eitaa logo
ستاره شو7💫
761 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به اين فكر نكنيد كه چه روزهايى رو از دست داديد... به اين فکر کنید كه چه روزهايى رو نبايد از دست بدید... !🦋✨ سلام صبحـــــ🌞ـــــتون بخیر🌹🌿🌹🌿 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
TAMARIN ماجراجویی در دنیایی جذاب از سری عناوین پلتفرمر به صورت سه‌بعدی در سبک ماجراجویی است . داستان بازی Tamarin شما را وارد دنیایی جذاب میکند که باید در محیط‌هایی همچون بیابان، کوهستان و جنگل سفر کنید و به مبارزه با حشرات و موجودات موذی بپردازید و آنها را از بین ببرید. مناسب برای بچه های بالای 12 سال ✌️ 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
╭─━─━─• · · · | 📱 . . 🎥 🔹 از رژیم مصرف رسانه ای چه میدانیم؟! 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
شطرنج؟؟؟
کیا بلدن بازی شطرنج رو 🤔؟!!!
دختر؟!! پسر؟؟!!
یه ستاره میشناسم 8 ساله، اهالی مشهد تونسته بدرخشه 🤩😍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
راستی بچه های ورزشکارمون🤸‍♀🤸‍♂ پیوی عکس های موفقیت هاشون را بفرستن برای دوستانشون به اشتراک بزارم 💪🙃🙂
ستاره شو7💫
⊰•📓🐾•⊱ . ⊰•📓•⊱¦⇢#رمان ⊰•📓•⊱¦⇢#قسمت_چهارم محمدجواد هنوز از روی تخت بلند نشده بود که چشمش به پدرش افت
🕺کمی پایش را خم و راست کرد تا مطمئن شود می تواند از پله ها پایین برود. 🙍‍♂از روی تخت بلند شد و از کمد لباسهایش، یک دست لباس چریکی بیرون آورد._ این لباس را پدرش به خاطر شاگرد اول شدن برایش خریده بود. 👨‍🌾لباسهایش را عوض کرد. دستبند پلاستیکی اش را در جیبش گذاشت و ساعت «بن تن» را بر دستش بست. زمانی که اینها را می خرید، هرگز فکرش را هم نمی کرد که روزی از آنها برای دستگیری آدم فضاییها استفاده کند.🔗 تفنگ آبپاشش را برداشت و مخزنش را پر از آب کرد. شنیده بود فضاییها از آب میترسند.🔫 🔦 چراغ قوه ی کوچکی را در کوله اش گذاشت. به نظرش همه چیز کامل شده بود. وسط اتاقش ایستاد و همه جا را نگاه کرد تا اگر چیزی را فراموش کرده به چشمش بخورد و بردارد، اما همه چیز تکمیل بود. به سمت آینه ی اتاق رفت. 🎨جعبه ی آبرنگش را از کشوی میز درآورد و با رنگ سیاه آبرنگ هر طرف صورتش دوتا خط سیاه کشید. 🙂با دیدن خودش در آینه لبخند زد. کوله اش را برداشت و از اتاق خارج شد. 🚪در اتاق های محمدجواد و خواهرش کنار هم بود. روبه روی آن دو اتاق، اتاق پدر و مادرش بود. از کنار اتاقها رد شد تا به آشپزخانه رسید. چند لحظه ای ایستاد و با خودش فکر کرد که 🤔 «اگر او را بدزدند شاید غذاهای فضایی خوشمزه نباشد، پس بهتر است کمی خوراکی بردارد.» داخل آشپزخانه رفت، توی یخچال سرکی کشید و چند موز و سیب برداشت. 🍌🍎🍏 در کابینت بالای ظرفشویی را باز کرد. چند بسته شکلات برداشت.🍫🍫 یک ساندویچ پنیر و گردو هم درست کرد و همه را در کوله اش گذاشت. 🌮 زیپ کوله اش را بست و آن را روی دوشش انداخت. از آشپزخانه خارج شد. 🚪 از کنار اتاق پذیرایی که دقیقا روبه روی ورودي آشپزخانه بود گذشت و در خانه را باز کرد و وارد ایوان شد. به سرعت کفشهایش را پوشید و از پله ها پایین رفت و وارد حیاط شد. به آسمان نگاه کرد. آسمان صاف و مهتابی بود و نسیم ملایمی میوزید. 🍃نسیم شاخه های درخت داخل حیاط را به حرکت درآورده بود. در همین لحظه به یاد نامه اش افتاد.کمی فکر کرد، اما یادش نیامد با نامه چه کرده است. 🚪 به اتاقش برگشت و داخل جیب لباسش را گشت. خبری از نامه نبود. به یاد تصادفش با حبیب آقا افتاد. با خودش فکر کرد که احتمالا نامه همان جا افتاده است. 🔄یا باید عملیات را در شب دیگری انجام میداد و یا بدون نامه و رد و نشان، عملیات را ادامه میداد. 💪تصمیمش را گرفت: هرطور شده باید امشب عملیات را انجام میداد. به راه پله زیرزمین برگشت، پله ی اول را به سمت زیرزمین پایین رفت. کمی ترسیده بود، اما پله ها را یکی یکی پایین رفت. ادامه دارد... ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا