eitaa logo
⸤ شاهِدان اُسوه‍ ⸣
297 دنبال‌کننده
31.3هزار عکس
4.8هزار ویدیو
32 فایل
• ما را بُکُش و مُثله کن و خوب بسوزان • لایق که‍ نبودیم در آن جنگ بمیریم...(: و اینجا می‌خوانیم از سرگذشت، از جان گذشتگان جبهه های حق!-♥️ محلِ ارتباط با ما ☜︎︎︎ @shahidgomnam70 ﴿صلوات بفرست مؤمن🌱﴾
مشاهده در ایتا
دانلود
💫 بسم رب الشهدا و الصدیقین قسمت 8⃣1⃣1⃣ اين داستان واقعي است.... 🍃 پاتوق دارعلي 🍃 پاتوق رو تعطيلش مي کنيد، يا خودم تعطيلش کنم.... تجمع تو خط خطرناکه! بيش تر عصرها هرکس فيلش ياد هندوستان مي کرد، داخل سنگر دارعلي مي شد و از هر دري حرف مي زد و مي شنيد. توي اوضاع يکنواخت جنگ سنگر دارعلي شده بود ! بعضي هم تنقلات و اينجور چيزها باخود مي آوردند. عصر دور هم نشسته بودند که آتش خمپاره دشمن روي خاکريز شديد شد. خيلي زود پاتوق خالي شد. يدالله و موسي، آخرين نفري بودند که پاتوق را ترک کردند. هنوز50قدم دور نشده بودند که صداي سوت خمپاره آمد. دراز کشيدند روي زمين. خمپاره از بالاي سرشان رد شد و رفت طرف پاتوق. دود و خاک که بلند شد، موسي گفت: پاتوق! يدالله لباسش را که. تکاند، خيره شد به موسي و گفت: دارعلي رو نمي گي، شور پاتوقت رو ميزني! بلند شدند و به طرف پاتوق دويدند. گرد و غبار که پس رفت، خمپاره دقيق روي سنگر پاتوق فرود آمده بود و سنگر خراب شده بود! يدالله گفت: خدا بيامرزه دارعلي رو! موسي خنديد و گفت: هفتا جون داره! اوناهاش داره پاچرخي مي زنه. جلو رفتند و بالاي سنگر ايستادند. پاهاي دارعلي سر و ته، از بين الوار و گوني شن ها بيرون زده بود و پاچرخي مي زد. انگار داشت خفه مي شد. موسي که خنديد، يدالله گفت: داري مي خندي؟! کمک کن داره خفه ميشه! هرکدام يک پاي دارعلي را از مچ گرفتند و شروع کردند به زور زدن. يکدفعه تن دارعلي انگار تنه درختي از ريشه درآمد. دارعلي نفس نفس زد. خاک و گل را از سر وصورتش تکاند. سر وصورتش که دوباره سرخ و سفيد شد. موسي هر و هر خنديد و گفت: شدي مثل مرده هاي از گور فرار کرده! دارعلي نفسش که چاق شد، پيراهنش را زد بالا. نگاهي به زخم و خراش هاي کمر و شکمش انداخت. بعد زل زد به موسي سر تکان داد و گفت: بخند..... بخند..... نوبت منم مي رسه! خدا ريشتو بکنه که ريشه منو کندي ⬅️ ادامه دارد... ☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘ @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم