💫 بسم رب الشهدا و الصدیقین
#داستان_شهید_احسان
قسمت 8⃣1⃣1⃣
اين داستان واقعي است....
🍃 پاتوق دارعلي 🍃
پاتوق رو تعطيلش مي کنيد، يا خودم تعطيلش کنم.... تجمع تو خط خطرناکه!
بيش تر عصرها هرکس فيلش ياد هندوستان مي کرد، داخل سنگر دارعلي مي شد و از هر دري حرف مي زد و مي شنيد.
توي اوضاع يکنواخت جنگ سنگر دارعلي شده بود #پاتوق ! بعضي هم تنقلات و اينجور چيزها باخود مي آوردند.
عصر دور هم نشسته بودند که آتش خمپاره دشمن روي خاکريز شديد شد. خيلي زود پاتوق خالي شد. يدالله و موسي، آخرين نفري بودند که پاتوق را ترک کردند.
هنوز50قدم دور نشده بودند که صداي سوت خمپاره آمد. دراز کشيدند روي زمين. خمپاره از بالاي سرشان رد شد و رفت طرف پاتوق. دود و خاک که بلند شد، موسي گفت:
پاتوق!
يدالله لباسش را که. تکاند، خيره شد به موسي و گفت:
دارعلي رو نمي گي، شور پاتوقت رو ميزني!
بلند شدند و به طرف پاتوق دويدند.
گرد و غبار که پس رفت، خمپاره دقيق روي سنگر پاتوق فرود آمده بود و سنگر خراب شده بود! يدالله گفت:
خدا بيامرزه دارعلي رو!
موسي خنديد و گفت:
هفتا جون داره! اوناهاش داره پاچرخي مي زنه.
جلو رفتند و بالاي سنگر ايستادند. پاهاي دارعلي سر و ته، از بين الوار و گوني شن ها بيرون زده بود و پاچرخي مي زد. انگار داشت خفه مي شد. موسي که خنديد، يدالله گفت:
داري مي خندي؟! کمک کن داره خفه ميشه!
هرکدام يک پاي دارعلي را از مچ گرفتند و شروع کردند به زور زدن. يکدفعه تن دارعلي انگار تنه درختي از ريشه درآمد. دارعلي نفس نفس زد. خاک و گل را از سر وصورتش تکاند. سر وصورتش که دوباره سرخ و سفيد شد. موسي هر و هر خنديد و گفت:
شدي مثل مرده هاي از گور فرار کرده!
دارعلي نفسش که چاق شد، پيراهنش را زد بالا. نگاهي به زخم و خراش هاي کمر و شکمش انداخت. بعد زل زد به موسي سر تکان داد و گفت:
بخند..... بخند..... نوبت منم مي رسه! خدا ريشتو بکنه که ريشه منو کندي
⬅️ ادامه دارد...
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
@shahedaneosve
شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم