .. شب جمعه ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت80 ‌مارال‌خانم.‌ان‌شاءالله‌
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت81 ‌کمی‌بعد‌دانیال‌پرسید:‌«پدر‌و‌مادرت‌چی‌ گفتند؟» سیاوش‌خم‌شد‌و‌دستی‌به‌سر‌و‌گوش‌ کوسه‌ي‌جنوب‌کشید‌و‌گفت:‌ «مثل‌همیشه.‌مادرم‌فقط‌گریه‌میکرد‌ و‌التماس‌می‌کرد‌برگردم‌خونه،‌آقاجون‌هم‌ فقط‌خط‌و‌نشون‌کشید‌که‌اگه‌برگردی‌ جای‌سالم‌برات‌نمیذارم‌و‌پوست‌کله‌تو‌ غلفتی‌میکنم.‌هر‌دفعه‌تلفن‌می‌زنم‌همینه».‌ دانیال‌خندید‌و‌گفت:‌ «پس‌اگه‌بری‌مرخصی‌مادرت‌قربون‌صدقه‌ات‌می‌ره‌و‌حسابی‌بهت‌می‌رسه‌و‌باباتم‌حسابت‌ رو‌می‌رسه.‌خیلی‌بامزه‌است.‌این‌به‌اون‌در!» ‌باباتم‌تقصیر‌نداره.‌تو‌نمیدونی‌من‌با‌چه‌ دردسری‌تونستم‌فرار‌کنم‌و‌بیام‌جبهه.‌ مکافاتی‌که‌من‌کشیدم،‌رستم‌دستان‌ نکشیده.‌صد‌رحمت‌به‌‌هفت‌خان‌رستم.‌ ‌پس‌به‌خاطر‌همین‌میترسی‌بری‌مرخصی؟‌ ‌آره‌دیگه.‌مطمئنم‌اگه‌پام‌به‌خونه‌برسه،‌ اگه‌زنده‌بمونم،‌دیگه‌رنگ‌جبهه‌و‌این‌جا‌ رو‌به‌خوابم‌نمیبینم.‌من‌آقاجونم‌رو‌ می‌شناسم.‌بخواد‌کاری‌بکنه،‌میکنه.‌ اونم‌خیلی‌خوب‌و‌خوشگل. ‌اما‌سیاوش‌مانور‌دیشب‌خیلی‌باحال‌بود.‌ دیدی‌بچه‌های‌دیگه‌چطوری‌انگشت‌ به‌دهن‌موندن؟‌ سیاوش‌لبخندزنان‌سر‌تکان‌داد،‌یاد‌شب‌قبل‌افتاد.‌طبق‌قراری‌که‌در‌کل‌لشکر‌گذاشته‌ شده‌بود،‌مانور‌سراسری‌شب‌قبل‌برگزار‌شد.‌ قرار‌بود‌‌گردانهای‌عملیاتی،‌به‌سنگر‌های‌ دشمن‌فرضی‌حمله‌کنند.‌وظیفه‌ي‌گردان‌ ذوالجناح‌هم‌رساندن‌مهمات‌و‌آب‌و‌غذا‌ برای‌آن‌ها‌زیر‌آتش‌و‌گلوله‌بود.‌ این‌وسط‌کرامت‌به‌نوعی‌فرمانده‌ای‌را‌ به‌عهده‌گرفت‌و‌خیلی‌خوب‌از‌عهده‌کار‌برآمد.‌همه‌حتی‌کربلایی‌هم‌در‌مانور‌شرکت‌کردند.‌ با‌آن‌که‌کربلایی‌هنوز‌داغ‌دار‌قاطر‌محبوبش‌ آذرخش‌و‌مرگ‌ناجور‌آن‌بود،‌سوار‌بر‌چپول‌ در‌تمام‌مراحل‌مانور‌شرکت‌کرد‌و‌کم‌نیاورد.‌ دانیال‌خنده‌خنده‌پرسید:‌ «به‌نظرت‌حال‌حسین‌بهتر‌شده؟» سیاوش‌خنده‌اش‌گرفت.‌‌ ‌چیزیش‌نشده‌که.‌داره‌کولی‌بازی‌درمی‌آره.‌ فقط‌دوتا‌جفتک‌ناقابل‌خورد‌و‌دوباره‌همون‌شونه‌ي‌چپش،‌گاز‌گرفته‌شد!‌ ‌طفلک‌چه‌شانس‌بدی‌هم‌داره.‌ هیچکدوم‌از‌ما‌اون‌لحظه‌از‌کنار‌بشکه‌های‌ انفجار‌رد‌نشدیم‌به‌جز‌حسین.‌ اون‌قاطر‌بدمصب‌و‌بی‌صاحب‌هم‌نزده‌ می‌رقصه.‌دیدی‌وقتی‌بشکه‌ها‌ترکیدند‌ چه‌خل‌بازی‌درآورد؟‌الان‌که‌یادش‌می‌افتم،‌بدنم‌مورمور‌می‌شه.‌ نیمه‌های‌شب‌وقتی‌کاروان‌قاطرها‌ درحال‌عبور‌از‌کنار‌سنگر‌های‌دشمن‌فرضی‌ بودند،‌چند‌بشکه‌انفجاری‌با‌هم‌منفجر‌ شدند.‌حسین‌سوار‌بر‌جفتک‌آتشین‌درست‌ در‌سه،‌چهارمتری‌بشکه‌ها‌بود.‌ موج‌انفجار‌و‌حرارت‌آتش‌بشکه‌ها‌باعث‌شد‌جفتک‌آتشین‌دیوانه‌شود.‌ بعد‌روی‌پا‌های‌عقبش‌بلند‌شود.‌ حسین‌که‌هنوز‌منگ‌موج‌انفجار‌بود،‌ نعره‌زنان‌به‌پشت‌روی‌زمین‌سقوط‌کرد.‌ جفتک‌آتشین‌که‌به‌سیم‌آخر‌زده‌بود،‌برگشت‌و‌دندان‌انداخت‌و‌شانه‌چپ‌حسین‌را‌گرفت.‌حسین‌چنان‌جیغی‌کشید‌که‌دل‌همه‌ریش‌ شد.‌جفتک‌آتشین‌با‌یک‌حرکت‌حسین‌ را‌به‌هوا‌پرت‌کرد‌و‌با‌سرعت‌برگشت‌و‌یک‌ جفتک‌تخت‌سینه‌حسین‌کوبید.‌ حسین‌با‌دست‌هاي‌باز،‌زیر‌نور‌منورها‌ که‌آسمان‌را‌روشن‌کرده‌بودند،‌به‌عقب‌ پرت‌شد‌و‌بیهوش‌و‌بی‌هواس‌بر‌زمین‌ سقوط‌دوباره‌کرد.‌جفتک‌آتشین‌ دوباره‌میخواست‌به‌حسین‌حمله‌کند‌ و‌لگدمالش‌کند‌که‌کرامت‌از‌راه‌رسید.‌ با‌شجاعت‌شیرجه‌زد‌و‌از‌گردن‌قاطر‌دیوانه‌ راگرفت‌و‌به‌زور‌‌و‌زحمت‌او‌را‌آرام‌کرد.‌ علی‌با‌بغض‌ترکیده،‌بالاي‌سر‌جسم‌بیهوش‌ حسین‌دوید.‌حسین‌دیگر‌نفس‌نمی‌کشید.‌ علی‌جیغ‌زده‌بود:‌«ای‌وای،‌حسین‌مُرد!»‌ و‌خودش‌هم‌از‌حال‌رفت‌و‌کنار‌حسین‌افتاد.‌ همه‌هول‌کرده‌بودند.‌ یوسف‌فریاد‌زده‌بود:‌«یکی‌کاری‌کنه.‌ زود‌باشید». کرامت‌کنار‌حسین‌زانو‌زده‌و‌گفت:‌ «نفسش‌بند‌اومده.‌باید‌بهش‌تنفس‌ مصنوعی‌بدیم!»‌ ‌حالا‌تو‌این‌شیر‌تو‌شیر‌از‌کجا‌مخزن‌اکسیژن‌ پیدا‌کنیم.‌خودت‌یک‌کاریش‌بکن‌کرامت‌جان!‌‌من‌بلد‌نیستم.‌آخه‌چی‌کارش‌کنم؟‌اکبر‌با‌شور‌و‌هیجان‌داوطلب‌شده‌بود. ‌من‌بلدم.‌تو‌فیلم‌ها‌دیدم‌چي‌کار‌می‌کنند‌ برید‌کنار.‌دورشو‌خلوت‌کنید.‌ رگبار‌گلوله‌ها‌سینه‌آسمان‌را‌خط‌می‌انداخت.‌منورها‌پشت‌سر‌هم‌در‌آسمان‌روشن‌می‌شدند‌سایه‌آدم‌ها‌روی‌زمین‌کشدار‌مي‌شد.‌ اکبر‌دهان‌حسین‌را‌باز‌کرده‌و‌نفس‌عمیقی‌ کشیده‌و‌در‌دهان‌حسین‌فوت‌کرده‌بود.‌ سیاوش‌رفت‌جلو‌و‌خیلی‌جدی‌پرسید: ‌شک‌برقی‌چی‌؟از‌اونا‌که‌روی‌سینه‌مریض‌می‌زنند‌ و‌قلبش‌دوباره‌کار‌می‌افته.‌ ‌برو‌کنار‌ببینم.‌شک‌برقی‌از‌کجا‌بیاریم؟ ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
♦️فرقی نمی کند ز کجا می دهی سلام او می دهد جواب سلام تو را..💚 🔹السلام علیک یاصاحب الزمان🍃 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
🤔 🧠 آقا علی ، از کدام راه ، 🧠 می تواند سریعتر به مسجد برسد ؟! ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
😄😄😄😄 . . ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
امروز، روز تلاش کردن برای رسیدن به آرزوهای فرداست⚡️ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
اسم‌هایی که دیگران ما رو باهاشون می‌شناسن، چیزایی هستن‌ که خودمون برای خودمون ساختیم، و اِلّا از آسمون که نیفتادن! پس اگه یه اسم منفی رو داری از اطرافیانت می‌شنوی، بد نیست به ریشه‌اش فکر کنی، شاید واقعی باشه!! مثل همین ماجرای امروز امید:👇
@bornamontazerاسم امید.mp3
زمان: حجم: 1.77M
🔝تو واسه خودت چه اسمی انتخاب کردی؟! ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌