eitaa logo
ستاره شو7💫
760 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت65 ‌نام‌و‌نام‌خانوادگی!‌ مش
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت66 ‌مش‌برزو‌چنگ‌انداخت‌و‌محکم‌دست‌ سهراب‌را‌کشید.‌سهراب‌تعادلش‌ را‌از‌دست‌داد‌و‌کنار‌مش‌برزو‌روی‌زمین‌ولو‌شد.‌ اسماعیل‌زاده‌روبه‌روی‌مش‌برزو‌و‌سهراب‌ نشست‌و‌به‌دیوار‌تکیه‌داد‌و‌پوشه‌ای‌ را‌باز‌کرد‌و‌روی‌پا‌هایش‌گذاشت.‌ چند‌لحظه‌برگه‌های‌پوشه‌را‌نگاه‌کرد.‌ بعد‌سر‌بلند‌کرد‌و‌به‌مش‌برزو‌دقیق‌شد‌ و‌پرسید:‌ «این‌چه‌جنجال‌و‌آشوبیه‌راه‌انداختی؟‌کی‌بهت‌گفته‌این‌چرت‌و‌پرت‌ها‌ را‌پشت‌بلندگو‌بگی‌و‌تو‌خیابان‌رژه‌بری؟‌اون‌نفر‌دوم‌که‌با‌نیسان‌بود‌کیه؟‌کجاست؟‌چه‌نقشی‌تو‌این‌ماجرا‌داشت؟‌تعریف‌کن.‌زود!»‌ مش‌برزو‌محکم‌به‌زانوی‌خود‌کوبید.‌ آن‌قدر‌عصبانی‌شده‌بود‌که‌موقع‌حرف‌زدن‌ بزاق‌دهانش‌مثل‌قطرات‌باران‌ به‌بیرون‌می‌پرید.‌ ‌برادرجان‌یکی‌یکی.‌چه‌خبرتونه؟‌عجب‌گرفتاری‌شدیم‌ها.‌ از‌شما‌یکی‌توقع‌نداشتم‌برادر‌اسماعیل‌زاده.‌حالا‌بگیم‌این‌اسدالله‌جوان‌و‌خام‌ و‌بی‌تجربه‌است!‌ شما‌چی؟‌شما‌که‌دنیادیده‌و‌باتجربه‌اید‌ و‌مثل‌من‌دستتون‌تو‌کاره‌دیگه‌چرا؟‌هان؟‌مگه‌چه‌جرمی‌کردم‌ریختید‌ سرمو‌هرچی‌از‌دهنتون‌در‌می‌آد‌بارم‌می‌کنید؟‌ ‌مرد‌مؤمن،‌افتادی‌تو‌کوچه‌ و‌خیابان‌بلندگو‌دستت‌گرفتی‌ که‌‌آهای‌مردم‌به‌جبهه‌های‌نبرد‌ زین‌و‌پالان‌کمک‌کنید،‌ رزمندگان‌شما‌در‌سیاهی‌زمستان‌ به‌افسار‌و‌یراق‌و‌پتو‌احتیاج‌دارند،‌ بعدش‌توقع‌داری‌بیام‌شانه‌‌ا‌ت رو،‌ماچ‌کنم‌و‌خدا‌قوت‌بگم؟ ‌دارم‌دیوونه‌می‌شم.‌ نمی‌فهمم‌چه‌جرمی‌کردم‌ که‌به‌این‌مصیبت‌دچار‌شدم.‌ اسماعیل‌زاده‌مستقیم‌و‌بدون‌پلک‌زدن‌ به‌چشمان‌مش‌برزو‌خیره‌شد‌و‌گفت:‌ «جرم‌شما‌تهمت‌و‌توهین‌به‌رزمندگان‌و‌مردم‌ ایرانه.‌میدونی‌چه‌جرم‌سنگینیه؟‌چه‌جزایی‌داره؟‌میدونی‌نشر‌اکاذیب‌و‌تهمت‌یعنی‌چی؟» اسدالله‌گفت:‌ «کمِ‌کمش‌ده‌سال‌زندان‌و‌هفتاد‌ضربه‌شلاق!» سهراب‌با‌صدای‌بلند‌به‌گریه‌افتاد. حسابی‌خودش‌را‌باخته‌بود.نیمخیز‌شد‌ به‌طرف‌اسماعیل‌زاده‌و‌التماس‌کرد:‌ «برادرجان،‌دستم‌به‌دامنت،‌من‌غلط‌کردم.‌ به‌خدا‌من‌بی‌تقصیرم.‌ از‌آقاجونم‌بپرسید،‌ازم‌کمک‌خواست،‌ نتونستم‌بهش‌نه‌بگم.‌رحم‌کنید».‌ مش‌برزو‌که‌از‌توپ‌و‌تشر‌اسماعیل‌زاده‌ ترسیده‌و‌منگ‌شده‌بود،‌رنگ‌از‌صورتش‌پرید.‌ با‌صدای‌لرزان‌گفت:‌ «شوخی‌شوخی‌دارید‌واسمون‌پرونده‌درست‌می‌کنیدها!‌توهین‌به‌رزمندگان‌و‌مردم‌ایران‌چیه؟‌این‌حرف‌هارو‌از‌قوطی‌کدوم‌عطار‌درآوردید؟‌فکر‌کردید‌من‌سر‌خود‌راه‌افتادم‌ کمک‌جمع‌کنم؟‌نخیر‌من‌حکم‌مأموریت‌دارم.‌ دستور‌دارم.‌این‌گناهه؟»‌ ‌پس‌صاف‌و‌پوست‌کنده‌از‌اولش‌تعریف‌کن‌ جریان‌چی‌بوده‌مش‌برزو.‌ سریع‌برو‌سر‌اصل‌مطلب.‌ پیاز‌داغشم‌زیاد‌نکن.‌ سهراب‌با‌چشم‌هاي‌خیس‌به‌مش‌برزو‌ التماس‌کرد:‌ «بگو‌آقاجون‌و‌خلاصمون‌کن!»‌ مش‌برزو‌تعریف‌کرد‌که‌چه‌طور‌از‌شانس‌ و‌اقبال‌در‌آشپزخانه‌گرفتار‌شده‌ و‌به‌جای‌این‌که‌در‌یک‌گردان‌ یا‌یگان‌رزمی‌با‌دشمن‌بجنگد،‌ سیب‌زمینی‌و‌پیاز‌پوست‌می‌کنده‌ و‌برنج‌آبکش‌می‌کرده‌و‌دنبال‌راهی‌برای‌ فرار‌از‌این‌موقعیت‌ناخواسته‌بوده،‌ تا‌این‌که‌فراخوان‌رزمندگان‌روستایی‌ را‌دیده‌و‌به‌گردان‌ذوالجناح‌پیوسته‌ و‌با‌چند‌نوجوان‌پرشور‌و‌شر‌و‌مشتی‌ قاطر‌زبان‌نفهم‌همراه‌شده‌ و‌حالا‌از‌طرف‌یوسف‌بی‌ریا‌فرمانده‌گردان‌ و‌با‌حکم‌فرمانده‌لشکر‌آمده‌ تا‌برای‌قاطرها‌پالان‌و‌یراق‌تهیه‌کند.‌همین!‌ اسماعیل‌زاده‌و‌اسدالله‌و‌سهراب‌با‌دهان‌‌باز‌ به‌مش‌برزو‌خیره‌مانده‌بودند.‌ مش‌برزو‌نفس‌بلندی‌کشید‌و‌گفت:‌ «شب‌پیش‌سهراب‌و‌داماد‌گنده‌بک‌ بی‌خاصیتم‌داوطلب‌شدند‌کمکم‌کنند،‌ اما‌خداییش‌نمیدونستند‌قراره‌ من‌چه‌کار‌کنم.‌دامادم‌وقتی‌شما‌رسیدید‌ زد‌به‌چاک‌و‌فرار‌کرد؛‌اما‌من‌و‌سهراب‌فعلاً‌در‌خدمتیم.‌ این‌‌هم‌حکم‌مأموریت‌و‌نامه‌ي‌فرمانده‌ لشکرمون‌برای‌فرمانده‌سپاه‌آق‌قلعه‌ که‌حضرتعالی‌باشید!»‌ مش‌برزو‌حکم‌مأموریت‌و‌نامه‌را‌به‌ دست‌اسماعیل‌زاده‌داد.‌ اسماعیل‌زاده‌نامه‌و‌حکم‌را‌خواند.‌ بعد‌لبخند‌بی‌رنگی‌زد.‌ سرش‌را‌خاراند‌و‌زیرچشمی‌به‌اسدالله‌ نگاه‌کرد.‌اسدالله‌انگار‌به‌ناخن‌انگشت‌کوچک‌دست‌چپش‌علاقمند‌شده‌و‌با‌آن‌ور‌می‌رفت!‌ اسماعیل‌زاده‌گفت:‌ «مش‌برزو‌جان،‌اگر‌از‌اول‌می‌آمدی‌اینجا،‌ خودمون‌کمکت‌می‌کردیم‌ بهتر‌کارتو‌انجام‌بدی‌و‌این‌همه‌قشقرق‌ و‌جنجال‌راه‌نمی‌افتاد».‌ ‌پس‌خیالتان‌راحت‌شد؟‌دیدید‌که‌من‌نه‌ضد‌انقلابم،‌نه‌هوچی‌هستم‌و‌نه‌چیز‌دیگه؟‌ سهراب‌به‌سرعت‌اشک‌هایش‌را‌پاک‌کرد‌ و‌پرسید:‌«ما‌می‌تونیم‌مرخص‌بشیم؟‌اوامری‌ندارید؟»‌ اسماعیل‌زاده‌خندید‌و‌گفت:‌ «اتفاقاً‌با‌هم‌خیلی‌کار‌داریم!»‌ سهراب‌وا‌رفت.‌به‌دیوار‌تکیه‌داد‌و‌ناله‌کرد:‌ «دیگه‌قراره‌چه‌بلایی‌سرمون‌بیاد؟» ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
و چقدر حضرت صاحب الزمان مهربانند به کسانی که اسمشان را میبرند و صدایش میزنند و از او استغاثه میکنند از پدر و مادر هم به آنها مهربان تر است 💚✨ - آیت الله بهجت- ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پاسخ تا یکشنبه قبل از ظهر ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
↯ε🌺ε↯ ســــــــــــــــــــلام روز زیبـاتون بخیر😌 چطورین خانوم خانومـا اقا پسرا حالتون خوبہ؟ لبتون خنـدونہ؟ دلتون راضیـھ؟ غصه نخورینا حیف جوونیتونہ♥️ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه هدفت به بزرگی آسمونه، چشمت به زمین نباشه🎯 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از کجا بدونم رهبرمون کارش درسته؟ قرآن جوابت رو داده!! طراحی و اجرا: نوجوان هنرمند شقایق یغفوری گوینده : محمدایلیا حق بین ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تفاوت بازی کردن دخترا و پسرا تو حرم🥲🎀: ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا