یاد شهید #محمد_اسلامی_نسب بخیر؛
#ارادت_عجیبی_به_حضرت_فاطمه_زهرا سلام الله علیها داشت. وقتی نام حضرت را می شنید، حالی به او دست می داد که وصف شدنی نیست. بارزترین حالتش، #اشک بود. آن چنان اشک می ریخت که تمام اطرافیان را متأثر می کرد. گویی تمام مصیبت های آن حضرت را با تمام وجود درک کرده بود. در کار هم از ایشان جدا نبود. چه مسائل فرهنگی و آموزشی و چه عملیات هایی که شرکت می کرد، نقطه شروع و پایان کارهایش با توسل به ائمه به خصوص این بانوی بزرگوار بود.
قبل از عملیات کربلای چهار به مداح گفت بعد از نماز، #روضه_حضرت_زهرا بخوان. همان شب به آرزوی دیرینه اش رسید. با اطمینان می گفت “من محال می دانم که این بانوی دو عالم ما را شرمنده کند.”
🍃🍃🍃🍃
آیت الله خامنه ای برای بازدید به مقر لشکر نوزده فجر آمده بودند. فیلم مصاحبه محمد را که چند روز قبل از شهادت ضبط شده بود، پخش کردیم. محمد می گفت: پاره تن رسول الله همیشه ما را در مصائب یاری کرده است. پس از مکثی کوتاه، ادامه داد: من هرگاه نام بی بی فاطمه زهرا را بر زبان می آورم، ناخودآگاه از خود بی خود می شوم. عینکش را برداشت و اشک هایش را پاک کرد. با دیدن حالات محمد، #اشک_در_چشمان_آقا حلقه زد و خطاب به محمد، مکرر فرمودند: بگو، چرا سکوت کردی؟ بگو که ایشان را ملاقات کرده ای …
🍃🍃🍃
مدتی که با محمد در لبنان بودیم متوجه شدیم در بین شیعیان لبنان، جای سینه زنی و مرثیه خوانی کم است. آن ها در مراسم خود به سخنرانی اکتفا می کردند. محمد به زبان عربی مسلط بود و اشعار را به صورت عربی می خواند و مراسم سینه زنی به پا می کرد.
شادی روحش #صلوات
@shabhayeshahid
🍀🍀برگی از یک نوشته
🔴محسن نوری از دوستان #شهید_احمدعلی_نیری تعریف میکند که:
یک بار از احمد پرسیدم من و تو از بچگی همیشه با هم بودیم اما نمیدانم چرا در این چند سال اخیر رشد معنوی شما اینقدر سرعت گرفته!!... لبخندی زد و میخواست بحث را عوض کند اما دوباره سوالم را پرسیدم! بعد از کلی اصرار سرش را بالا آورد و گفت: طاقتش را داری؟! با تعجب گفتم: طاقت چی رو؟!...
نفس عمیقی کشید و گفت:
«یک روز با رفقای محل و بچههای مسجد رفته بودیم #دماوند . همه رفقا مشغول #بازی و #سرگرمی بودند. یکی از بزرگترهاجایی را نشان داد وگفت آنجا رودخانه است؛ احمدآقا برو این کتری را برای چای درست کردن آب کن! از لابهلای بوتهها ودرختها به رودخانه نزدیک شدم... اما تا چشمم به رودخانه افتاد بدنم شروع به لرزیدن کرد! سرم را پایین انداختم و همانجا نشستم و پشت بوتهها مخفی شدم! در پشت آن بوتهها چندین دختر #جوان مشغول شنا کردن بودند... گفتم خدایا کمکم کن! شیطان وسوسه ام میکند که نگاه کنم؛ هیچکس هم متوجه نمیشود... اما خدایا! من به خاطر تو از این گناه میگذرم...
بعد کتری خالی را برداشتم، سریع از آنجا دور شدم و از جای دیگر آب آوردم. بچهها هنوزمشغول بازی بودند. من هم مشغول آتش درست کردن شدم خیلی دود توی چشمانم رفت... #اشک همینطور از چشمانم جاری بود... حالم خیلی منقلب بود...همین طور که داشتم اشک میریختم و با خدا #مناجات میکردم خیلی با توجه گفتم #یا_الله ! به محض این که این عبارت را تکرار کردم از اطراف خود صداهایی شنیدم! ناخودآگاه از جایم بلند شدم. از سنگ ریزهها و تمام کوهها و درختها صدا میآمد ولی گویا فقط من میشنیدم!! همه میگفتند #سبوح_قدوس_رب_الملائكة_والروح »
احمد بعد از آن کمی سکوت کرد. بعد با صدایی آرام ادامه داد: «از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد...
قول بده تا زندهام برای کسی این ماجرا را تعریف نکنی...»
📚منبع: #کتاب #عارفانه انتشارات #شهید_ابراهیم_هادی
https://eitaa.com/shabhayeshahid