💫 بسم رب الشهدا و الصدیقین
#داستان_شهید_احسان
قسمت 9⃣1⃣1⃣
اين داستان واقعي است....
🔰شهر فرنگ
موسي گفت:
به خطرش مي ارزه! لوله کشي آب،. مسقف، آفتابه نو، آرامش و در فلزي....
باد هم نميتونه پتوي #توالت رو پس بزنه.....
توالت شيک داخل اول جبهه، شده بود پاتوق موسي! خطر خمپاره هاي دشمن را به جان مي خريد. و از ده، دوازده سنگر و توالت عبور مي کرد و خودش را به اين توالت مي رساند.
ظهر نيم ساعتي مانده به اذان، مثل بيشتر مواقع قبل از اين که دشمن آتش خمپاره را روي خاکريز زياد کند. از سنگر بيرون آمد و به طرف توالت رفت.
سنگرها را رد کرد و داخل توالت شد. دل استراحتي کارش را که تمام کرد، آفتابه نو را زير نور لوله کشي گذاشت و شير را چرخاند. اما دريغ از قطره اي آب. 😳
لعنت به شيطون! چرا آب نمي آد؟
آفتابه دوم را تکان داد. آن هم آب نداشت!
صبرکنم بالاخره يکي مي آد آب بده دستم.
هراز گاهي صداي تير و خمپاره مي شنيد، اما انگار آدميزادي توي خاکريز نبود.
کم کم پاهايش خواب رفته و خسته شد.
چه خاکي تو سرم کنم؟ صدا بزنم، شايد کسي بدادم رسيد!
آهاي ايها الناس....
کسي صدام رو مي شنوه؟ باشمام.... عجب گرفتاري شدم....
وقتي خبري نشد. در توالت را نيم تيغ کرد و به بيرون نگاه انداخت. مقابلش به فاصله 50 قدمي منبع آب ديد، با آفتابه اي که زيرآن چشمک مي زد! سرذوق آمد.
کسي نيس! نشسته نشسته مي رم و زود برميگردم.
بااحتياط شروع کرد به پامرغي رفتن. پابرميداشت و جلو ميرفت. به نيمه ي راه که رسيد، صداي سوت خمپاره شنيد! شيرجه زد روي زمين. خبري از انفجار نشد. دوباره صداي سوت شنيد. طرف صدا که نگاه کرد، دارعلي روي خاکريز ايستاده بود و دست به دهان سوت مي زد.
بچه ها بيايد تماشا....
شهر شهر فرنگه!‼️
⬅️ ادامه دارد...
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم