eitaa logo
شهید محمد رضا تورجی زاده
269 دنبال‌کننده
11.3هزار عکس
10.1هزار ویدیو
158 فایل
🌟🌹ستارگان آسمان🌹🌟 ♡″یا زهرا″♡ ✿محمد رضا تورجي زاده✿ ✯🔹فرزند: حسن ✷🌺ولادت:۲۳ تیر ماه ۱۳۴۳ °❥🌹شهادت: ۵ اردیبهشت ۱۳۶۶ محل شهادت: بانه _ منطقه عملیاتی کربلای۱۰ 💫🌹مزار: گلستان شهدای اصفهان
مشاهده در ایتا
دانلود
16-kargar-azan(www.rasekhoon.net).mp3
5.12M
اذان با صدای حاج محسن حاج حسنی کارگر
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دل را راهی کنیم 🎥واکس زدن کفش زائران توسط کودک خردسال 🍃از کودکی به نام حسین،آشنا شدم 🍃تا کم کَمَک به درد غمش،مبتلا شدم 🍃مادر! تو را سپاس! که با دست همّتت 🍃با برترین حماسه خاک،آشنا شدم اربعین،
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختر ۸ ساله شهید فاطمیون که مثل دردانه اباعبدالله بعد از اینکه فهمید پدرش چطور شهید شده پر کشید و رفت پیش باباش😭 🇮🇷🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹با عرض سلام و ادب🌹 ما با گذاشتن این داستان ) می خواهیم عزیزانی که تمایل دارند را با فرقه بهاییت تا حدودی آشنا کنیم امیدوارم تا آخر این داستان ما را همراهی کرده و نهایت استفاده را ببرید🌹😊 مستند داستانی ( تب مژگان) نویسنده : محمدرضا حدادپور جهرمی
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀 خلاصه ای از داستان : دختری به نام مژگان است که مادر خود را از دست داده و برای جبران خب کمبود های خود با کسانی دوست میشود و به تدریج معاشرت میکند که اتفاقاتی را به همراه دارد که هم خودش و هم خانواده اش را به خطر میندازد.... 🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 مستند داستانی 🧕 تب مژگان 🧕 نویسنده : محمدرضا حدادپور جهرمی
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀 1 خیلی وقت نبود که از ماموریت برگشته بودم ، سه روز مرخصی داشتم . مثل پروانه دور بچه ها و خانمم میگشتم، بلکه نبودن این دو سه ماه را یک جوری از دلشان در بیارم . وقتی از ماموریت های لبنان برميگردم ، حداقل تا دو هفته دپرسم و طول میکشد که خودم را جمع و جور کنم . بالاخره مرخصی هم تمام شد و به اداره برگشتم . خدا (عمار) را حفظ کند، معمولا در غیاب من ، وظایف من را هم به دوش میکشد؛ اما وقتی این بار دیدمش ، خیلی دمق بود! جریان پرونده ای را برایم تعریف کرد که حال هر دوی ما خیلی گرفته شد ، عمار پوشه بزرگی را باز کرد و شروع کرد : 《محمد جان ! اوایل سال 92 بود که خانواده ای در شیراز ، خبر گم شدن دخترشان را به پلیس اعلام و به خاطر وضعیت روحی بد که آن دختر داشت ، ابراز نگرانی شدید کردند. علت این وضعیت بد روحی ، مرگ مادر دختر بود که دقیقا سه روز قبلش رخ داده و دختر به خاطر شدت اندوه ، دو روز زبانش بند آمده بود و قادر به صحبت کردن نبود. 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀 مستند داستانی 🧕 تب مژگان 🧕 نویسنده : محمدرضا حدادپور جهرمی
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀 2 صبح روز سوم ، دختر را در رختخوابش ندیدند و بسیار آشفته و نگران به نزدیکترین اداره آگاهی محل مراجعه کردند و گزارش مفقود شدن او را دادند . این گم شدن ، حدودا دو روز طول کشید ؛ وضعیت خانواده بسیار بد و بدتر میشد ، تا اینکه دخترک، که نامش (مژگان) بود و حدودا 19 سال سن داشت، به خانه مراجعه کرد و همه را از نگرانی درآورد. آنچه باعث بهت بیشتر همه اعضای فامیل و خانواده شد، این بود که مژگان ، بر خلاف حدودا یک هفته گذشته ، هم حرف میزد و هم آرامش خاصی در صدایش بود و هم قشنگ گریه میکرد و در خودش نمیریخت .》 عمار پرونده ای حدودا 800 صفحه ای را روبرویم گذاشت که حتی تمام جزییاتش را در طول حدود پنجاه روز اخیر درآورده بود ، در پرونده آمده بود که : 《علی الظاهر همه چیز عادی بود و خیلی طبیعی می گذشت ، مژگان غذا میخورد ، راه میرفت، می نشست، حرف میزد، ابراز عواطف می کرد و حتی می بوسید، در آغوش عزیزانش میرفت، خلاصه وضعیت طبیعی حاکم بود .در این میان ، هر از گاهی با تلفن هم صحبت میکرد وبا بعضی دوستانش رابطه داشت و به منزلشان می آمدند، دوستانی که قبلا به آنجا نمی رفته و پدر و برادر کوچکش آنها را نمی شناختند. 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀 مستند داستانی 🧕 تب مژگان 🧕 نویسنده : محمدرضا حدادپور جهرمی
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀 3 تا اینکه حدودا پس از ده روز، هنگام ناهار حال مژگان دوباره بد شد و تب شدیدی بدن او را فرا گرفت. نمونه این تب را در طول این ده روز ، حدودا سه چهار بار تجربه کرده بود، مخصوصا شب اولی که مادرش را خاکسپاری کرده بودند. تب مدام در حال شدت یافتن بود و عمه ها، پدر و برادر کوچکش که (آرمان) نام داشت ، بسیار نگران وضعیت او بودند .میترسیدند که خدای نکرده تشنج کند؛ چون تب وقتی زیاد باشد سبب تشنج شده و تمام اعضا و جوارح فرد ، از حیطه کنترلش خارج شده و وضعیت بدتری را بوجود می آورد. دکتر که در همسایگی آنها زندگی می کرد، فورا بالای سر مژگان حاضر شد و پس از بررسی و معاینه گفت :(تب بی مادری است، خدا به او صبر بدهد. دارو و درمان ندارد، باید بگذرد، باید زمان بگذرد. به مژگان فرصت بدهید ، دختر مقاومی است اگر بخواهد می توانم به او آرام بخش بزنم.) اما مژگان با چشمان نیمه باز و بدن داغ داغش گفت :(صبر میکنم، باید صبر کنم، آرام بخش نزنید فقط لطفا تلفن را برایم بیاورید و کمی اینجا را خلوت کنید ، میخواهم کمی تنها باشم.) تلفن را به زور در دستش نگه داشته بود، خیلی دستش میلرزید، حدودا نیم ساعت با تلفن حرف زد. پس از نیم ساعت وقتی عمه اش بالا سرش آمد و به او نگاه کرد و به پیشانی اش دست گذاشت دید همه چیز عادی است و تبش هم کمتر شده ، خیلی هم کمتر شده و حالا خیلی آرام مثل پری دریایی از خستگی و فشاری که تحمل کرده بود خوابش برده است.) 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀 مستند داستانی 🧕 تب مژگان 🧕 نویسنده : محمدرضا حدادپور جهرمی
❀ زیـارت عاشـورا ❀