eitaa logo
یـــــــاد #شهـــــداء راگرامی بداریم
32 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
55 ویدیو
7 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 تو هیچی نیستی چشمشان که به مهدی افتاد، از خوشحالی بال درآوردند. دوره‌اش کردند و شروع کردند به شعار دادن: «فرمانده آزاده، آماده‌ایم آماده!» هر کسی هم که دستش به مهدی می‌رسید، امان نمی‌داد؛ شروع می‌کرد به بوسیدن. مخمصه‌ای بود برای خودش. خلاصه به هر سختی‌ای که بود از چنگ بچه‌های بسیجی خلاص شد، اما به جای اینکه از این همه ابراز محبت خوشحال باشد، با چشمانی پر از اشک به خودش نهیب می‌زد: «مهدی! خیال نکنی کسی شدی که اینا این‌قدر بهت اهمیت می‌دن، تو هیچی نیستی؛ تو خاک پای این بسیجی‌هایی...». زین‌الدین🌷 کتــاب 14 سردار، ص30-29 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷؛۷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 گاهی رنج و زحمتِ زنده نگهداشتن خون شهید، از خود شهادت کمتر نیست شهید، چیز عظیم و حقیقت شگفت‌آوری است. ما چون به مشاهده شهدا عادت کرده‌ایم و گذشتها و ایثارها و عظمتها و وصایا و راهی که آنها را به شهادت رساند، زیاد دیده‌ایم، عظمت این حقیقت نورانی و بهشتی برایمان مخفی میماند؛ مثل عظمت خورشید و آفتاب که از شدّت ظهور، برای کسانی که دائم در آفتابند، مخفی میماند. هر چه امروز کشور ما دارد و هرچه در آینده بدست بیاورد به برکت خون این جوانان شهید است. #صلوات وفاتحه تقدیم می کنیم به روح پرفتوح شهیدان 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷؛
📚🌷#معـــــــــــــرفی کتاب
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 سلام‌ بر #شهـدا 🌷 ڪه حافظ #بیت‌المال بودند نہ شریڪ آن ؛ سلام‌ بر #شهـدا 🌷 ڪه حامی #ولایت بودند نہ رقیب آن ؛ سلام‌ بر #شهــدا 🌷 کہ #خدا را حاضر و ناظر می دیدند نہ #ڪدخدا را ... ڴذری بر سیـــــــره "شهیدان" (سبک زندگی واخلاقی شهدا) 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷؛۱
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 فکر هم نوع بودن کم‌توقع بود. اگر چیزی هم برایش نمی‌خریدیم، حرفی نمی‌زد. نوروز آن سال که آمده بود، پدرش رفت و یک جفت کفش نو برایش خرید. روز دوم فروردین قرار شد برویم دید و بازدید. تا خانواده‌ شال و کلاه کردند، علی غیبش زد. نیم¬ساعتی معطل شدیم تا آمد. به جای کفش دمپایی پاش بود. گفتم: مادر کفش‌هات کو؟ گفت: «بچه‌ی سرایدار مدرسه‌مون کفش نداشت، زمستان را با این دمپایی‌ها سر کرده بود؛ من رفتم کفش‌هایم رو دادم بهش.» اون موقع، علی دوازده سال بیشتر نداشت. #شهیدعلی چیت‌سازان🌷 دلیل، ص24 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷؛۲
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 📚کتاب معلم فراری (قصه فرماندهان/۲) بر اساس زندگی #شهید_محمدابراهیم_همت نوشته: رحیم مخدوم ❝يك روز خبر آوردند كه محمد ابراهيم مجسمة شـاه را از ميـدان شـهر پـايين كشيده است. سرلشكر ناجي، دستور تيرباران او را داد؛ اما محمد ابراهيم از چنگ مأموران شاه گريخت و براي ادامة مبارزه به شهرهاي ديگر رفـت. 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷؛۴
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 در فاصله ۱۰۰ متری عراقی‌ 🔘جانباز ٣۵ درصد می گوید : ما سال ۶۵ ،​شب یلدا را شب عملیات در سنگر شش متری و در فاصله صد متری عراقی ها برگزار کردیم... 🔘جاوید فولادزاده جانباز ۳۵ درصد دفاع مقدس می گوید: سال ۶۵ و در شب یلدای آن سال ما در منطقه "علی شرقی، علی غربی" و تپه ۱۶۰ بین دهلران و موسیان ایران و مرز عراق در سنگری تنها به وسعت ۶ متر و در فاصله کمتر از ۱۰۰ متری با نیروهای عراقی بودیم و چون در تیررس عراقی‌ها بودیم سقف سنگر را بسیار پائین آورده بودیم تا از دور دیده نشود. 🔘در آن شب ۱۵ نفر بودیم و چون سنگرمان کوچک بود به سختی کنار یکدیگر نشستیم. اما سفره‌ای پهن کردیم و توی آن آینه، قرآن، کاسه آب و اسلحه گذاشتیم و عکس همرزمان شهیدمان را هم به کنارشان قرار دادیم؛ آن سفره شب یلدا هیچگاه از ذهنم پاک نمی‌شود و شب خاطره‌انگیزی شد. در آن شب یکی از بچه‌های اهواز، هندوانه‌ای تهیه کرد، من تخمه و پسته‌ای را که یک ماه قبل در مرخصی تهیه کرده بودم ، توی سفره گذاشتم و بچه‌های شمال هم چند دانه ازگیل و گلابی جنگلی آوردند. سوغات بچه‌های طارم زنجان هم زیتون بود. 🔘بیوک آذری زبان نیز نُقل‌های معروف و خوشمزه از آورده بود و خلاصه هر کسی به نحوی نقشی در آماده‌ کردن سفره شب یلدا آن هم در شرایط سخت منطقه و در فاصله کمتر از ١۰۰ متر با عراقی‌ها ایفا کرد. اینها همه در شرایطی بود که ما باید برنامه‌مان در۴۰ دقیقه تمام می‌شد و به دلیل نزدیکی با نیروهای عراقی نگهبانی هم می‌دادیم. 🔘قرار بود سه روز بعد از آن شب به یادماندنی عملیات بزرگ "نهر عنبر" توسط نیروهای سه‌گانه ارتش، سپاه و بسیج در منطقه دهلران و موسیان علیه نیروهای عراقی انجام شود. آن شب در کنار سفره یلدا ضمن اینکه هر کس در فضای صمیمی لطیفه‌ای شیرین یا خاطره‌ای از دوست شهید خودش تعریف می‌کرد. 🔘در پایان همگی با خواندن دو رکعت نماز از خدای بزرگ خواستیم تا در این شب که خانواده‌های ایرانی در کنار هم جمع‌ شده‌اند ما را دعا کنند تا در این عملیات مهم پیروز شویم... و این عملیات هم با پیروزی ما همراه شد. 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷؛۵
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 زهرا درویشی از معنویات پدرش می گوید : ((یکی از شیوه های زندگی او رسیدگی به امور مستمندان بود؛ و به تبعیت از مولایش حضرت علی(ع) این کار را شبانه انجام می دادند. شبها آذوقه برمی داشت و به خانه مستمندان می برد؛ توجه خاصی به آنها می کرد. اگر مادر غذای خاصی می پختند به او تاکید می کرد که زیاد پخت کند تا از آنچه که در سفره ی خودش است دیگران را هم از آن بهره مند نمایند. اگر میوه ای می خرید خودش سهم بچه ها را جدا می کرد و بقیه را بسته بسته می کرد و به خانه ی فقراء می برد . پیر زنی بود در هرمز که کسی را نداشت. ایشان(شهید موسی درویشی) مرتب به او سر می زد و به او رسیدگی خاصی می کرد. حتی علف گوسفندانش را هم تهیه می کرد و کوزه هایش را پر از آب می کرد. هر موقع که مریض می شد پزشک را بر بالینش حاضر می کرد. و بعضی وقتها ما همراه با ایشان به خانه ی این پیر زن می رفتیم. ما احساس می کردیم شاید او عمه یا خاله ی ایشان باشد اما بعدا متوجه شدیم که هیچ نسبتی با ایشان ندارد . وقتی در جزیره هرمز بارندگی می شد پدر به همراه گلزاری ها در عین شدت بارندگی بیلی را برمی داشتند و در کوچه های هرمز می گشتند نکند در جایی برای کسی مشکلی پیش بیاید یا خانه ای آسیب دیده باشد .)) 🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷؛۶
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 اجازه نمی داد هیچ کس از کار خیری که انجام می دهد خبردار شود، به همین خاطر هم هیچ کس از رفتن او به سوریه خبر نداشت یادم می آید برای عید خرید کرده بود، چند جعبه میوه و شیرینی اضافه هم گرفته بود و عقب یک وانت گذاشته بود روز تشییع پیکر یاسین، راننده ای که میوه ها را برده بود تعریف می کرد که یاسین آن میوه ها را برای یک خانواده بی بضاعت و چند یتیم فرستاده بود. بعد از چند روز فهمیدیم یاسین کارت بانکی اش را به یک خانواده بی بضاعت داده و هر ماه مبلغی برای گذران زندگی آن ها به کارت واریز می کرده، مبلغی که شاید تمام حقوق ماهانه اش بود.» 🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷؛۷