#خاطره
#مهمان_نواز_بامرام
#قسمت_نهم
یه دفعه حاج مؤمن از جای خودش بلند شد و با تعجب به حاج خانم گفتن اینو واسه چی آوردی 😂
من جا خوردم که مثلا چی میتونه داخل این جعبه باشه ؟؟؟
توی این فکرا بودم که با صدای حاج خانم دانشگر رشته افکارم پاره شد وقتی گفتن:ایشون مهمون ویژه ی پسرم هستن باید این وسایل رو ببینه
حاج مؤمن رو به من گفت: پسرم قدر خودتو بدون هر کسی داخل این جعبه رو ندیده یا حداقل لمسشون نکرده
درِ جعبه که باز شد قلبم آتیش گرفت
وسایلی که موقع شهادت عباس همراهش بود
یه مهر سوخته یه انگشتر سوخته و یه سربند داخل این جعبه بود
حس کردم عطر عباس به مشامم میرسه باورم نمیشد دارم وسایلی و میبینم که یه روزی عباس با اون ها زندگی کرده
خیلی واسم سوال بود که چرا این وسایل همه سوخته بودن
بعدا متوجه شدم که عباس بعد از اصابت موشک تاو که در کنارش فرود آمده بود به شهادت رسیده
حاج مؤمن گفتن: امروز خیلی رو پا بودم خسته شدم میرم که کمی استراحت کنم .
بعد از این که حاج آقا مارو تنها گذاشتن
به حاج خانم گفتم: من یه یادگاری از خود شهید میخوام
ضربان قلبم بالا رفت وقتی به این فکر میکردم وسیله ای میتونم داشته باشم که یه روزی جزو وسایل روزمره یه شهید بوده
مادر شهید جواب داد:
پسرم شما خیلی دیر اومدی هرچی که از عباس بوده رو بردن دیگه چیزی نمونده
دلم ریخت راضی نبودم دست خالی برم برای همین گفتم : درسته که دیر اومدم
ولی باید هنوز یچیزی مونده باشه
که من دست خالی از پیشتون نرم
#ادامه_دارد...
#قرارگاه_شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی
⌈.🌱.@shahid_hamid_siahkaly ⌋