eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
15هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
72.Jinn.03-05.mp3
2.08M
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷 🌺 🌺 🌸 تفسیر قطره ای🌸 💐 💐 استاد گرانقدر حجت الاسلام و المسلمین 🌸🌸 💐 3-5💐 💐 💐 🌿ثواب این تفسیر هدیه به ارواح طیبه سردارحاج قاسم سلیمانی و همرزمانش شهداء 🌿 هر روز با تفسیر آیاتی از سوره های قرآن کریم توسط استاد حجه الاسلام والمسلمین قرائتی در 👇👇👇👇👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
شهیدسیدمرتضی آوینی🌹 شهادت🌺 داستان ماندگار🥀 آنانی است که فهمیدند💐 دنیاجای ماندن نیست 🕊🕊🕊 سلام ✋ _شهدایی 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
🔊 اطلاعیه 🔉 به استحضار میرساند که ستاد یادواره امام زادگان عشق جهت و طی هماهنگی بعمل آمده با (پزشک عمومی و طب سنتی ) قرار شد که ایشان بصورت در ماه مبارک رمضان ⬅️ ⬅️ ۱۰:۰۰صبح تا اذان ظهر ⬅️ در حضرت زینب علیها السلام ⬅️جهت در خدمت خانواده های معزز شهدای محل باشند. در صورت تمایل جهت ثبت نام شماره تماس خود را به 09125533018 ارسال نمائید. 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
✍ اتفاقی جالب در لحظه‌ی شهادتِ شهید تورجی‌زاده از زبان خودش : شهیدتورجی‌زاده مداح بود و عاشقِ حضرتِ زهرا«س». آیت الله میردامادی نقل می‌کرد: بعد از شهادتِ محمد رضا خوابش رو دیدم و بهش گفتم: محمد رضا ! این همه از حضرت زهرا «س» گفتی و خوندی ، چه ثمری برات داشت؟ شهید تورجی ‌زاده بلافاصله گفت: همین‌که در آغوشِ فرزندش حضرت مهدی «ع» جان دادم برام کافیه... 🌷 خاطره‌ای از زندگی مداح شهید محمدرضا تورجی‌زاده 📚منبع: کتاب یا زهرا سلام الله علیها ، صفحه 188 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
سلام و عرض ادب زمزمه مناجات عاشقانه شعبانیه در آخرین شب از ماه شعبان با نوای دلنشین حجةالاسلام محمدپور دوشنبه ۲۳ فروردین/پس از نماز عشا مسجد حضرت زینب علیهاالسلام/شهرک شهید زین‌الدین
امروز زنده نگه داشتن یاد شهدا؛ کمتر از خود شهادت نیست. امام خامنه‌ای"مدظله" سلام علیکم جهت مشارکت در مراسمات ویژه شهداء می توانید کمک های نقدی و نذورات و خیرات خود را به شماره کارت فوق واریز نمائید . 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
هدایت شده از سالن مطالعه
💠 هو الرحمن 💠 🚨مژده: 📢 سالن مطالعه محله زینبیه به همت بسیجیان پایگاه شهید قلی زاده افتتاح گردید😍 ————————- ✅ محیطی آرام جهت مطالعه ✅ دارای‌ ده‌ها کتاب کمک درسی و... ✅ دارای میز و صندلی شخصی ✅ برگذاری‌کلاس‌های‌رفع‌اشکال‌درسی ✅ برگذاری آزمون آمادگی تحصیلی ✅ تدریس‌ دروس‌ توسط‌ اساتید مجرب————————— 🏫 مکان: بنیاد، مسجد حضرت زینب ⏰ زمان: 9 الی 13 و 16 الی 19 ————————— نشانی ما در فضای مجازی : @salonemotalee سالن‌مطالعه @Zare108 مدیر پشتیبان @ketab22 —————--——— واحد کتاب مسجد حضرت زینب (س)
5f5243244f738301145076ec_-7272741941116189517.mp3
13.16M
سفارش عظمای ولایت به خواندن 🎧 هفتم صحیفه سجادیه در این روزهای سخت جهت شفای مرضای اسلام بویژه شیعیان با هم این دعای سفارش شده صیفحه را زمزمه کنیم. 🎤 با صدای آقای برخورداری 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
۵۵ درگیر رفتن او بود. نمی‌توانستم از بایگانی مغزم پروندۀ نِرون را بیرون بکشم. ادامه داد: «می‌دونی که نرون حتی به مادر و همسر خودش هم رحم نکرد؟ شهر روم رو به آتش کشید. وقتی که هستیِ مردم توی آتش می‌سوخت، خودش رفته بود بالای تپه‌ای با نواختن چنگ از سوختن شهر لذت می‌برد.» گفتم: «جنون قیصری!» از جنایت‌های داعش می‌گفت تا حس ترحم مرا برانگیزد و آرامم کند. می‌گفت: «میگن داعش مردم رو به‌زور توی میدون شهر جمع می‌کنه، اون وقت در ملأعام به دختران‌شون تجاوز می‌کنه. من که شیعه هستم، غیرت علوی دارم، چه‌طور می‌تونم اینا رو بشنوم و به زندگی آروم خودم ادامه بدم؟ زینب! هدف بعدی‌ اونا ایرانه!» گفتم: «من از اینکه داری میری سوریه ناراحت نیستم، فقط دلتنگتم.» خیلی آرام و باخنده گفت: «زینب جان تو رو خدا گریه نکن. صدای گریه‌ات رو من نشنوم. تا الان با صدای خنده‌هات با شادی‌هات، با شوخی‌هات تونستم با آرامش توی این مسیر برم. الانم بذار همون تصویر توی ذهنم باشه. خرابش نکن.» بعد از سکوتی طولانی گفت: «حالت چطوره بهتر شدی؟» گفتم: «بهترم الان. فقط می خوام صدات رو بشنوم.» پرسید:«کجایی؟ بچه‌ها کجان؟ خرید عیدتون رو کردین؟» گفتم: «بچه‌ها رو آوردم پارک. امسال برای عیدشون پیراهن سفید خریدم.» گفت: «کار خوبی کردی، رنگ‌ها توی روحیۀ بچه‌ها خیلی تأثیر داره. همیشه براشون رنگ‌های شاد بخر.» گفتم:‌ «کاش بودی، مثل هر سال با هم می رفتیم زابل!» گفت:«زینب از تو انتظار نداشتم. مسلمونا در محاصره باشن، تهدید کرده باشن زن‌ها و دخترهای شیعه رو به بی‌آبرویی، بعد تو میگی بیا بریم دید و بازدید عیدانه؟» از حرفی که زده بودم پشیمان شدم و استغفار کردم. گفت: «زینب من باید برم. صدام می‌زنن.» تلفن قطع شد. کمی قدم زدم. صورتم را شستم. بغض و غصه را از خودم دور کرد. دوباره تماس گرفتم با صدایی صاف و بلند گفتم: «امسال عید جات خیلی خالیه، ولی هدف تو مهم‌تره، انشاءالله عید سال بعد داعش نابود شده باشه و ما با خیال راحت بریم سفر.» گفت: «از سوریه بیام می‌برمت ایران‌گردی، شما آمادگی‌اش رو داشته باشین برای یک سفر ده پونزده روزه!» خندیدم: «فراموش کردی طاها مدرسه میره؟ باید صبر کنیم تعطیل بشه.» گفت:«خدا خیرت بده زینب، همیشه این‌جوری باش. دلم گرفته بود از اینکه ناراحت بودی. همیشه سعی کن خودت رو سرگرم کنی به تفریح‌هاتت بیشتر اهمیت بده.» ساعت هشت صبح سال تحویل شد و ما خواب بودیم. دلیلی برای بیداری نداشتیم. امسال نه سفرۀ هفت‌سینی بود و نه کسی که هنگام تحویل سال ما را ببرد حرم. سال‌های قبل با هم می‌رفتیم حرم. تا جایی که امکان داشت از لابه‌لای جمعیت جلو می‌رفتیم. لحظۀ تحویل سال رو به ضریح می‌ایستادیم و سال‌مان این‌طور تحویل می‌شد. اولین سالی بود که نوروز آقامصطفی نبود. تماس هم نگرفت. از وقتی رسیده بود سوریه فقط یک بار تماس گرفته بود و گفته بود: «منتظر تماس من نباشین. اینجا دسترسی به تلفن نیست. موبایل‌هامون رو هم گرفتن. خودم هفته‌ای یک بار زنگ می‌زنم.» با اینکه گفته بود منتظر تماس من نباشید، اما من بیشتر از همیشه منتظر بودم. شب‌ها بعد از اینکه بچه‌ها می‌خوابیدند، سکوت خانه وهم‌انگیز می‌شد. لامپ‌ها و تلویزیون را روشن می‌گذاشتم. باز هم خوابم نمی‌برد. می‌ترسیدم. یکی از دغدغه‌های آقامصطفی این بود که این ترس شبانه از دل من برود. برای همین خوب نخوابیدن‌ها، روزها بی‌حوصله و کمی گیج بودم. گاهی چرت می‌زدم. اغلب غذا درست نمی‌کردم. بچه‌ها می‌رفتند طبقۀ بالا. مادرشوهرم متوجه می‌شد من آشپزی نمی‌کنم و برایم غذا می‌فرستاد پایین. دفعه‌های قبل که آقامصطفی می‌رفت این‌طوری نبودم. این حس و حال را نداشتم. این‌بار خیلی پریشان بودم. با این‌حال سعی می‌کردم بچه‌ها متوجه حال خرابم نشوند. شب‌ها که آنها می‌خوابیدند، مداحی می‌گذاشتم، عکس‌های آقامصطفی را نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم. اگر بی‌پول بودم، اگر مشکلی داشتم، وقتی کسی می‌پرسید: «مشکلی نداری؟ کاری هست از دست ما بربیاد؟» مجبور بودم فقط تشکر کنم. کافی بود بگویم: «می‌تونید این کار رو برام انجام بدین؟» طرف شروع می‌کرد: «برای چی شوهرت رو فرستادی؟ به‌خاطر پول؟ واقعاً ارزشش رو داره؟» چه آسان راهی را که ما با هزاران سختی پیموده بودیم به سُخره می‌گرفتند و با کنایه و تحقیر، پایانی ناخوش برایمان رقم می‌زدند. یک هفته از آغاز سال نو گذشته بود که دست بچه‌ها را گرفتم و رفتم زابل. ده روزی می‌شد که آقامصطفی زنگ نزده بود. مدام حواسم به گوشی‌ام بود که مبادا زنگ بخورد و متوجه نشوم. ⬅️ ادامه دارد ...... 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا