💫 بسم رب الشهدا و الصدیقین
#داستان_شهید_احسان
قسمت 6⃣1⃣1⃣
اين داستان واقعي است....
‼️ حمام ‼️
مادر از پشت در حمام صدا زد:
رضا بيام پشتت رو کيسه بکشم.
خودم مي تونم. زحمتت ميشه!
اومدم، شرم نداره!
رضا هول دست برد طرف لامپ حمام. داغي لامپ انگشتانش را چزاند. اعتنا نکرد و لامپ را چرثاند تا خاموش شد. مادر قدم داخل حمام گذاشت، تنها از دريچه کوچکي نور داخل مي ريخت. حمام را که نيمه تاريک ديد، گفت: چراغ رو روشن نکردي!
دست برد و کليد برق را چند بار زد. وقتي لامپ روشن نشد، گفت:
لعنت بر شيطون! تا ديروز سالم بود.
مادر پشت سر رضا که قرار گرفت. کيسه را توي دست کرد و آرام آرام به پشتش کشيد.
مادر تو جبهه کارت چيه؟
خوردن و خوابيدن.
تو گفتي و منم باور کردم.
باور نمي کني؟
لابد مادرت محرم نيس؟ بايد از مردم بشنوم پسرم معاون نميدونم گرو.... گروبا. چي بهش ميگن؟ تو زبونم نميگرده.
گردان، گروهان.
همين که ميگي... بعد شهادت خدا بيامرز برادرت، تو اين عالم، من هسم و يه دو قلوي خوشگل. تورو خدا مواظب خودتون باشيد!
رضا سر چرخاند. صورت به صورت که شدند. لبخند زد!
چشم آنا!
مادر محکم تر کيسه کشيد. کيسه که بالا و پايين مي رفت، عضلات پسر مثل برق گرفته ها مي پريد. انگار جانش زير کيسه مي رفت و مي آمد. دست نگه داشت؛ نفس را بلند داخل داد و بعد بيرون راند.
سکوت فضاي حمام را پر کرد.
مادر خودش را عقب کشيد، نور دريچه حمام که تابيد، چشمش افتاد به زخم هاي کمر پسر.
اينا جاي چيه رضا؟
چ... چ... چيزي نيس آنا!
ارواح خاک برادرت، بگو چيه؟
يه زخم. کوچيک!
جاي سالم. توي کمرت نيست!
رضا صداي هق هق مادر را که شنيد، گفت:
جاي #ترکشه ، خوب شده!
پس چرا مثل مار دور خودت مي پيچي؟
چندتايي هنوز زير پوستمه. يادگاريه آنا!
باز سکوت حمام را گرفت. وقتي نفس نفس شنيد، برگشت و به پلک هاي بسته مادر خيره شد. پلک ها را که از هم باز کرد، کاسه چشمان مادر خيس خيس بود!
⬅️ ادامه دارد...
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم